مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

۳۰ مطلب با موضوع «من» ثبت شده است

من خوشالم! همین🙃 مهمترازین چی داریم اصن..‌.

راستی من یه دیوان حافظ خوشگلم میخوام! جلدشم لطفا آبی باشه😊 یکی داریم ولی برای مامانمه و از پدر هدیه گرفته پیشترها... ( بابا اون پولارو واسه چی میخواید آخه دوستانم؟! بدید بره برای خوشحال کردنِ چونین عزیز دوستی😂) 

کامنتاهم بسه دیه ببندیمشون😀

الکیه الکی خوشالم هیچیَم نشده‌... شما هم شاد باشید☺

سلااااام دوستانم(جواب سلام واجبه هاااا:] )
اومدم یه عالمه مثلا بنویسم!
مثلا انقدر خسته باشی که نای حرف زدنم نداشته باشی.
مثلا اینترنتا که قطع شد دوستت بعدِ دوسال وبلاگتو توی بوک مارک گوشیش پیدا کنه و بیاد سراغت اونم درست وقتی که فکر میکنی یادش رفته توام وجود داری.
مثلا همش زل بزنی به یه last seen a long time ago و وقتی recently شد ذوق کنی، حتی اگه هیچ چتی برای بازخوانی و خاطره بازی نباشه.
مثلا مث یه عدد بیشور بری و عکسای دوتا از دوستای عکاستو توی پیجشون ببینی و یه لایک ناقابلم نذاری! ( دوستانِ جانم بدانید و آگاه باشید وصف زیبایی عکسهای شما در یک عدد قلب نمیگنجد)
مثلا برای یه پستی که انتظارشو نداری یه عالمه کامنت سرازیر بشه به وبلاگت( پستِ قبلی)
مثلا بفهمی اونی که بهت دروغ گفت نیتِ شومی درسر داشته و توی خوش باور فکر میکردی‌ دروغ گفته ناراحت نشی(//پستِ قبل)
مثلا یکیو داشته باشی که وقتی براش دردو دل میکنی از خنده ریسه بره و توام از خنده هاش خندت بگیره و غم دوعالمو یادت بره.
مثلا بهت بگه: تو بهارِ دنیای خزان زده ی منی، بیهوده نیست که زاده ی بهاری. بعد جواب بگیره: من دلم میخواد تابستونت باشم! تابستونابیشتر خوش میگذره(شکلک خنده با نیشِ تابناگوش باز)
مثلا بعدِ مدتها من کامنتای پستمو باز بذارم( حالا ضایع نکنیدم و هیچی کامنت نذارید)
مثلا اینکه عشق تنها راه نجاته!
مثلا یه عالمه ستاره دارم که روشن و کلی پستِ نخونده.
مثلا کمی تا قسمتی ناراحتم از بی مهری ها
مثلا ویولن زدنای شادمهر...
مثلا عشقِ راه رفتن بین انبوه حجم کتابای توی قفسه های کتابخونه:)
مثلا یکمی خل بازیت گل کنه!
مثلا یهویی دلم خواست بیام یه عالمه دری وری بنویسم.
مثلا...
آغاااا از احوالتون بگید یکم... خوبید؟ نصفه شبی احوال پرسیم گرفته!(بالاخره باید یجوری وادارتون کنم چار تا سُخُن این زیر بذارید دیگه:))

میدونی مثل چیه؟!

مثل اینه که بال و پر یه جوجه گنجشک رو بشکنی و بخوای از بالاترین ارتفاع ممکن پروازش بدی و توقع داشته باشی مقل عقاب پرواز کنه!!!

توی دلم یه عالمه حرفه که این روزا جز حدیثِ نفس به چیزی تبدیل نمیشن! دلم میخواست خیلی اتفاقا نمیفتاد ولی خب دنیا که به دلِ من نمیچرخه. حس میکنم‌ خیلی وقته جا موندم از همه چیز و همه کس! به یه چیزایی فکر میکنم و غم و غصه ی دنیا سرم آوار میشه. این روزام پر شده از تلقین! حس میکنم‌ بینهایت پیر شدم. بعضی وقتا دیگه از زندگی و روزای تکراریش خسته ام. عشق توی نگاهم رنگ باخته. دیگه هیچی به وجدم نمیاره. دلم میخواد یه جایی ساکت بشینم و ذهنم از همه دنیا خالی باشه و هیچکسم کاری به کارم نداشته باشه! نمیدونم‌ واسه چی اینطوری شدم یا دارم میشم فقط میدونم هرروز داره شدت میگیره. دیگه از هرچی حساب کتابه حالم بهم میخوره. حساب کتاب روی آینده ای که یه شبه میتونه زیرو رو بشه.
الان یه عالم دغدغه روز و شبشون شده قطع شدنِ نتشون... کاش این بزرگ‌ترین دغدغه ی این روزای من میبود:)
جدی نگیرید... هذیان نوشتِ دیگه!
* از وبلاگایی که دنبال میکنم‌  آخرین نوشته برای ۲ ساعت قبل هستش. ینی جدی جدی همتون الان‌ خوابید؟! (الان ساعت ۳:۴۲)
راستی چقدر با این موافقید؟ آدما شبیه کسایی میشن که دوستشون دارن!

زخم هایی هستند که تا ابد تازه می مانند و هیچ گاه التیام نمی یابند. مرهمی برایشان نیست و جایشان همیشه می سوزد و درد میکند. مانند حفره ای تا ابد میان تهی درون روحمان جای می گیرند و روح و روانمان را دچار نقصان می کنند.
رفتنِ بعضی از انسان ها از زندگی هامان مصداق چونین زخم هاییست. آن هایی که روزی با خنده هاشان جانِ دوباره می گرفتیم و بغضشان دنیایمان را آوار می کرد. همان هایی که سال ها بعد از رفتنشان یاد و خاطره شان گاهگاهی مانند طنابی دورِ گردنمان می پیچد، گلویمان را می فشارد، نفسمان را می گیرد و از گونه هامان سرازیر می شود. کمتر کسی است که در وجودش اینگونه دردی نداشته باشد و رفتنِ قسمتی از وجودش را ندیده باشد.
هرکس به گونه ای با وجودِ چنین دردی زندگی می کند یا می میرد. یکی مرگِ خودخواسته را برمی گزیند، دیگری همانند مرده ای متحرک راه می رود و نفس می کشد اما دیگر زندگی نمی کند، کسی دیگر به انزوای خویش پناه می برد و آن یکی بی تفاوت و دل سنگ می شود. اما من مرحله به مرحله اش گذراندم! اولین روزها تنها به فکرِ پایان دادن به زندگیَم و اتفاقاتِ نه چندان دلخواهش بودم. کمی بعد که از فکرِ این پایان عبور کردم برای چندین سال همانندِ مرده ای متحرک روزها را به شب رساندم. برای مدتی به تنهایی و انزوای خویش سفر کردم و هزاران چرای بی جواب را همان جا دفن کردم. حال می گویند دل سنگ شده ام!
شاید من تمام عشق و مهربانیَم را وقف او کردم و حال دیگر چیزی باقی نمانده است تا به دیگران عرضه بدارم. تمام انتظار و صبرم برای او بود و بعد از او دیگر نه در انتظار کسی می مانم و به برای کسی صبوری می کنم. تنها حضورِ همیشگی در میانه ی رویاهایم بود و حال تنها کسی که در میان رویاهایم به چشم می آید خودم است و بس. دیگر نه برای کسی عشقی دارم نه محبتی و نه انتظاری. این بار فقط من هستم؛ تنها کسی که حاضرم برایش بجنگم تا حتی برای لحظه ای بخندد. حال مهم این است که قلبِ من دوباره نشکند، روحِ من دوباره آزرده نشود، چشمانِ من دوباره اشکی نشود و آرامشِ من درهم نریزد و برای آن، هرکسی که خاطرم را بیازارد به راحتی از دنیایم حذف می کنم. دیگر اهمیتی ندارد نامش را هرچه می خواهند بگذارند؛ دل سنگ یا خودخواه! اصلا کافیست هرچه دیگری را خواستم یک بار هم طالبِ خودم باشم. مگر آسمان به زمین می رسد؟! اصلا دیگر آسمان هم به زمین برسد مهم نیست! اینجا فقط من مهم هستم و آرامشم...


* شروعِ این نوشته خودمو یادِ شروع کتابِ بوف کورِ صادق هدایت انداخت! ( در زندگی زخم هایی است که مثل...) شمارو نمیدونم.
* من شوقِ قدم های رسیدن به رویاهایم هستم:)
* بدونِ شک، ما خط خوردگانِ عشقیم...
* تجربه ی جدیدم گوش دادنِ یه کتابِ صوتیه. جالبه ولی اینکه کتاب جلوت باز باشه و لمسش کنی و خودت ورق بزنی یه چیز دیگست.
* به مامانم گفتم: یه کتاب بنویس اسمشو بزار فائزه، فائزه است! و به من تقدیمش کن و موضوعشم کمالات! و سجایای اخلاقی! و خوبی های بی حد و بی شمارِ من! باشه. با یه لبخندی نگاهم کرد که معنیش جز تایید حرفام نمیتونه باشه! هیچی دیگه، منتظرِ کتابِ مامانم باشید:]

امروز تولدش بود! رفتش توی چهار سال...

خیلی زود گذشت. منم اصلاااا یادم نبود برعکسِ خیلی وقت پیش!

زمان خیلی چیزا رو عوض میکنه. خیلی چیزارو تغییر میده. شاید بهترین مرهم برای دردها همین گذر زمان باشه.

منم خداروشکر عادت کردم به رفتنها... به نبودنها...

این روزا بیشتر از هرچیزی واسه تنهاییه خودم ارزش قائلم! هرکسی رو توی لحظه هام شریک نمیکنم و محتاطانه تر با آدما ارتباط برقرار میکنم. توقعم رو از همه کم کردم. اینطوری آرامش بیشتری رو به زندگیم سرازیر شده:)

میتونم بگم حالم خداروشکر خوبه...

میخندم با صدای خیلی بلند...

خودمو خوشحال میکنم و این قشنگترین کاریه که این روزا بهش مشغولم.

شماها چطورید؟

اومدم یه عالمه حرف بزنم واستون...
* منِ او رو خوندم. واقعااااا قلمِ رضا امیر خانی رو دوس دارم. قبلش کتابای ارمیا، بیوتن، ازبه و ناصر ارمنیش رو خونده بودم. همشون قشنگ بودن ولی منِ او یه جورِ دیگه ای بود بنظرم...

* عشقِ کودکانه ی علی و مه تاب قشنگیه قصه رو دوچندان کرده بود:)

* این قسمتش خیلی به دلم نشست: مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ماتَ شَهیدا...

* اگه شما هم مث من توی خونه به جز یخچال! دس به چیزی نمیزنید و به طرزِ عجیبی انگشتای دستتون بریده میشه چیزی جز لبه ی کاغذای کتاب نمیتونه بریده باشدِشون:/ خیلیَم بد میبُره.

* چند وقتیه حس میکنم حالش گرفتست. دلیلشو نمیدونم و نپرسیدم. دوس دارم اگه خودش خواست باهام حرف بزنه. امروزم انگاری گریه میکرده:/ از روزِ اولم که دیدمش مهرش عجیب نشست به دلم. البته روزِ اول برمیگرده به سال هشتاد و سه یا هشتاد و چهار! توپولو بود و دلنشین... بعدِ این همه سال دیدمش انگاری سالها بود کنارِ هم بودیم. رفتارش منو یادِ مادربزرگش میندازه. خدابیامرزدش خیلی خانومِ مهربونی بود.

* خیلی حس خوبیه فک کنی حواسِ هیچکس مخصوصا یکی بهت نیست و بعدش همون یکی بیاد ازت بپرسه چرا ناراحتی؟! بعدش فقط میشه خوشحال بود:)

* آغا این لوگوی شرکتِ اپل هست توی سیبه نیم رخه استیو جابزه خعلی خوشگله. مگه نه؟

* داشتم یه خواب میدیدم نهایتِ رویا:) بیدار که شدم گفتم خدایا چی میشد من توی خواب میمردم؟!

* از بستنیه میهن هم نهایت تشکر رو دارم که قیمتهاش رو چند برابر نکرد ولی درعوض سایز بستنیاشو کوچیک کرد! ولی با همون کیفیتِ قبلی:)


* من شوقِ قدم های رسیدن به تو هستم!

* یه قصه طولانیم بگم واستون...
چند ماه پیش یه پنج شنبه رفته بودیم زیارت اهلِ قبور. کنارِ قبر پدرِ پدرم ایستاده بودم و روی سنگ قبرشو برای بار هزارم میخوندم به جای فاتحه! سنگینی نگاهی رو حس کردم. اولش فکر کردم از این فک فامیلای دوره داره منو سراپا آنالیز میکنه! سرمو که بلند کردم با یه آقاپسری چشم تو چشم شدم که کنارشم انگاری برادرش ایستاده بود. خوشم نمیاد از کسایی که با نگاهشون بقیه رو معذب میکنن. از مشخصات روی قبر که کنارش ایستاده بود فهمیدم یکی از آشناهای دورمونه. به مامانم گفتم: این آقاپسرِ موجهِ متینِ سربه زیرِ چشم نچرون! مجرده؟ مامانم گفت نه هم خودش هم برادرش متاهلن. فکر کنم اینجا زندگی نمیکنن واسه سالگردِ پدرشون اومدن. آهانی گفتم و اونم پیگیر نشد چرا پرسیدم. توی دلم یه خاک توسرت نثارش کردم. اخم کردم سرمو برگردوندم:/ چند هفته قبل توی راه برگشتن به خونه بودیم که بابا گفت مهمان داریم. رسیدیم خونه سلام کنید و برید توی اتاقاتون. غریبه ان. ینی اگه نمیگفت به قولِ ریحونمون مث cowww سرمونو مینداختیم پایینو بدونِ سلام میرفتیم داخل:| وقتی رسیدیم سلام کردیم و خواهرام رفتن توی اتاق ولی من که چهره ی خانومه بنظرم آشنا میومد یکمی منتظر موندم ببینم چه خبره. مادرِ پدرم هم همراهشون بود. یکمی بعد دوتا خانومه رفتن. دیدم مادربزرگ میگه تا ببینیم قسمت چی باشه! مامانم نزدیک بود از خنده منفجر بشه آخه نمیدونم واسه چی بود که شبِ قبل بهش گفتم اگه احیانااا کسی واسه خواستگاری اومد بدونِ اینکه به من بگید ردش کنید بره. آخه نه که از مشرق تا مغرب صف بستن خواستگارا... پرسیدم این مگه فلانی نبود که گفتی پسراش متاهلن؟ مامانم گفتم دقیق نمیدونستم یکیشون انگاری مجرد بوده. آخه من اگه میدونستم اون شاه دامادِ موجه! چه نیت شومی در سر دارد همونجا دسشو البته با رعایت شئونات اسلامی میگرفتم میبردم بالای یه قبر خالی بهش میگفتم برادرِ گرامی آخر سر جات همینجاست یکمی توی زاویه ی دیدت تجدید نظر کن:/ آخه توی قبرستون؟!!! حالا ما که میدونیم میخوای دینتو کامل کنی و نیتت خیره ولی خو اصلااااا موقعیت شناس نیستی. دو دوز دیگه بچت ازت پرسید کجا مامانو دیدی میخوای بگی قبرستون عایا؟! بعدشم اونوقت منی که هنوزم میرم بستنی بخرم نمیتونم بین چند نمونه بستنی یکیو انتخاب کنم و آخر سر از هر کدوم یکی میخرم چه توقعی داری بین این خیل عظیمِ خواستگاران بتونم یکیو انتخاب کنم؟! حالا اینم به کنار، خونه که هیچ ماشینم هییییچ همینقدر قانعم، با چه اعتماد به نفسی میای خواستگاری واقعااا وقتی هنوز سربازیتم تموم نکردی و شغل هم هیچ؟! خوشبحالت با این اعتماد به نفست! آغااااا از کجا میخوای پولِ بستنی خوردنِ منو در بیاری؟! تازه خانومه به مامانم گفته چند بار به مامانت ( ینی مامان بزرگم) صحبت کردم، گفته نوه ام قصد ازدواج نداره. دیگه رفتم سراغِ مادرشوهرت و بااجازتون بدونِ اینکه اجازه بگیریم خدمت رسیدیم!

* امیدوارم غلط املایی نداشته باشم توی این پست...

* نصفِ حرفامو یادم رفت:| فقط اینکه من آمدم از تو بنویسم که دلم رفت:)

 

خب شماها چه خبراااا دوستانم؟ خوش میگذره؟

نمیدونم چرا هرجایی که هستم حس میکنم تنهام... نه اینکه گوشه گیر باشم اتفاقا با اکثرِ آدمای اطرافم خیلی راحت هم صحبت میشم ولی نمیتونم شبیه هیچکدوم باشم. حرفام با آدما خیلی زود ته میکشه و کمتر آدمی پیدا میشه که با هم حرفای مشترک داشته باشیم.

میگن آدما شبیه کسایی میشن که دوسشون دارن! راست میگن؟

پس چرا من نمیتونم شبیه کسی بشم؟!

 

یه حسی بهم میگه یه روزی دلم خیلییی برای این روزام تنگ میشه!

توی روزایی که آدما به هرکسی حواسشون هست جز خدا، طُ نگرانِ ناراحت شدن خدا از خودتی! 

آدم به دوستی ای که بینتونه حسودیش میشه.

خوش بحال اونکه بعدِ رفتنش بتونه توی دلت جا بگیره. ینی همچین کسی وجود داره؟!!!

ساعت های پایانی تولدِ امسالم سپری میشه و حالم واقعا خوبه:)
مرسییی از همه ی همتون که انقد مهربونید.
تارا دوستِ قدیمیم که همون لحظه ی اول تبریک گفت و با خوندنِ آخرین پستش خیلی خوشحال شدم. خیلی خوبه که همچین احساسی رو پیدا کردی دوست جان:)
لاله جونم که نه یک بار چند بار تبریک گفت:)
ماهیه خودم که فک میکردم اصن یادش نیست! 
آرامِ مهربونم که با پستِ خوشگلش💙 کلییییی ذوق زده کرد منو:)
از بنفشه گلم، تخته سیاه عزیزم، هیوا جانم، جناب استاد بزرگ و جناب قدح ممنونم...
و مبهم😊
آخ مبهم:) روز تولدمو از شادی منفجر کردی:] نمیدونم چطوری بگم و چطوری ازت تشکر کنم ولی شنیدنِ صدات و حرفای قشنگت بهترین هدیه ی تولد بود واسم:) بعدِ کلی وقت گوشیمو واسه حرف زدن با یکی روشن کردم نتیجش یه حالِ خوب شد. انقد صمیمی و مهربون باهام حرف زدی که حس میکردم سالهاست میشناسمت. ازت یه دنیا ممنونم که باعث شدی انقد بهم خوش بگذره💙 
پستی که واسه تولدِ پارسالم گذاشتم زمین تا آسمون با امسال فرق میکنه. و بدونِ شک حضور دوستانِ خوبی مث شماها توی این حال خوبم بی تاثیر نیست:))
دوستتون دارم.