مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

۳۰ مطلب با موضوع «من» ثبت شده است

میخوام واستون داستانِ شب بگم! سعی کردم خلاصه باشه.

بیست و یک سال پیش، روز چهارشنبه بیست و ششم فروردین ساعت سه عصر یه دختر ریزه میزه (دو کیلو و هفتصد به روایتی! نهصد گرمی!) که اولین فرزند خانواده و اولین نوه ی خانواده مادری و یازدهمین نوه ی خانواده ی پدری محسوب میشد، با کلی سرو صدا و گریه به دنیا اومد. مامان که خیلی خوشحال بود. پدر هم احتمالا خوشحال بود ولی دوست میداشت بچش پسر میبود. خانواده ی مادری از حضور اولین نوه خیلی خوشحال بودن. از اینکه پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و دایی شده بودن ولی خانواده پدری بعد از تبریک میگفتن انشاالله بعدی پسره!

دختر داستان بزرگ و بزرگتر میشد و بیشتر زمان ها بخاطر شاغل و دانشجو بودن مامان کنار خاله ها و مادربزرگش(مامانِ مامان) بود. بهترین همبازیش دیوار حیاط بود و بهترین دوستش توپ! همیشه منتظر بود تا آلبالوهای درختشون برسه و اونا رو بچینه. پاتوقش کتابخونه ی محله بود. از اینکه با دوچرخش از همه ی بچه های کوچه جلو میزد ذوق میکرد. وقتی بچه های کوچه زیرِ سایه ی دیوار خونشون مینشستن از بالای دیوار آب میپاشید و خیسشون میکرد. لجباز بود و بیشتر مواقع با پسر عموش که حدودا چهار سال ازش بزرگتر بود مشغولِ دعوا بود.

تا نه سالگی تک فرزند خانواده بود که خبردار شد خدا داره یه خواهر یا برادر بهش میده. از همون اول با همه اتمام حجت کرد که این بچه باید دختر باشه! و اگه پسر باشه بعدِ تولدتش خودش میندازدش توی سطل آشغال! عمه ها و مادرِ پدرش از این حرف خیلی حرص میخوردن. شکرِ خدا اون بچه دختر شد. دوسال بعدِ تولدِ خواهرش خدا یه خواهر دیگه بهش داد و اون وروجک شد ته تغاریه خونشون.

زمان به سرعت میگذشت و اتفاقاتِ زیادی می افتادن. اون پسرعمویی که یه روزی مث دشمن خونی بود کم کم توی دل دخترِ داستان جا میگرفت و تا به خودش اومد دید بدجور دلباخته! شاید توی خیال خیلی از فامیل دهمین و یازدهمین نوه نهایتا سهمِ همدیگه از زندگی بودن ولی خب... پسرعمو داماد شد و پدر ولی دخترِ داستان نه عروس شد نه مادر... قبلِ اون ازدواج زندگی با دخترک روی دنده ی لج افتاده بود و بعدشم شرایط روز به روز بدتر میشد تا این روزا.

دخترِ داستان هنوز زندست، نشسته و از زندگیش مینویسه. امید داره نود و نهمین بیست و ششم فروردینشم تجربه کنه! و حالا بیست و یکمین بیست و ششم فروردینشو سپری میکنه.

تولدم مبارک:)

 
خودم اولین نفریَم که توی روزِ تولدم، تولدمو تبریک میگه! خیلیییییییم عاولیییییی:]
اینم سومین اتفاق خوبِ فروردین ماهم:]
لاله جانم مرسی که به یادم بودی 💙
۲۶ فروردين ۹۸ ، ۰۰:۰۰

از پشت پنجره دانه های برف که به آرامی زمین را سفیدپوش میکند؛ تماشا میکنم. کنارم می ایستد و توی گوشم شروع به حرف زدن میکند. از هر دری میگوید. چیزهایی میگوید که برای شنیدن چندان دلخواهم نیست اما از سکوتِ حاکم بر فضای اتاق بهتر است. به این فکر میکنم چقدر خوب است وقتی حرف میزند نمیگوید به چشمانش نگاه کنم و میگذارد هر طرفی که دلم میخواهد چشم بچرخانم. تنها چیزی که از حرف هایش میفهمم این است که حرف هایش ذهنم را از افکارِ همیشگیم کمی دور میکند. به زمینی که آن را برف پوشانده نگاه میکنم. زمانِ زیادی میگذرد از آخرین باری که زیرِ رگبارِ باران های بهاری خیس شدم، زیرِ آفتابِ داغ تابستان قدم زدم، برگ های زرد پاییزی را زیر پاهایم له کرده ام و ردِ پاهایم را روی برف ها جا گذاشته ام. بی وقفه میگوید و به این فکر نمیکند که با این پرش های ذهنی مکرر، تمرکزم را برای تحلیل حرف هایش از دست داده ام. چقدر خوب است که سوالی نمیپرسد! چقدر خوب است که سکوت آزاردهنده ی دنیایم را چند دقیقه ای برهم میزند. بدونِ توجه به من ناگهان سکوت میکند‌. شاید از گفتن خسته شده. منتظر میمانم ولی دیگر چیزی نمیگوید. انگار حرف هایش ته کشیده. نگاهم را به جای خالی اش میدوزم و سعی میکنم دوباره او را میهمانِ خیالم کنم‌. با انگشتم دکمه ی تکرار را می فشارم و منتظر میشوم باز هم شروع به صحبت کند تا کمتر احساس تنهایی کنم. باز هم بدونِ توجه به من همان حرف ها را تکرار میکند. انگار من برایش اهمیتی ندارم. انگار اصلا به این فکر نمیکند دلم نمیخواهد این حرف های تکراری را بشنوم اما صدایش را چرا! خسته میشوم از تکرار و هندزفری را به گوشه ای پرتاب میکنم. بیخیالِ یادگاریش که چندین سال است تنها میهمان تنهاییم شده، میشوم. چند سال میگذرد از رفتنش. میدانم بازگشتی درکار نیست. بازهم دل میدهم به صدایش که اینروزها شده تنها همدمم...


پشتِ این آرامش‌ اسمِ تو پنهونه...

دیر یا زود عاشقِ یکی مثلِ من میشی!

یکی که مثلِ همه ی دخترا دلش برای رنگِ صورتی ضعف نمیره و رنگ آبی رو دوست داره،

یکی که با همه ی خال خالیای دنیا رفیقه،

یکی که دوست داره واسش کتاب بخونی یا حرف بزنی تا خوابش ببره،

یکی که شکموئه و عاشقِ بستنی و تخمه آفتابگردونه،

دیر یا زود یه نفرو پیدا میکنی با موهای فرفری و پوستِ گندمی که ساده لباس میپوشه و کتونی و پیراهن مردونه چهارخونه دوست داره و همیشه توی کیفش کاکائو و آلوچه و لواشک هست،

یکی که وقتی خوشحاله دلش میخواد زیرِ شر شر بارون یه مسیرِ طولانی رو بِدَوه یا توی یه رودخونه آب بازی کنه،

یکی که تیکه کلامای خاص خودشو داره و گاهی با حسادتاش کلافه ت میکنه،

یکی که بچه ها و نی نی کوچولوهارو حتی وقتی گریه میکنن دوست داره،

یکی که دوست داره شبای پر ستاره روی پشتِ بوم خونه بخوابه و با ستاره ها توی ذهنش نقاشی بکشه،

یکی که گاهی به سرش میزنه موهاشو آبی آسمونی رنگ بزنه و مثل جودی ابوت یه جوری موهاشو ببافه که توی هوا معلق بمونه!

دیر یا زود میفهمی که ته تهش به یکی مثلِ من برمیگردی،

به یکی که منو بهت یادآوری کنه چون فراموش کردنِ آدمایی مثلِ من سخته، خیلی سخت...

یه چیزایی هست انقدر غمگین که حتی وقتی توی فکرِ قشنگ ترین روزایی که میخوای بسازی هم غرق میشی بازم میان سراغتو حتی خیالتو تیره و تار میکنن:/
حتی توی اوجِ خنده هات باعث میشن یهو ساکت بشی، خندتو بخوری و بغض کنی:/ باعث میشن حتی نتونی درست نفس بکشی:/
یه دردِ خیلی عمیق... ذره ذره داغونت میکنه و فقط خودت میفهمی!
یه تعریفِ کامل از غم و غصه...

پست بی ربط به هرگونه عشقی!

مثلا قراره دیگه مث انسان شبا زود بخوابم:|
یه کتابی که مدتهااااا دنبالش بودم رو هدیه گرفتم:)
همش میگم: غصه نخور درستش میکنیم... ولی حتی نمیدونم چطوری:/
حس میکنم باید یه دلیلِ محکم حتی واسه خندیدن باشه! الان دیگه حتی نمیتونم مث قبل راحت بخندم.
آنجا که سهراب میگوید چترها را باید بست زیرِ باران باید رفت اشتباهی رخ داده!
باید مینوشت تا تو هستی چترها را باید بست زیرِ باران باید رفت.
تو که نیستی باران را باید از پشتِ پنجره به تماشا نشست، چتر را هم نباید فراموش کرد:/
راهنمایی که بودیم مدرسمون فرش بود ینی کفشامونو درمیووردیم بعد میرفتیم توی کلاسا و سالن. زنگِ تفریحا کمتر کسی حاضر میشد واسه یه ربع کفشاشو بپوشه و بره توی حیاط... حیاط خیلی خوب بود و خلوت فقط من همیشه زنگِ تفریحا بیرون میرفتم و گاهیم چن تا از دوستام ولی وقتایی که بارون میبارید فقط من میرفتم توی حیاطِ مدرسه. یه کتاب داشتیم به اسمِ مطالعات اجتماعی. اون کتابم انقدر بارون خورده بود که تمامِ صفحه هاش چروکیده شده بود. با اینکه هیچوقت مطالعاتو دوس نداشتم ولی عاشق اون کتابم بودم.
 
پی نوشت این پست ؛ تایتانیک رو دیدم تنهایی:) خیلی قشنگ بود خیلیییییی...

متنِ یه دکلمه اس...

گاهی دلت از سن و سالت میگیره. میخوای کودک باشی آخه کودک به هر بهونه ای به آغوشِ غمخواری پناه میبره و آروم و راحت اشک میریزه اونوقت راحت خوابش میبره اما بزرگ که باشی مجبوری و باید بغض های زیادی رو دفن کنی. من تنها چیزی که از زندگیم یاد گرفتم اینه که تنها یه قلب برای من میتپه اونم قلبِ خودمه ولی من باز میگم و میخونم به نامِ عشق، به نامِ دل، به حرمتِ لحظه های بی تکرار، از همه مهم تر به شوقِ تو! آره، به شوقِ بودنت! به عشقِ دیدنت! آره، به عشقِ دیدنِ تو! تویی که تمامِ ثانیه هام پر از تکرارِ یادِ توست. آره، به نامِ عشق مینویسم که عاشقتم...

امشبم توی تنهاییام میشکنم؛ بی صدا و آروم. این روزا شکننده تر از هر روزم، دلتنگ تر از هر دلتنگی، تنهاتر از هر تنها. نمیدونم چرا! نمیدونم چِم شده! ولی دلتنگِتم. دیگه توانِ هیچیو ندارم نه طاقت تنهایی، نه طاقتِ دلتنگی، نه حتی طاقتِ زندگی؛ طاقتِ هیچیو ندارم! خستم! داغونِ داغونم!

چقدر دوس دارم دوست داشتنِتو؛ دوست داشتنِ تویی که ممنوع ترینی برای من، ممنوع تر از میوه ی بهشتی که آدم خورد و آخ...

دلتنگتم، دلتنگِ تویی که حقِ با تو بودن رو ندارم اما چقدر زیباست و قشنگ برای تو به یادِ تو نوشتن. آره بشنو، بشنو و دم نزن و فقط بدون که دنیای منی نه اصلا تو خودِ خودِ خودِ منی میدونم که میدونی. دقت کردی چقدر جالبه توی نبودنت آه میکشم، انتظار میکشم، درد میکشم، حسرت میکشم اما هنوز یاد نگرفتم نبودنت رو باور کنم و دست بکشم.

راستی میدونی چقدر خسته کننده میشه برات همه چیز وقتی روحت با جسمت اختلافِ سنی داره. ادعای بی تفاوتی خیلی سخته اونم نسبت به کسی که زیباترین حس دنیارو باهاش تجربه کردی. لعنت به امشب! هیچوقت فکرشو نمیکردم یه روزی با این سن این همه آه بکشم و همه وجودم بمیره و زنده شه، هیچوقت...

فکر کنم داری میشناسی من کیم آره درست فهمیدی من همونیَم که شبا با تنهاییام سرگرم میشم تا خوابم ببره. حالا شناختی بیا اصل بدم؟!

شب بخیر دورت بگردم...

خوشبحال اونی که بدونِ هیچ فکرِ اضافه و دغدغه ای میشینه شطرنج بازی میکنه! حتی فکرِ برد و باخت آخرشم نمیکنه.
دقیقا حسِ اون سربازی رو دارم که یه خونه مونده به آخرِ صفحه ی بازی برسه و وزیر بشه ولی یه رخ توی کمینش نشسته...

یکی از جاهایی که واقعا از بودنِ اونجا بیزارم آرایشگاهه:/

چند وقت پیش که میخواستم موهامو کوتاه کنم مجبور شدم یه مدت زمانی کوتاهی بودن توی یه آرایشگاه رو تحمل کنم. دو تا خانم داشتن باهم صحبت میکردن و صداشونو میشنیدم. یکیشون به اون یکی میگفت: اومدم موهامو فلان رنگ کنم آخه همسرم بهم گفت موهاتو مث خانومِ فلانی رنگ بزن و یه لنزِ هم رنگِ چشماشم بخر! اون یکیم بهش میگفت: کارِ خوبی میکنی:/ اگه چیزی که میخواد نباشی باید منتظر یه زنِ دیگه توی زندگیتون باشی!

یه دختری که کار با وسایل یه جعبه ابزارو بهتر از کار با وسایل یه کیف آرایش بلده دلبر نیست؛
یه دختری که بلد نیست با ناز و عشوه راه بره و کفشِ پاشنه بلند بپوشه دلخواه نیست؛
یه دختری که توی باغچه بیل زده و گونی سیمان و آجر جابه جا کرده تا باباش حس نکنه پسر نداره ظریف نیست؛
یه دختری که وقتی عصبانی میشه ممکنه عزیزترین وسایلشو توی دیوار بکوبه تا خالی بشه خوش اخلاق نیست؛
یه دختری که یه روزی فکر کشتنِ یه عده آدمو توی سرش پروَرونده مهربان نیست؛
یه دختری که یه روز دلش راضی شده بره عروسی کسی که دوسش داره دیگه دل نازک نیست؛
یه دختری که به یه جایی میرسه که میتونه قید خانوادشو بزنه و بره قدردان نیست؛
یه دختری که نمیتونه آروم و شمرده صحبت کنه جذاب نیست؛
یه دختری که باباشو دوس نداره اصن خوب نیست؛
یه دختری که همه ی اینا باهم باشه قطعا دوست داشتنی نیست...
و گاهی چقد خوبه خودتو بشناسی بهتر از هرکسِ دیگه ای! میدونی هیچکس مث هیچکس نیست ولی تو دیگه خیلی یجورایی ناجوری:|

نگران من نباش...
همه چیز رو به راه است...
و من فهمیده ام بدون تو هم میشود زندگی کرد...
حسابی جایت خالیست که ببینی دختر احساساتی و عاشق پیشه ی آن روزها مردی شده برای خودش!
که هر روز صبح با عجله فقط دست و رویش را می شوید و سالهاست نه چشم هایش سیاه تر می شود و نه لبهایش سرخ تر...
که هر روز دردهایش را حل می کند توی لیوان چای تلخش و همه را یکجا با هم سر می کشد و اتفاقا هر روز لعنت می کند داغی را که به دلش مانده...
حسابی جایت خالیست که ببینی دختر وسواسی دیروز چطور این روزها در عرض 1/5 دقیقه حاضر و آماده، کفش پوشیده و نپوشیده، خودش را پرت می کند پشت فرمان و مثل یک مرد به چراغ قرمز ناسزا می گوید...
نگران من نباش، دختر خیال باف آن روزها، مردی شده برای خودش که هر روز بار یک زندگی یک نفره را روی شانه هایش می گذارد و این ور و آن ور می رود...
مردی شده برای خودش که گاهی حس مادرانه ی در نطفه خفه شده اش دستش را می گیرد و می برد جلوی مغازه های لباس بچگانه و هردو دلشان قنج می رود برای کودکی که نیست...
جایت خالی!
دختر مرتب آن روزها، هر شب، خسته و کوفته، دلخوشی هایش را با جورابهایش گلوله می کند و پرت می کند وسط رخت چرکها...
و شام خورده و نخورده، روی کاناپه خوابش میبرد که فردا صبح چای تلخش را سربکشد و بزند بیرون...
نگران من نباش اصلا!
همان موقعی که رفتی زنانگی هایم را جمع کردم و مچاله و چروک چپاندم توی چمدان و انداختم گوشه ی انباری...
خیالت راحتِ راحت!
عوض شدم...
پوست انداختم
و سالهاست خودم با دستهای خودم پوست کلفت غیر زنانه ام را نوازش می کنم...

نسترن علیخانی