پیشنهاد؛
باید تخیّل کنیم که در مِه راه می رویم؛ در مِهی بسیار فشرده و سپید. تمامِ عمر در مِه. در کنار هم، من و تو، مِه را می پیماییم _ آرام، و با زمزمه با هم سخن می گوییم.
در یک مِه نوردیِ طولانی، هیچ چیز به وضوح کامل نخواهد رسید؛ و به محض آنکه چیزی را آشکارا ببینیم آن چیز از کنار ما رَد خواهد شد، یا ما از پهلویش خواهیم گذشت.
مِه اگر آن طور که من تخیّل می کنم باشد، دیگر از نگاه های چرکین، قلب های کِدِر، و رفتار هایی که آنها را《رذیلانه》 می نامیم، گِلِه مند نخواهیم شد. خائنان به خاک_همان ها که زمینِ خدا را آلوده می کنند_ در مِه، گرچه وَهمی امّا قدری زیبا و تحمل پذیر خواهند شد. حتّی شبه روشنفکران، در مِه، به نظر نخواهد رسید که به پُرگویی های مُهمَلِ مبتذلِ ابدی خویش مشغولند، و به خیانت. آنها را در مِه، اگر به قدر کفایت فشرده باشد، می توانیم جنگجویانی اسطوره یی مُجسّم کنیم که به خاطر آزادی می جنگند، یا به خاطر نانِ زحمت کشانِ جهان.
برای نَفَسی آسوده زیستن، چاره یی نیست جُز مِهی فشرده را گِرداگِرد خویش اِنگار کردن؛ مِهی که در درون آن، هر چیز غم انگیز، محو و کمرنگ شود. تو از من می خواهی که شادمانه و پُر زندگی کنم. نه؟
برای شادمانه و پُر زیستن، در عصرِ بی اعتقادیِ روح، در مِه زیستن ضرورت است.
برگرفته از کتاب یک عاشقانه ی آرام💙 به قلم جناب آقای نادر ابراهیمی
انقدر متن این کتاب زیبا و خواندنی هستش که بارها و بارها میشه خوند و خسته نشد از تکرار مکررش! واقعا اسمش خیلی زیرکانه انتخاب شده چون واقعا یک عاشقانه ی آرامِ! یک عاشقانه بسیار آرام:) پیشکشی بوده برای همسرش[ چونین پیشکشی را پیوسته آرزوست]
انقدرررر که دلم نمیخواد این کتاب تموم بشه چند بار به اواسطش رسیدم و برگشتم از اول خوندمش!
خودتونو مهمان کنید به خوندنش... اگر هم پیش تر خوانده اید برای من از حس و حالتون موقع خوندنش بگید:)
یه چیزی بگم بی ربط به پست و مربوط به حال و هوای این روزا!
دوان دوان اومده بغلم کرده و میگه: نترس کرونا ندارم.
میگم: شاید من داشته باشم و هولش میدم عقب...
میگه: اگه تو داشته باشی و بخوای بمیری ترجیح میدم منم باهات بمیرم!
یه همچین مریدانی دارم من:]
دیشب که شب آرزوها بود از خدا خواستم که هیچ کس رو با عزیزانش امتحان نکنه
و همچنین من رو...
کاش آدما بتونن رها بشن از خاطراتی که هروقتی یادشون میاد دلشون پر از درد میشه و آرزوشون فقط مرگ[بی خاطرات تو، بی آرزوی تو دل را کجا برم، شب گریه را کجا]
واقعیت اینجاست دیگه کمتر کسی توانایی ناراحت کردن منو داره و این شدیدا شادم میکنه:))
تا حالا اتفاقی واستون پیش اومده که ندونید باید از اون اتفاق خوشحال باشید یا غمگین؟! چطوری میشه بر این حسِ دوگانه غلبه کرد؟
آهنگِ اگه یه روز فرامرز اصلانی پخش میشه و منو میبره به خیلی وقت قبل( حال نداشتم آپلودش کنم واستون:| خیلییییی خستم) شما باهاش خاطره ای ندارید؟
حاضرید برگردید به کودکیهاتون؟ چرا؟
دروغ گفت.
احتمالا میخواست من خوشحال بشم! اگه نمیفهمیدم دروغه شاید خوشحال میشدم ولی الان...
اگه یکی واسه خوشحال کردنتون دروغ بگه و بفهمید دروغ بوده چه حسی خواهید داشت؟!