مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

۱۹ مطلب با موضوع «پرسیدنی و پیشنهاد» ثبت شده است

پیشنهاد؛

این

وقتی یه پدر یا مادری اشتباه یا گناهی میکنن و بچه ی از همه جا بی خبر و بی گناهشون تاوانشو میده، کجای این اتفاق میشه عدالتِ خدا رو پیدا کرد؟ کفر دارم میگم؟!
مشابه این جریان جایی توی زندگیه خودتون یا اطرافیان دیدید؟ آخه چطوری میشه گفت این عادلانست؟
ما را دگر هوای دلی عاشقانه نیست!
یه پستی مدتها پیش گذاشتم مثل پستِ قبلی فقط داستان بود و زاییده خیال و طبق معمول یکی از شخصیت ها در علایق شباهت زیادی به من داشت. کامنت هایی که اون زمان گرفتم چیزی مشابه کامنت های دریافتی برای این پست بود. دور از انتظار نبود اما خب... دنیای خیالات من موازی با زندگی حقیقیم پیشروی میکنه.
حالا با علم به این، نظراتتون رو درباره ی پست قبل بگید:)
راستی کامنت عمومی رو هم اون بالا درون📞 باز کردم.
کدوم یکی از شما مثل من شیفته ی هری پاتر و ارباب حلقه ها و نارنیا هستید؟
هنوزم که هنوزه همه ی همشون برای من تازگی داره و دوستشون دارم:)
فکر میکنم میشه هری پاتر رو جزو نوستالژی دهه هفتادیا به حساب آورد. شخصیت محبوب من پرفسور اِسنِیپ بود! یه شخصیتِ خاکستری با یه گذشته ی رمز آلود...
شما کدوم شخصیت رو دوست داشتید؟
یه جمله از هری پاتر توی ذهنم مونده که میگفت:
دلت بجای مرده ها برای زنده ها بسوزه و برای کسایی که عاشق نیستن!
انگاری روی صحبتش با خیلی از ماهاست که تا کسی هست و کنارمونه قدر این کنارِ هم بودن رو نمی دونیم و وقتی از دستش میدیم کلی حسرتِ لحظه هایی که میتونستیم زیباتر کنار هم باشیم رو میخوریم. انگاری که قانون شده و همه ملزم به تبعیت از اون!
ولی ای کاش تا فرصت باقیه کمی بیشتر قدر هم رو بدونیم و کمی باهم مهربان تر باشیم. کمی کم توقع باشیم و سپاس گزار محبت های دیگران و همیشه توی خاطر داشته باشیم محبت کردن به ما وظیفه ی هیچکس نیست.
و اینکه عاشق باشیم:)

راستی در نگاه کدوم یکی از شما من یه شخصِ دل سنگ هستم؟! کدوماتون با مامانم موافقید؟!

باید تخیّل کنیم که در مِه راه می رویم؛ در مِهی بسیار فشرده و سپید. تمامِ عمر در مِه. در کنار هم، من و تو، مِه را می پیماییم _ آرام، و با زمزمه با هم سخن می گوییم.

در یک مِه نوردیِ طولانی، هیچ چیز به وضوح کامل نخواهد رسید؛ و به محض آنکه چیزی را آشکارا ببینیم آن چیز از کنار ما رَد خواهد شد، یا ما از پهلویش خواهیم گذشت.

مِه اگر آن طور که من تخیّل می کنم باشد، دیگر از نگاه های چرکین، قلب های کِدِر، و رفتار هایی که آنها را《رذیلانه》 می نامیم، گِلِه مند نخواهیم شد. خائنان به خاک_همان ها که زمینِ خدا را آلوده می کنند_ در مِه، گرچه وَهمی امّا قدری زیبا و تحمل پذیر خواهند شد. حتّی شبه روشنفکران، در مِه، به نظر نخواهد رسید که به پُرگویی های مُهمَلِ مبتذلِ ابدی خویش مشغولند، و به خیانت. آنها را در مِه، اگر به قدر کفایت فشرده باشد، می توانیم جنگجویانی اسطوره یی مُجسّم کنیم که به خاطر آزادی می جنگند، یا به خاطر نانِ زحمت کشانِ جهان.

برای نَفَسی آسوده زیستن، چاره یی نیست جُز مِهی فشرده را گِرداگِرد خویش اِنگار کردن؛ مِهی که در درون آن، هر چیز غم انگیز، محو و کمرنگ شود. تو از من می خواهی که شادمانه و پُر زندگی کنم. نه؟

برای شادمانه و پُر زیستن، در عصرِ بی اعتقادیِ روح، در مِه زیستن ضرورت است.

برگرفته از کتاب یک عاشقانه ی آرام💙 به قلم جناب آقای نادر ابراهیمی


انقدر متن این کتاب زیبا و خواندنی هستش که بارها و بارها میشه خوند و خسته نشد از تکرار مکررش! واقعا اسمش خیلی زیرکانه انتخاب شده چون واقعا یک عاشقانه ی آرامِ! یک عاشقانه بسیار آرام:) پیشکشی بوده برای همسرش[ چونین پیشکشی را پیوسته آرزوست]

انقدرررر که دلم‌ نمیخواد این کتاب تموم بشه چند بار به اواسطش رسیدم و برگشتم از اول خوندمش!

خودتونو مهمان کنید به خوندنش... اگر هم پیش تر خوانده اید برای من از حس و حالتون موقع خوندنش بگید:)


یه چیزی بگم بی ربط به پست و مربوط به حال و هوای این روزا!

دوان دوان اومده بغلم کرده و میگه: نترس کرونا ندارم.

میگم: شاید من داشته باشم و هولش میدم عقب...

میگه: اگه تو داشته باشی و بخوای بمیری ترجیح میدم منم باهات بمیرم!

یه همچین مریدانی دارم من:]


دیشب که شب آرزوها بود از خدا خواستم که هیچ کس رو با عزیزانش امتحان نکنه

و همچنین من رو...

کاش آدما بتونن رها بشن از خاطراتی که هروقتی یادشون میاد دلشون پر از درد میشه و آرزوشون فقط مرگ[بی خاطرات تو، بی آرزوی تو    دل را کجا برم، شب گریه را کجا]


واقعیت اینجاست دیگه کمتر کسی توانایی ناراحت کردن منو داره و این شدیدا شادم میکنه:))


تا حالا اتفاقی واستون پیش اومده که ندونید باید از اون اتفاق خوشحال باشید یا غمگین؟! چطوری میشه بر این حسِ دوگانه غلبه کرد؟


آهنگِ اگه یه روز فرامرز اصلانی پخش میشه و منو میبره به خیلی وقت قبل( حال نداشتم آپلودش کنم واستون:| خیلییییی خستم) شما باهاش خاطره ای ندارید؟

حاضرید برگردید به کودکیهاتون؟ چرا؟

 
دوست دارید چطوری بمیرید؟ (البته انشاالله هزار سال سالم و سلامت زنده باشید)
 
بی ربط‌ نوشت: خوشبختانه یا متاسفانه من شدیدا خودگیری دارم و به خودم گرفتم!
// : این پستم استثناً کامنتاش بازه:)
 
دریافت
آغاااا هیچکس نمیخواد داوطلبانه، بی مناسبت  و به طور خودجوش! به من هدیه بده؟!!! یه دیوان شهریار لطفا:) فقط شعرای ترکیش ترجمه داشته باشه. مرسییی

دروغ گفت.

احتمالا میخواست من خوشحال بشم! اگه نمیفهمیدم دروغه شاید خوشحال میشدم ولی الان...

اگه یکی واسه خوشحال کردنتون دروغ بگه و بفهمید دروغ بوده چه حسی خواهید داشت؟!

توی دلم یه عالمه حرفه که این روزا جز حدیثِ نفس به چیزی تبدیل نمیشن! دلم میخواست خیلی اتفاقا نمیفتاد ولی خب دنیا که به دلِ من نمیچرخه. حس میکنم‌ خیلی وقته جا موندم از همه چیز و همه کس! به یه چیزایی فکر میکنم و غم و غصه ی دنیا سرم آوار میشه. این روزام پر شده از تلقین! حس میکنم‌ بینهایت پیر شدم. بعضی وقتا دیگه از زندگی و روزای تکراریش خسته ام. عشق توی نگاهم رنگ باخته. دیگه هیچی به وجدم نمیاره. دلم میخواد یه جایی ساکت بشینم و ذهنم از همه دنیا خالی باشه و هیچکسم کاری به کارم نداشته باشه! نمیدونم‌ واسه چی اینطوری شدم یا دارم میشم فقط میدونم هرروز داره شدت میگیره. دیگه از هرچی حساب کتابه حالم بهم میخوره. حساب کتاب روی آینده ای که یه شبه میتونه زیرو رو بشه.
الان یه عالم دغدغه روز و شبشون شده قطع شدنِ نتشون... کاش این بزرگ‌ترین دغدغه ی این روزای من میبود:)
جدی نگیرید... هذیان نوشتِ دیگه!
* از وبلاگایی که دنبال میکنم‌  آخرین نوشته برای ۲ ساعت قبل هستش. ینی جدی جدی همتون الان‌ خوابید؟! (الان ساعت ۳:۴۲)
راستی چقدر با این موافقید؟ آدما شبیه کسایی میشن که دوستشون دارن!
تعریفتون از غیرت چیه؟
ینی چی مثلا یه شخصی با غیرته؟!
چطوری یکی رو توی زمره ی بی غیرت ها به حساب میارید؟