مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

۶ مطلب با موضوع «چالش» ثبت شده است

یک) چی شد که به دنیای وبلاگ ها اومدی؟
من توی بدترین برهه ی زمانی زندگیم به وبلاگ نویسی پناه آوردم و این شاید بهترین اتفاقی بود که اون زمان برای من افتاد. تنها بودم و این تنهایی به سمتِ وبلاگ نویسی سوقم داد. نه نویسنده بودم، نه شاعر و نه قلمِ پرقدرتی داشتم برای نوشتن؛ ولی انگار اینکه گفته میشد: هر سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند حقیقت داشت و دلنوشته های غمزده ی من به دل عده ای نشست. گذشت اون دوران و شاید گذر زمان یا نوشتن های اینجا یا بالا رفتن سنم یا آشنا شدن با کسانی که دردآشنای من بودند باعث شد حالم تا حدِ زیادی بهبود پیدا کنه. تمام نوشته های اون زمان رو توی همین وبلاگ که اولین وبلاگم بوده نگه داشتم البته رمزدار کردم که زیاد جلوی چشمم نباشند. خلاصه تنهایی و احوالات نامساعد من رو به بلاگستان آورد.

دو) هدفت از نوشتن وبلاگ چه بود و چه هست؟
اوایل تنها هدفم آرام و قرار گرفتنِ دلم بود اما حالا مهم ترین دلیلم اینه که دلم میخواد اگر کسی حالش مثل اون روزای من هست کمکش کنم؛ حتی شده در حد خواندن یا شنیدن دردِ دل هاش بدونِ سرزنش و اینکه با نوشتن از روزای خوبی که درراهِ زندگیم هست بهش امید بدم که این روزا و همه ی روزهای بد گذراست.

سه) به نظرت چرا باید وبلاگ نوشت؟
بایدی وجود نداره که! بنظرم وبلاگ نویسی یه فعالیت کاملا سلیقه ایه که هرکسی توی حیطه ی علایقش ممکنه به اون بپردازه. اما خب کارِ زیباییه که مطالب خوب رو در اختیارهم قرار بدیم مثلا مطالبی که گاهی وجدان خفته ی یکی از ما رو بیدار میکنه یا تلنگری میزنه که انسان بودن رو فراموش نکنیم یا اینکه ترویج و تبلیغ خوبی ها باشه.

چهار) به نظرت یه وبلاگ ایده آل چه مشخصاتی باید داشته باشه؟ اصلا مشخصاتی باید داشته باشه؟
زیاد شلوغ نباشه (از حیث ظاهر)، قالبش تیره نباشه، نوشته هاش ریز نباشه، بلاگرش عفت کلام داشته باشه و درمورد هرچیزی هرطوری که دلش میخواد حرف نزنه (بشخصه با بددهنی که تقریبا همه گیر شده خیلی مشکل دارم)، این شاخ بازی هایی که اینروزا همه جا پر شده رو نداشته باشه، همش درحال ناله کردن و بزرگ کردن بدبختیا و مصیبت ها نباشه، یهویی غیبش نزنه و...
 
پنج) بیشتر کدوم موضوع رو در وبلاگ ها دوست داری؟ یعنی بیشتر چه وبلاگ هایی رو دنبال میکنی؟
وبلاگ هایی که حس میکنم زندگی واقعی در بین پست ها و نوشته هاش جریان داره رو دوست دارم البته نه صرفا روزانه نویسی ها. معمولا وبلاگ هایی رو دنبال میکنم که یا بلاگرش قلمِ خوبی داشته باشه یا اینکه وجوه مشترکی بین خودم و صاحبش پیدا کنم. علاقه ی زیادی به وبلاگ های تک موضوعی ندارم مگر اینکه موضوعش جزو موضوعاتی باشه که بهشون علاقه مندم.
 
شش) نظرت راجع به سرویس های وبلاگ دهی چیه؟ و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری؟
بجز بیان هیچ جای دیگه وبلاگ نداشتم پس نمیتونم بجز بیان درمورد هیچ کدومشون نظر بدم. من که از بیان راضیم. از یه تعدادی بلاگر که جاهای دیگه هم وبلاگ داشتن و حالا کنارمون اینجا هستند شنیدم عملکرد و فضای بیان از بقیه بهتره انگاری.
پیشنهاد هم که زیاد هست اما یه پیشنهاد بود که از وبلاگ های نوپا و بلاگرهای تازه کاری که واقعا خوب مینویسند، حمایت بشه که نیومده رفتنی نشن.

هفت) نظرت راجع به محیط وبلاگ نویسی (افراد) چیه؟ و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری؟
خدارو شکر اکثر کسایی که من اینجا باهاشون آشنا شدم آدم های مهربان و خوش قلبی بودند و همه ی همشون رو دوست دارم و با خوشحالیاشون خوشحال میشم و با غم هاشون غصه میخورم. دوست دارم همیشه خودشون باشن بدونِ تظاهرهایی که توی دنیا پر شده؛ البته خودِ خوبشون.
 
هشت) ویژگی ای از بلاگری دیگه که دوست داشتین اون ویژگی رو داشته باشین.
اگر ویژگی مورد پسندم باشه که توی وجودم پیدا نشه؛ سعی میکنم کسبش کنم اما خب؛ اوایل که به اینجا اومدم وبلاگ یه دخترخانمی توجهم رو جلب کرد اون هم به سبب اینکه با افراد خیلی خیلی زیادی در ارتباط بود و با اکثرشونم کمابیش دوستی صمیمی داشت. خب منی که به دلایلی شاید ناخواسته تنها شده بودم گاهی وقت ها دلم میخواست کمی اطرافم مثل اون خانم شلوغ باشه و پر باشه از آدم هایی که میشه بهشون گفت دوست! زمانِ زیادی گذشت و رسیدم به حالا که اصلا دلم نمیخواد و میدونم آدمی هستم که از شلوغی و ازدحام بیزارم و ترجیح میدم به جای اینکه کلی آدم دور و اطرافم باشن یه عده ی محدودی باشند اما از نوعِ خوب و مهربون و و و...  یعنی از اون آدمهایی که به بودنشون که فکر میکنی و اینکه کنارت هستن وجودت پر از شوق میشه و لبت پر از لبخند.
 
نه) چند تا از لبخند هایی که در بلاگ بیان داشتید رو با ما درمیان بگذارید.
لبخند که زیاد بوده مگر میشه پست های خوب شما رو دید و لبخند نزد؟! اما اینها رو یادم اومد.

ده) بدون تعارف ترین حرفتون با وبلاگ نویس ها چیه؟ چیزی هست که بخواید بگید و ما بهش اشاره نکرده باشیم؟
بیاید فارغ از هر اعتقاد و دین و مذهبی انسان تر بودن رو تمرین کنیم، نسبت به احوالِ همدیگه بی تفاوت نباشیم، راحت دل نشکنیم و تا جایی که میتونیم به همدیگه کمک کنیم. صبور باشیم و امیدوار...

و اینکه حضور خیلی کمرنگ و بیشتر مواقع بدون واکنش گذشتنِ من از کنار پست هاتون رو به پای بی مهری من نگذارید مدتهاست زندگیِ من حالت تعلیق به خودش گرفته و انگاری تمام توانم داره گرفته میشه که از این حالت رها بشم و واقعا شرمنده ی محبت های خیلیاتون هستم.
حالِ دلتون آرام...

یه دنیا ممنونم از جناب اریحا بابت دعوتم به این چالش که اینم یکی دیگه از لبخندای این روزام بود:)
و همچنین ممنون از آقای امیر+ برای راه اندازی این چالش

همه دعوت از طرفِ من...

نامه ای که برای چالش نامه ای به... اشتباهی به یه شخص واقعی نوشتم این بود. برای آتنا

خواستم اون جریان یادآوری بشه تا حواسمون یکم بیشتر به کودکان اطرافمون باشه و بدونیم دنیا همون دنیای قبلیه و حتی بدتر...

سلام آتنای کوچولوی عزیزم

حالت را نمی پرسم چون می دانم حالا دیگر در آغوشِ خدا خوبِ خوبی.

فرشته ی کوچکم نمیدانم می توانی نامه ام را بخوانی یا نه چون فقط هفت سالت بود که از میان ما سفر کردی اما قول می دهم نامه ام خالی از هر تشبیه و کنایه ای باشد چون می دانم فرصت یاد گرفتن این ها را مثل خیلی از ما در مدرسه نداشته ای. روزی که خبر پر کشیدنت را شنیدم ( شاید بپرسی مگر من پر و بال داشتم که پر بکشم؟! آری عزیزکم تو فرشته ای بودی که دنیای ما بی اندازه برایت نامهربان بود و تو مثل فرشته ها پیش خدا پر کشیدی.) نمی دانستم چگونه غم و غصه ی همراه با خشمم را کنترل کنم. حتی به خدا هم گله می کردم که چرا باید پایان زندگی تو انقدر غم انگیز باشد؟ آن زمان حتی از خدا می خواستم مرا زودتر از این دنیای کثیف ببرد چون طاقت شنیدنِ آزار کودکان را ندارم. همیشه فکر می کردم وقتی برای کسی اتفاق بدی می افتد شاید خدا او را به خاطر کار بدی که انجام داده تنبیه کرده اما تو...  تو کودکِ پاک و معصومی بودی که قربانیِ فردِ گرگ صفت شدی که هنوز هم در دنیا نسلشان ادامه دارد. راستی حتما مادرت قصه ی شنگول و منگول را برایت گفته بود که آقا گرگه می خواست بره ها را بخورد. اما گرگِ قصه ی تو هزاران بار بدتر از گرگِ قصه ی کودکی هایت بود. او حتی از شیطان هم بدتر بود که کودکی بی گناه را قربانیِ خواسته های شومش کرد. فقط ای کاش قیامتی باشد که سزای اینها خیلی بیشتر از یک بار مردن است.

آتنای قشنگم؛ دنیای ما جای قشنگی نیست.دنیایی که در آن کودک آزاری باشد هیچ وقت نمی تواند جای قشنگی باشد. دنیایی که آدم هایش حتی به مظلومیت کودکان هم رحم نمی کنند. کودکانی که بی گناه قربانیِ هوس ها و شهوت های کنترل ناپذیر و حیوانی بعضی انسان نماها می شوند. دنیایی که بعضی پدرها و مادرهای آن نسبت به کودکانشان بی تفاوتند و گاهی با اعتمادهای نابجا به نزدیکانشان تمام زندگی کودکانشان را تباه می کنند و کودکانی که در مقابل این آزار و اذیت ها تنها سکوت می کنند و تا سال ها اشک هایشان را در خلوتشان می ریزند و ذره ذره مرگ را تجربه می کنند. آخر به کدامین گناه...

آتنا جانم از گفته ام ناراحت نشو اما خیلی خوب شد که زودتر این دنیای نامهربان را ترک کردی اما ای کاش حالا که وقتِ رفتنت رسیده بود انقدر تلخ و دردناک ترکِ دنیا نمی کردی. دنیای ما آنقدر نامهربان است که حتی به بنیتای هشت ماهه هم رحم نکرد.

آتنای عزیزم بین خودمان بماند؛ مدتی پیش وقتی که دختر بچه ی یکی از آشنایان از آنچه که برایش اتفاق افتاده بود، برایم گفت  از شدت ناراحتی و عصبانیت با مادرِ بی مسئولیتش دعوا کردم که چرا وقتی نمی تواند از فرزندش مراقبت کند پای کودکی بی گناه را به این دنیا باز می کند و مادرش ناباورانه تنها نگاه می کرد و نمی دانست چه باید بگوید. واقعا چرا دنیا انقدر جای بدی شده است؟! چگونه می شود به زیبا زندگی کردن در این دنیا امیدوار بود وقتی همیشه ترس آن است که روزی گرگی دیگر کودکی که من مادرش می شوم را بدرد؟!  چگونه می توان به آینده ای امیدوار بود که پدر ها و مادر ها کمترین حسِ مسئولیت پذیری را نسبت به کودکانشان ندارند و وقتی به یکی از آن ها التماس کردم حواسش به دختر کوچولویش  و کسانی که اطرافش هستند، باشد به من پوزخند می زند؟!

حقیقتا که دیگر امیدی به این دنیا و آدم هایش نیست و چه خوب که تو مجبور نیستی در میانِ کسانی بزرگ شوی که همیشه با نگاه های هرزه شان و آزار و اذیت هاشان در عذاب باشی.

دوستت دارم، فرشته ی کوچک... فائزه

چالش ۸ لبخند ۹۸ :

*تولد ماهی که تا نیمه های شب طول کشید و اون شب کنار کسایی بودم که از ته دلم دوستشون دارم:)

*مهمانی خونه دایی که برای اولین و شاید آخرین بار همه بودیم و جای کسی رو خالی نکردیم:)

*یه دورهمی کنار یه عده از عزیزانم توی طبیعت:)

*یه شب توی تابستون که تا نزدیکای صب روی پشت بوم خونه مامانبزرگ با ماهی گفتیم و خندیدیم و آسمان صاف و پر از ستاره رو تماشا کردیم:)

*یه کاری که دوست داشتم و مدتها بود کنار گذاشته بودمش رو دوباره انجام دادم و یکی از کارایی که میخواستم چند سال بعد انجام بدم رو انجام دادم و به سرانجام رسوندم:)

*با چند نفر آدم تازه آشنا شدم که آشنایی با اونها میتونه از قشنگترین اتفاقات زندگیم محسوب بشه:)

*یکی از عادت های بدی که داشتم و خودمم خیلی ازش بدم میومد رو از مهرماه ترک کردم و این همیشه ی همیشه خوشحالم‌ میکنه:)

*یه کاری بود باید سال ۹۶ تمومش میکردم اما نشد ولی امسال و دقیقا امروز تموم شد:)

ممنونم از آرام و پریسا بابت دعوتم و از شارمین که این چالش رو راه انداخت.

 دعوت میکنم از nobody و شاسوسا و تنبلایی که چالش قبلی دعوتشون کردم و ننوشتن:|


وقتی به سال ۹۸ نگاه میکنم اتفاقات بدی که واسم افتادن خیلی پررنگ تر بنظرم میومد و ذره بین دستم گرفتم تا این هشتارو پیدا کردم اما همه چی میگذره چه خوب چه بد... فقط سعی کنیم اگه قراره اتفاقی باشیم که توی زندگیه کسی میفته اون اتفاق خوبه باشیم تا همیشه با یادآوریمون لبخند بزنن:)

جیمز سالیوانِ عزیزم، هیولای آبیه دوست داشتنی ام

همیشه دلم می خواست می توانستم مثل بوو درکنار تو و مایکل و در کارخانه ی هیولاها باشم. کارخانه ای که به راحتی می شد از درهای بسیارش به تمام دنیا سفر کرد! و فقط کافی بود در را باز کنی. دوست داشتم مثل بوو یک روز ناگهانی از درِ کمد اتاقم به شهرِ هیولاها بیایم. میدانی سالیوان، بین خودمان بماند من همیشه ی همیشه وقتی انیمیشن کارخانه ی هیولاها را تماشا می کنم و به آخرش می رسم که بوو مجبور می شود از تو خداحافظی کند و از پیشِ شما برود گریه ام می گیرد ولی یواشکی که هیچکس نفهمد اشک هایم را پاک می کنم چون دیگر بزرگ شده ام. من خیلی تو را دوست دارم چون با اینکه هیولا بودی دوست داشتی به جای آنکه بچه ها را بترسند و جیغ بکشند، بخندند. وقتی برای نجات دادنِ بوو از دستِ هیولاهای بدجنس انقدر تلاش می کردی و با همه ی ترسناک بودنت برای دیگر بچه ها، بوو را انقدر دوست داشتی و حتی برای خواباندنش با صدای هیولاگونه ات لالایی می خواندی دلم می خواست می توانستم به جای بوو باشم و برای همیشه کنارت زندگی کنم و وقتی از هیولاهایی که در دنیایم دارم، می ترسیدم در آغوشِ بزرگ و نرمالویَت پنهان شوم.

سالیوانِ من قول بده یک بار حتی در خواب مرا به شهرِ هیولاها و کارخانه ات ببری.

سالیوانِ مهربانم همیشه با بچه ها دوست باش و آن ها را بخندان.

دوست و دوستدار همیشگیه تو، فائزه کوچولو


دیروز که داشتم چالش یکی از بلاگرها رو می خواندم با خودم فکر می کردم کاش یکی من دعوت کنه! (آخه من تا بخصوص به چالشی دعوت نشم دوست ندارم بنویسم!) هیچی دیگه من از طرف nobody  دعوت شدم که خییییییلیم ازش مچکرم و همچنین از آقا گل که این چالش رو راه انداختن.

منم دعوت می کنم از محمد ، آرام ، بهنام ، مه سو ، شاسوسا ، بل و همه ی کسایی که این پست رو خوندن:)

فقط لازم میدونم بگم قبل از نوشتن به وبلاگ آقاگل مراجعه کنید و درمورد چالش بخونید. چون من اول به یه شخصی نوشتم که حضور خارجی داشت و انگاری نباید مخاطب وجودِ خارجی داشته باشه.

اولین چیزی که از آینده توی ذهن هرکسی ممکنه بیاد شاید شغل باشه! که تکلیفش هنوز برای من مشخص نیست و فقط میتونم بگم در آینده شاغل خواهم بود چون برای ادامه ی زندگی به عنوان یه فردِ مجرد و مستقل حتما لازمه.

یه خونه ی نقلی ترجیحا ویلایی(ینی آپارتمانی نباشه!) اگه نشد یه آپارتمانِ دو خوابه که اگه اون شغلِ آینده درآمدش خوب بود میخرم و اگه نه رهن یا اجاره میکنم. یه خودرو که اونم به درآمدِ همون شغل بستگی داره. یکی از اون دوتا اتاق رو از کف تا سقف قفسه بندی میکنم و پر میکنم از کتابایی که دوستشون دارم. یه صندلی راک هم توی این اتاقی که کتابخونم میشه میذارم.

آدمایی که باهاشون در ارتباطم محدود میشه به خانواده ی مادریم و چند تا دوست و با خانواده پدری هم هیچ ارتباطی ندارم. دو تا فرزند معنوی هم دارم که بعضی وقتا باهم گردش میریم و خوش میگذرونیم. اگه شرایط زندگیم کاملا مساعد باشه یه دختر کوچولو رو به فرزندی میپذیرم:) گاهیم میرم به خانوادم و مامانبزرگم(مامانِ مامانم) سر میزنم.

کتاب خوندن و تمرین ویولن و نقاشی و رسیدگی به باغچه ی کوچیکم که دوتا درختِ انار و گیلاس(حالا نمیدونم انار و گیلاس واسه یه منطقه آب و هواییَن و باهم یه جا درمیان یا نه؟!) داره و پره از بوته های رز و تماشای فیلم و دیدنِ ستاره ها و آسمان شب با تلسکوپ و کلاس شطرنج و کارای نرم افزاری و سخت افزاری و باشگاه و ... تفریحاتم میتونه باشه.

گاهیَم مثلِ گذشته ها با ماهی تماس میگیرم. بعدِ کلی چرت و پرت گفتنمون و وقتِ خداحافظی بهش میگم: ویس ضبط نکرده باشیاااا! اونم از خنده ریسه میره و میگه: اصلاااا و میفهمم بازم تمام صحبتامونو ضبط کرده تا به قولِ خودش مواقعی که حالش خوب نیست گوششون بده و روحیش شاد بشه! میگم: واسه منم بفرست مستفیض بشم:|

یه زندگی آروم به دور از آدمایی که باعث میشن از زندگی بیزار بشم و احتمالا یه اکیپ با دوستانم داشته باشیم که عاشق سفر و طبیعت گردی و رفتن به جاهای بکر باشن و تعطیلاتمونو باهم بگذرونیم.

*مرسی از لبخند و آقاااااااااا بابت دعوتِ من:)

خب از طرفِ حنانه ی جانم دعوت شدم به چالش:)

باحال ترین بلاگر: مریم، شبگرد، نیلی، انارک

مهربان ترین بلاگر: تارا، آرام، آسمان، غریب، بل، هانیه ها، فاطمه، حنانه، ملینا

با ادب ترین: آرام

با معرفت ترین: تارا، آسمان، علیرضا صادقی

با جنبه ترین: شبگرد، زری

شاخ ترین: معنیِ اینو نمیدونستم:/

کلکلوها ^_^

دعوت میکنم از تارا❤ گوگولی دوس داشتی بنویس.