مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
میشه ناراحت نباشی؟
میشه سخت نگیری؟
میشه بخندی اونم زیاد؟
میشه حساس نباشی؟
دقیقا با توام، خودِ خودِ تو...
من هنوزم اینو باور دارم انتظار قشنگه! ولی بدون؛ امیدواری از اونم قشنگ تره:)
شده به یکی حسودیت بشه که شاید فقط درحدِ یه اسم بشناسیش؟!!! مث یه بلاگر مثلا...
یه عده آدما حضورشون یه چیزی شبیه معجزست!
مث یه دستی که دمِ پرتگاه جلوی سقوطِتو میگیره؛
مث یه امیدِ تازه توی اوجِ ناامیدی؛
مث یه روزنه ی نور توی تاریکیه مطلق؛
مث خیلی چیزای قشنگ دیگه...
یه عده آدما بزرگترین نشونه ی حضورشون لبخندیه که گاه بیگاه بی دلیل میشینه روی لبات حتی اگه از وجودشون یه دنیا دور باشی:)
یه عده آدما یعنی :]

تو نیمِ دیگر من نیستی تمامِ منی...

گاهی یه چراهایی واست به وجود میاد که جواب نداره! زیادی که توی ذهنت بالا پایینش کنی فقط بیشتر کلافه میشی:| یه جستجوی بی حاصل... باید پذیرفت بعضی چیزارو بدونِ هیچ چرایی:/
یه دلتنگیه اشتباهی و یه طرفه... ولی دسِ خودِ آدم نیست:| مگه نه؟!!!
امروز تا ظهر سه شنبه بود ولی یکم بعدش جمعه شد! نمیدونم میشه هم سه شنبه باشه هم جمعه؟! هی شک میکنم و تقویمو چک میکنم! یکمم به تقویم شک دارم ولی:|
الانم دقیقا مث غروب جمعست ولی دوس داشتنی تره حداقل بخاطر نم نم بارونش:)

میرم میام نیستی؛

بازم میام نیستی؛

میخوام باشی ولی نیستی؛

جایی هستی که من نیستم و این آزارم میده:/

نمیتونم جایی که هستی باشم ولی تو که میتونی...

کم کم داره عصر جمعه میادا :| فقط خواستم یادآوری کنم!

توی این حال موندن اونم امروز اصلا خوب نیست؛ از ما گفتن...

این موها تا وقتی که قراره واسه دستای تو بلند شن باید از ته زده بشن...همین

تا حالا شده دلتون یه چیزیو بخواد خیلی راحت باشه به دست آوردنِ اون ولی علقتون منعش کنه ولی دلتون خیلی زبون نفهم بازی در بیاره؟! چیکارش میکنید این جنگِ بینِ عقل و دل رو؟

نگران من نباش...
همه چیز رو به راه است...
و من فهمیده ام بدون تو هم میشود زندگی کرد...
حسابی جایت خالیست که ببینی دختر احساساتی و عاشق پیشه ی آن روزها مردی شده برای خودش!
که هر روز صبح با عجله فقط دست و رویش را می شوید و سالهاست نه چشم هایش سیاه تر می شود و نه لبهایش سرخ تر...
که هر روز دردهایش را حل می کند توی لیوان چای تلخش و همه را یکجا با هم سر می کشد و اتفاقا هر روز لعنت می کند داغی را که به دلش مانده...
حسابی جایت خالیست که ببینی دختر وسواسی دیروز چطور این روزها در عرض 1/5 دقیقه حاضر و آماده، کفش پوشیده و نپوشیده، خودش را پرت می کند پشت فرمان و مثل یک مرد به چراغ قرمز ناسزا می گوید...
نگران من نباش، دختر خیال باف آن روزها، مردی شده برای خودش که هر روز بار یک زندگی یک نفره را روی شانه هایش می گذارد و این ور و آن ور می رود...
مردی شده برای خودش که گاهی حس مادرانه ی در نطفه خفه شده اش دستش را می گیرد و می برد جلوی مغازه های لباس بچگانه و هردو دلشان قنج می رود برای کودکی که نیست...
جایت خالی!
دختر مرتب آن روزها، هر شب، خسته و کوفته، دلخوشی هایش را با جورابهایش گلوله می کند و پرت می کند وسط رخت چرکها...
و شام خورده و نخورده، روی کاناپه خوابش میبرد که فردا صبح چای تلخش را سربکشد و بزند بیرون...
نگران من نباش اصلا!
همان موقعی که رفتی زنانگی هایم را جمع کردم و مچاله و چروک چپاندم توی چمدان و انداختم گوشه ی انباری...
خیالت راحتِ راحت!
عوض شدم...
پوست انداختم
و سالهاست خودم با دستهای خودم پوست کلفت غیر زنانه ام را نوازش می کنم...

نسترن علیخانی