مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

یکی باید باشد...
یکی که از وجودش خوابِ شب ها به آدم بچسبد...
یکی که تخصصش، بخیر کردنِ شب هایِ آدم باشد...
اگر دارید از این یکی ها،
کمی آرام تر در آغوشش مچاله شوید...
کمی آرام تر سر روی بازوهایش بگذارید...
کمی آرام تر ذوق کنید...
و بوسه هایِ شب بخیرتان را بی صدا رَد و بَدَل کنید...
به حسرت کشیدن اعتقادِ چندانی ندارم اما،
خیلی ها هستند که شب هایشان،
با هیچ قرص و دارویی از گلویشان پایین نمی رود!

نرگس صرافیان
 
گفت من تهدیدم، انتحاریم، ضربه ی نهاییم:/
دلم نمیخواد تهدید باشم ولی هستم!
واسه زندگیش یه تهدیدِ بزرگم، ناخواسته...
فکرشو نمیکرم وبلاگم یه روزی پانصد روزه بشه! چون اونقدری که دلیل واسه ننوشتن داشتم واسه نوشتن نداشتم ولی خب انگاری دلایل نوشتنم مهم تر بودن:)
اصلا دلم نمیخواسته و نمیخواد وبلاگمو حذف کنم ینی ممکن بود غیر فعال بشه ولی حذف نه. کاش باشم و باشید تا اونقدری که توی غصه هام شریکتون کردم:| توی شادیامم شریکتون کنم...
شاد باشید:)
* گاهی رویا چقدر آدمو امیدوار میکنه واسه ادامه! و چقدر خوبه که قوه ی تخیّل من انقدر بیش فعاله!
* لبخند بزنید غصه ها بالاخره تموم میشه:)
* دلم بعدِ مدتها آروم گرفته:)
* دلاتون آروم:]
* گاهی شاید بد نباشه معتاد بودن! اگه اعتیاد به ... باشه!!
* خاصِ...

از همان هایی بود که باید گاه به گاه برایش وَ إِن یَکاد خواند و همیشه قبل از رفتنش به هر جا یک وَ إِن یَکاد به گردنش آویخت یا توی جیبش گذاشت!

همان هایی که اگر ساکت ترین آدمِ جمع هم باشند باز هم مرکز توجهند و اگر نباشند جای خالیشان همیشه جلوی چشم است!

همان عزیز کرده هایی که خار به دستشان، خنجر قلبِ اطرافیانشان است!

آنهایی که از بدوِ تولد محبتشان بی اندازه در دلِ همه افتاده!

آنهایی که خلاصه شان میشود نورِ چشمی و از پشتِ اسمشان آقا نمی افتد!

و دقیقا مشکل اینجا بود که من نه وَ إِن یَکاد بلدم و نه آقا گفتن...

مخلص کلام: مشکل منِ معمولی بودم!

میگه دوسم داره؛
وقت میذاره واسه شنیدنِ حرفام که تمومی نداره؛
حرفاش فقط امیدو میاره توی زندگیم؛
میگه با به دنیا اومدنم یه حسِ جدید و نابو بهش هدیه کردم و ازم تشکر میکنه که اومدم به دنیا؛
هرچی واسه خودش میخره واسه منم میخره؛
هدیه های تولدمو میخره حتی اگه شیش ماه بعدِ تولدم قرار باشه برسن به دستم؛
محبتاشو از هزاران کیلومتر دور تر حس میکنم؛
هرکاری میکنه که خوشحال باشم؛
همیشه میگه دوسم داره و اثباتم میکنه ولی
باورش سخته!
باورِ دوسِت دارمایی که میشنوم خیلی سخته:|

واسه من فقط سخته یا واسه شما هم اینطوریه؟!!!

تو فکر کن حالم خوبه،

فکر کن دارم میخندم،

فکر کن چشم به راه نیستم،

فکر کن امروز جمعه نیست،

فکر کن غروبش نمیاد،

فکر کن تنها نیستم،

فکر کن همه ی اینا الکی نیست:|

منم فکر میکنم...

فکر میکنم به تو!


گورشو کندم؛ فقط مونده بندازمش داخلشو خاک بریزم روش...

و در پایانِ داستان کسی رفت و دیگری از غصه یِ دوریِ سفرکرده اش جان داد!
کسی نماند که داستانِ ناتمام را به پایان به رساند
شاید این داستان پیش از رفتنی تمام شده بود ولی...
ماندنی هایی محکوم به مرگِ تدریجی و رفتنی هایی محکوم به فراموشی...

*گاهی نوشته ها فقط قراره خونده بشن نه که فهمیده بشن!
دور بودن شاید علاقه ی آدمارو بهم کم نکنه ولی آدما عادت میکنن به شرایطی که داخلش قرار میگیرن.
آدما عادت میکنن به نبودنها. شاید بنظر کمی سخت بیاد ولی آسونه عادت کردن خیلی آسون!
بعضی وقتام نبودن بهتر از بودنهای نصفه نیمَست:| موقع غصه و ناراحتیش نبودی دلیلی نداره وقتای شاد بودنشم باشی... پس بهتره بری!
ما آدما عادت میکنیم به نبودنا...
بی عشق و بی عاطفه و هیچ وعده ای
ماندَم چگونه سمتِ خودت می کشانیَم...

سینا سرلک-چه کنم❤
فراموش کردن بعضی آدما یعنی فراموش کردنِ اتفاقای خوبِ زندگیت! سخت و زجرآور...
میشه گفت یه جور جنگِ درونیه با خودت:/