یه آهنگ قدیمی آشنا پلی شد. همینطوری که جلو میرفت اشک هایی که چشمانش رو پر و لبریز میکرد و میدیدم. پرسید: فائزه یعنی تموم میشه؟ قاطع گفتم: آره تموم میشه یه روزی! گفتم یه روزی ولی نمیدونستم اون روز دقیقا چه روزیه! اصلا اون روز وجود داره؟! ولی خب شاید باید دروغ میگفتم تا امیدوار بشه. آهنگ جلو میرفت و من عقب... خیلی خیلی عقب... این همه خواستنِ دستات بدونِ حتی نوازش! چند وقت پیش یکی گفت: دوست دارم برم به آینده، به چند سال بعد. با خودم فکر کرده بودم که منم دوست دارم به آینده برم؟! دیدم نه! من فقط دوست دارم برگردم به گذشته و این بار به جای دوست داشتنش با نفرت ازش برسم به حال تا انقدر فراری نباشم از گذشته ی سیاهی که توی ذهنم موندگار شده. نمیدونم اگر ازش متنفر بودم حتی بی دلیل، الان حالم چطور بود ولی مطمئنم حداقل انقدر گذشته واسم تیره و تار نبود و منم انقدر فراری و بیزار نبودم از گذشته و آدماش. گذشته ی من شده درد، شده زهر به جونم. بهش فکر نمیکنم. تجدید خاطرات نمیکنم ولی خوابمو آشوب کرده. خواب هایی که این بار از فکر و خیال زیاد نیستن و نمیدونم ازم چی میخوان! من گذشته و آدماش رو گذاشتم کنار و رهاش کردم ولی اون منو رها نمیکنه و دستشو گذاشته بیخ گلوم تا این بار نفسمو بگیره. اگر این خواب های آشفته ادامه دار بشن یا باید برم بیمارستانِ روانی خودمو بستری کنم یا دیگه باید برم بمیرم. توی این فکرا بودم که آهنگ به آخرش رسید و صورتش خیس اشک شده بود.