مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

۱۹ مطلب با موضوع «ماضی بعید» ثبت شده است

.

یه آهنگ قدیمی آشنا پلی شد. همینطوری که جلو میرفت اشک هایی که چشمانش رو پر و لبریز میکرد و میدیدم. پرسید: فائزه یعنی تموم میشه؟ قاطع گفتم: آره تموم میشه یه روزی! گفتم یه روزی ولی نمیدونستم اون روز دقیقا چه روزیه! اصلا اون روز وجود داره؟! ولی خب شاید باید دروغ میگفتم تا امیدوار بشه. آهنگ جلو میرفت و من عقب... خیلی خیلی عقب... این همه خواستنِ دستات بدونِ حتی نوازش! چند وقت پیش یکی گفت: دوست دارم برم به آینده، به چند سال بعد. با خودم فکر کرده بودم که منم دوست دارم به آینده برم؟! دیدم نه! من فقط دوست دارم برگردم به گذشته و این بار به جای دوست داشتنش با نفرت ازش برسم به حال تا انقدر فراری نباشم از گذشته ی سیاهی که توی ذهنم موندگار شده. نمیدونم اگر ازش متنفر بودم حتی بی دلیل، الان حالم چطور بود ولی مطمئنم حداقل انقدر گذشته واسم تیره و تار نبود و منم انقدر فراری و بیزار نبودم از گذشته و آدماش. گذشته ی من شده درد، شده زهر به جونم. بهش فکر نمیکنم. تجدید خاطرات نمیکنم ولی خوابمو آشوب کرده. خواب هایی که این بار از فکر و خیال زیاد نیستن و نمیدونم ازم چی میخوان! من گذشته و آدماش رو گذاشتم کنار و رهاش کردم ولی اون منو رها نمیکنه و دستشو گذاشته بیخ گلوم تا این بار نفسمو بگیره. اگر این خواب های آشفته ادامه دار بشن یا باید برم بیمارستانِ روانی خودمو بستری کنم یا دیگه باید برم بمیرم. توی این فکرا بودم که آهنگ به آخرش رسید و صورتش خیس اشک شده بود.

نمیدونم کدومتون تجربه ی اینو دارید که برای کسی تولد بگیرید و خودش نباشه ینی باشه ها ولی کنار شما نباشه. نمیدونم تجربه ی اینو دارید که بی نهایت برای تولدِ کسی خوشحال باشید ولی حتی روحشم خبر نداشته باشه شما میدونید که تولدشه. نمیدونم میدونید چقدر این حس و حال درد داره یا نه... ولی اینطوری نباشید هیچوقت!
هیچوقت بی منطق کسیو انقدر دوست نداشته باشید که اگه یه روزی به هر علتی ازش فاصله گرفتید زندگیتون پوچ بشه. هیچوقت هیچکسو مرکز تمام زندگیتون قرار ندید که اگه نبود زندگیتون از هم بپاشه.
این جوابم برای تو بود! همه ی حرفم همینه توی جواب به پستای خصوصیت که رمزشو واسم فرستادی.


نمیدونم چرا ولی من دوسِت داشتم بی منطق، بی علت، بی نهایت! انقدری که تو رو دوس داشتم هیچکسو تا حالا توی زندگیم دوس نداشتم حتی خودمو. مقصر منم که نتونستم افسار دلمو به دستم بگیرم و نذارم توی احساسی که هیچ سرانجامی نداره انقدر پیشروی کنه و تاوانشم دادم. ببخش که این روزا دیگه زیاد تو خاطرم نیستی چون هروقتی بهت فکر میکنم از خودم بدم میاد! از خودم بیزار میشم که چرا این حجم از احساسمو هدر دادم برای کسی که...
حالا توی نگاه من تو فقط یه آدمی هستی که حتی مسئولیت اشتباهاتشو گردن نمیگیره. یه آدم ترسو و بزدل. یکی که همش پشتِ پدرش و اعتبارِ اون قایم شده. آره تو فقط پسرحاجی بودی نه خودت! تو خودت تنها اصلا معنی نداشتی. تمام ارزش و اعتبارت بابایی بودش که مثل کوه همیشه پشتت بوده.
بگذریم از این حرفا! بیست و ششمین تولدت مبارک پسر حاجی...

نمیدونم قبلا گفتم یا نه! ولی خدا جوابِ منو زود میده. چند وقت قبل یه صبح که تنها بودم دلم یه عالمه گرفته بود. گفتم خدایا چی میشد یکی میومد سراغمو می گرفت از اون همه آدمی که یه روزی کنارم بودن. همون روز ظهر اون دوستم که چند تا پستِ قبلی درموردش گفتم که یهویی وبلاگمو بعدِ دوسال پیدا کرد اومد سراغم.
چند روزه روزی چندبار میرم سایت تلگرام برای دیلیت اکانت و بعدشم میخواستم اینستارو دی اکتیو کنم و بعدشم بیام سراغ اینجا ولی همش توی سایت ارور میداد! میخواستم گم و گور بشم که الکی به این فکر دلِ خودمو خوش کنم که من از دسترس خارجم ورگرنه کلی آدم احوالمو میپرسیدن! کلا توی کانتکت لیست من تا دوماه قبلی فقط یه نفر بود که از ماه قبل اون دوستمم که گفتم اضافه شد و شدن دو نفر! اون دوستم که معمولا نیست فقط وقتی کار ضروری پیش بیاد میاد میگه و میره و میموند این یکی!
آخرین بار، قبل از دیشب، دوسه روز پیش  سر زده بودم به تلگرام. دیروز عصر داشتم پیش خودم می گفتم کاش میشد با یکی حرف بزنم و خودش سرِ صحبتو بازکنه! توی همین فکر بودم و خوابم رفت. خواب دیدم دوستم دوتا پیام داده و ... دیشب بی هدف سر زدم تلگرام دیدم بعله! همونی شد که توی خواب دیدم. دیگه هیچی خودش سرِ صحبت رو باز کرد منم گفتم و گفتم و گفتم! چرت و پرت! بی هدف! ولی خوب بود. شاید اگه میخواستم حرف بزنم به اندازه ی یه دنیا حرف توی دلم و ذهنم تلنبار شده بود ولی دوس نداشتم پرگویی کنم. شاید یک هزارم حرفامو گفتم و انگاری اصن هیچی نگفتم ولی همینش خوب بود که یکی پیدا شد حالمو بپرسه و گوش بشه واسه شنیدنم. یکی پیدا شد که نذاشت دوستی هم مث خیلی از کلمه ها واسم بی معنی بشه. با همین احوال پرسیای ساده نشون داد دوستی حد و مرز و فاصله نمیشناسه. گفت من بهترین دوستشم! نمیدونم کیا اطرافشن و چطور آدمایی هستن که من بهترینشون باشم ولی اولین کسی بود که اینو گفت .اما من نگفتم تنها دوستمه! آره واقعا... اون دوستی که توی ذهن من هست رو فقط خودش تونست معنا باشه.

تنها دوستم خیلی خیلی مواظب خودت باش. دنیا به وجودت شدیدا نیاز داره:)

ببخشید برای جواب ندادنِ کامنتای پستِ قبل. هیچ وقت دوس ندارم و اینطوری نیستم که یه پیغام یا کامنتی رو بخونم و ببینم و جواب ندم. همیشه وقتی میبینم جواب میدم اما این بار...

بعدِ کلی فکر کردن و منطقی بودن دیدم بهترین حالت اون دوگانه حالی شاد بودنه!
روزایی که یه زندگی مدام در نوسان بود و حال و هواش یه روز آفتابی و چندین روز ابری بود توی دلِ منم غوغا بود که نهایت این کشمکش ها چی میشه. یه وقتایی خیلی خودخواهانه و با بدجنسی دلم میخواست از زندگیش بیرون بره چون تحمل حضورش و وجودش برای من خیلی سخت بود اما فقط چند لحظه طول میکشید تا به خودم بیام و ببینم پس اون بچه ی بی گناه چی؟! اون حق داره کنار پدر و مادرش باشه. اینطوری میشد که از خدا میخواستم فقط هرچی به صلاحه پیش بیاد.
خدارو شکر خبر رسیده زندگیشون خوب شده و کم کم از اون شرایط ناآرام فاصله گرفته. وقتی این خبرو شنیدم یه جور دوگانگی توی دلم به وجود اومد که نمیدونستم باید شاد باشم یا غمگین. چون یجورایی دیگه امیدی برام‌ نمونده بود. یعنی حقیقتش امیدی که قبلا داشتم هم واهی بود. خودمم میدونستم اما باورش سخت بود و زمان میخواست.
همون شب نامزدیشون به خودم قول دادم حتی اگر علاقه ی من ادامه دار بود هیچ ضربه ای به زندگیشون نزنه و همچنان بهش پایبندم. دیگه کم کم هرچی عشق و محبت و علاقه بود رو یه جایی گوشه ی دلم مدفون میکنم و سعی میکنم تا میتونم دور بمونم از حتی دوباره دیدنش. واقعا خوشحالم الان که زندگیشون بالاخره بعدِ چند سال از اون حالت متشنج رها شده و بنیامین بچه ی طلاق نمیشه. آخرین باری که بنیامین رو دیدم تقریبا یک ساله بود الان دیگه حدودا چهارساله شده. همینکه بابای بنیامین بعدِ اون همه دردسر و مشکل بالاخره میتونه آسوده خاطر باشه یه دنیا برای من ارزش داره.
شرایط اطرافم‌ یه جوری داره پیش میره که احتمالا دیگه کم کم با خانوادشون قطع ارتباط کنیم و اینم خودش کمک بزرگیه برای من که بتونم شروع کنم به دوست نداشتنش. دوست نداشتنِ تنها دال الف دنیام. نمیشه یه طوری وانمود کرد که انگاری نبوده اما شاید با گذشت چند سال دیگه بشه هرچی علاقه بود رو انکار کرد.
شاید نوشتن ازش باعث شد توی وجودم حضورش ته بکشه و محو بشه! نمیدونم ولی میدونم درست ترین تصمیم همینه که رها بشم از بندِ گذشته...
میشه برای منم‌ کمی دعا کنید؟ ممنونم:)
سلااااام دوستانم(جواب سلام واجبه هاااا:] )
اومدم یه عالمه مثلا بنویسم!
مثلا انقدر خسته باشی که نای حرف زدنم نداشته باشی.
مثلا اینترنتا که قطع شد دوستت بعدِ دوسال وبلاگتو توی بوک مارک گوشیش پیدا کنه و بیاد سراغت اونم درست وقتی که فکر میکنی یادش رفته توام وجود داری.
مثلا همش زل بزنی به یه last seen a long time ago و وقتی recently شد ذوق کنی، حتی اگه هیچ چتی برای بازخوانی و خاطره بازی نباشه.
مثلا مث یه عدد بیشور بری و عکسای دوتا از دوستای عکاستو توی پیجشون ببینی و یه لایک ناقابلم نذاری! ( دوستانِ جانم بدانید و آگاه باشید وصف زیبایی عکسهای شما در یک عدد قلب نمیگنجد)
مثلا برای یه پستی که انتظارشو نداری یه عالمه کامنت سرازیر بشه به وبلاگت( پستِ قبلی)
مثلا بفهمی اونی که بهت دروغ گفت نیتِ شومی درسر داشته و توی خوش باور فکر میکردی‌ دروغ گفته ناراحت نشی(//پستِ قبل)
مثلا یکیو داشته باشی که وقتی براش دردو دل میکنی از خنده ریسه بره و توام از خنده هاش خندت بگیره و غم دوعالمو یادت بره.
مثلا بهت بگه: تو بهارِ دنیای خزان زده ی منی، بیهوده نیست که زاده ی بهاری. بعد جواب بگیره: من دلم میخواد تابستونت باشم! تابستونابیشتر خوش میگذره(شکلک خنده با نیشِ تابناگوش باز)
مثلا بعدِ مدتها من کامنتای پستمو باز بذارم( حالا ضایع نکنیدم و هیچی کامنت نذارید)
مثلا اینکه عشق تنها راه نجاته!
مثلا یه عالمه ستاره دارم که روشن و کلی پستِ نخونده.
مثلا کمی تا قسمتی ناراحتم از بی مهری ها
مثلا ویولن زدنای شادمهر...
مثلا عشقِ راه رفتن بین انبوه حجم کتابای توی قفسه های کتابخونه:)
مثلا یکمی خل بازیت گل کنه!
مثلا یهویی دلم خواست بیام یه عالمه دری وری بنویسم.
مثلا...
آغاااا از احوالتون بگید یکم... خوبید؟ نصفه شبی احوال پرسیم گرفته!(بالاخره باید یجوری وادارتون کنم چار تا سُخُن این زیر بذارید دیگه:))

دستتو محکم گرفتم و سرمو به بازوت تکیه دادم و قدم زنون به همون جایی بردمت که اون اتفاق منحوس دو هفته قبل افتاد. با تمام جزئیات تعریف کردم چی شد. از های های گریه کردنم وسط یه خیابون شلوغ و مردای غریبه ای که دورم جمع شده بودن تا آرومم کنن گفتم. از تنهایی و بی کسیم توی اون لحظه ها، از دویدن های بی حاصلم توی شرشرِ بارون و نگاه متعجب و خیره ی آدما! نگاهم می کردی و معنی نگاهتو نمیفهمیدم. بهت گفتم تو باید اونجا میبودی. تو باید میبودی که جای اون همه آدمِ غریبه باهام حرف بزنی و آرومم کنی. اما حالا اومدی اونم بعد دو هفته اونم توی خوابم...

من هنوزم حالم خوب نشده، من هنوزم وقتی به اون روز فکر میکنم تمام تنم میلرزه. من هنوزم خودمو سرزنش میکنم و عذاب وجدان یه لحظه رهام‌نمیکنه.

اون اتفاق واقعیه واقعی بود ولی تو همش توی خواب خیالمی...

میدونی اسمت همه جا هست؛ همه جا ولی خودت...

دیگه وقتی نیستی یجوری با خیالت راضی میشم!

 

 

روزی میرسد که به همه ی دنیا نشان میدهم لیلی مرد بود، نه زن!
مردی بی نهایت شبیه به تو...

سلاااااام به روی ماه همتون:) احوالاتتون چطوره دوستای گلم؟ خوش میگذره بدونِ من؟ چیکارا میکنید؟ چه خبرااااا؟
من به بن بست نرسیدم راهمو کج کردم
با تو مشکلی ندارم با خودم لج کردم
دنبال راه فرارم از تو نه، از اینجا
میدونی فایده نداره بسه دیگه رویا...
گاهی باید کوچ کرد از رویایی که فقط رویاست نه بیشتر... باید همه ی چیزهایی که بود حتی خاطرات را رها کرد. باید حقیقت را باور کرد و پذیرفت. باید به جهانی دیگر رفت! حتی اگر واقعی نباشد حتی اگر موازی جهان حقیقی باشد. حتی اگر در جهانِ خودساخته ات کسی جز خودت نباشد و تنهای تنها باشی.
بعد کلی وقت فهمیدم من توی مدتی که ندیدمت دلتنگت نشدم. خیلی وقته زمانایی که یادت می افتم بجای عکسِ خودت عکسِ پسرتو نگاه میکنم تا یادم نره خیلی وقته مسیر زندگیمو از راهی که مقصد تویی منحرف کردم. این بار دیدنت اصلا حس خوبی نداشت و منو یاد تلخ ترین روزای زندگیم انداخت. اول یکمی مضطرب بودم ولی طولی نکشید خودمو آروم کردم. دیگه دیدنت احساس خوبی بهم نمیده و فقط ناراحتم میکنه و آرامشمو میگیره. میدونم دیگه کنارت نه میشه خوشحال بود نه آرامش داشت. فاصله ی واقعی بین ما اون هشتاد کیلومتری نیست دیگه الان هزاران هزار کیلومتر از دنیای من دوری‌. منم دل کندم از سهم یکی دیگه. فقط کاش آرامش داشته باشی و خوشبخت بشی کنار خانوادت...

بعدِ یکسال و نیم ندیدنت همین دیدار چند دقیقه ای کافی بود تا همه چیز واسم دوباره زنده بشه...

شاید اومدنم اشتباه بود شاید که نه حتمااااا اشتباه بود.

بذارم این آخرین بار باشه؟!

کاش میشد؛ کاش بشه.

فقط میدونم تعریفِ حالم هرچی هست خوب نیست:/

 

ت مثل تو مثل تردید ت مثل آخر طاقت

 

مثل تنهایی مثل تب مثل آخرِ خیانت
 
آخرین نت را به آرامی نواخت و منتظر تشویق و عالی بود مثلِ همیشه گفتنِ تنها حاضر کنسرتش! شد ولی چیزی نشنید. به چهره ی دخترک نگاه کرد که عمیقا توی فکر رفته بود. پرسید:
- چطور بود؟ رفتی تو فکرهااااا!!!
+قبلا گفته بودم ترکیبِ صدای پیانو و ویولن چه صدای محشری میشه؟!
-فکر نکنم گفته باشی ولی آره خیلی ترکیب قشنگی میشه.
+ من میخوام ویولن یاد بگیرم! حس میکنم خیلی دوسش دارم!!!
- همینطوری یهویی؟! سخته هااااا ولی تو میتونی.
+ آره میتونم. تو پیانو من ویولن...
- گروه بشیم. یه گروهِ دونفره.
+ خواننده نمیخوایم؟
- نه موسیقی بیکلام بهتره. اسم گروهمونم بذاریم فِریال
+ آخه فریال؟! چطوری رسیدی به این تو؟ اگه ازت پرسیدن دلیلِ انتخابش چیه مثلا چی میگی؟
- دلیلش واضحه دیگه! همینکه اسم نوازنده هاشو ببینن خودشون میگیرن دلیلشو...
+ کی ما رو میشنوه آخه؟!
- خودمون! کافی نیست؟!!!
از هشتاد کیلومتر فاصله و بدونِ نسبتِ نزدیکی، هدیه ی تولد نمیتونه جز آرزوهای خوب برای کسی باشه!
امیدوارم بهترین سالهای زندگیت رو کنارِ گل پسرت بنیامین و همسرت تجربه کنی و همه ی مشکلاتت حل بشه و دلت آروم بگیره. آرزو میکنم هیچوقت خنده هاتو گم نکنی و همیشه واقعی و از ته دلت بخندی. دعا میکنم همه ی آرزوهات واقعی بشه، واست اتفاق بیفته و خاطره بشه. امیدوارم کنارِ خانوادت خوشبخت ترین آدمی بشی که روی زمین هست. تولدت مبارک

لطفا شما هم واسه خوشبختی و حالِ خوبش دعا کنید:) میگن دعای آدما درحقِ همدیگه زودتر مستجاب میشه. مرسی...

سیزده بهمنِ مثلا فراموش شده!