مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

"آدم ها به دنبال لیاقتشان می روند" این جمله ایست که علت رفتن بعضی ها را برایمان توجیه می کند و بی لیاقتی شان را به نمایش می گذارد؛
اما ای کاش جمله ای هم بود که نوع رفتن آدمها را توجیه می کرد و چگونگی رفتنشان را به چالش می کشید.
من اگر بودم می گفتم "آدم ها بر اساس شرافتشان می روند"
به نظرم انسان های شریف با رفتنشان امید و انگیزه را در طرف مقابل نابود نمی کنند و او را یک عمر در برزخی از چراها نمی گذارند…
برای رفتن دلیل می آورند و هر چند تلخ، حقیقت را می گویند و ثابت می کنند اگر کسی رفتنی می شود پایان تمام آمدن ها رفتن نیست و قطعا زندگی ادامه دارد و مردانه می روند.
نه شبیه عده ای دیگر با دروغ ، با بهانه! نه شبیه آنهایی که با توجیه های مسخره درد رفتن را بیشتر می کنند و اصلا مهم نیست اگر طرف مقابل شان از ترس رفتنی مشابه برای همیشه چشمش را روی تمام آمدن ها ببندد.
به نظرم نوع رفتن آدم ها مهم تر و حساس تر از دلیل رفتن شان است؛
و به عده ای باید گفت "لیاقت ماندن اگر ندارید شرافت رفتن داشته باشید
"

فرشته رضایی


*زندگی دردِ قشنگیست بجز شبهایش! که بدونِ تو فقط خواب پریشان دارد...

پایِ علاقه و رابطه و تعهد که وسط می آید
خیلی ها جا می زنند، زبانِ"دوستت دارم" هایشان شُل می شود، پایِ ماندنشان می لغزد، دو دل می شوند و همه ی حرف های قشنگِ پیش از رسیدن به معشوق را یادشان می رود...
حرفِ تعهد و " به خاطرِ من فلان کار را کنار بگذار" و "به خاطرِ من با فلانی که حسِ بدی تویِ رابطمان ایجاد می کند صحبت نکن" که می شود
خیلی ها یادشان می رود شب تا صبح تویِ گوشت عاشقانه می خواندند و قربان صدقه ات می رفتند...
فراموش می کنند تمامِ علاقه اشان را...
یادشان می رود تا دیروز یکی یکدانه اشان بودی، خانوم و آقای شان بودی...
پایِ "محدودیت" هایِ جزئی وحذفِ آدم هایِ اضافه که به میان می آید تازه یادشان می افتد، "حریمِ خصوصی" اشان خیلی مهمتر از حضور شماست
یادشان می افتد نباید تویِ کارِ هم دخالت کرد...
پایِ خوشی و خنده و قربانت بروم و فدایت شوم و عاشقتم گفتن ماندن را همه بلدند جانم
تا صبح برایش قلب و بوسه فرستادن و دوستت دارم تایپ کردن را همه از بَرَند عزیزِ من
پایِ محدودیت ها
پایِ کنار گذاشتن ها اگـر ماندی "عاشقی"
پایِ تعهــدَت اگر ماندی، اگر جـا نزدی "مَـــردی

یه دختری که کار با وسایل یه جعبه ابزارو بهتر از کار با وسایل یه کیف آرایش بلده دلبر نیست؛
یه دختری که بلد نیست با ناز و عشوه راه بره و کفشِ پاشنه بلند بپوشه دلخواه نیست؛
یه دختری که توی باغچه بیل زده و گونی سیمان و آجر جابه جا کرده تا باباش حس نکنه پسر نداره ظریف نیست؛
یه دختری که وقتی عصبانی میشه ممکنه عزیزترین وسایلشو توی دیوار بکوبه تا خالی بشه خوش اخلاق نیست؛
یه دختری که یه روزی فکر کشتنِ یه عده آدمو توی سرش پروَرونده مهربان نیست؛
یه دختری که یه روز دلش راضی شده بره عروسی کسی که دوسش داره دیگه دل نازک نیست؛
یه دختری که به یه جایی میرسه که میتونه قید خانوادشو بزنه و بره قدردان نیست؛
یه دختری که نمیتونه آروم و شمرده صحبت کنه جذاب نیست؛
یه دختری که باباشو دوس نداره اصن خوب نیست؛
یه دختری که همه ی اینا باهم باشه قطعا دوست داشتنی نیست...
و گاهی چقد خوبه خودتو بشناسی بهتر از هرکسِ دیگه ای! میدونی هیچکس مث هیچکس نیست ولی تو دیگه خیلی یجورایی ناجوری:|

گاهی علاقه ی افراطی و بی منطق به یه نفر عشق نیست؛ حماقته...

اگه جایی حالت بد شد و آرامشت بهم ریخت اونجا پی عشق نگرد؛ عشق اونجاست که آرومی و میخندی و حالت خوبه:)

جانِ دلم تنهایی که ترس ندارد؛ چرا بترسی از آن؟
مثلا فکر میکنی تنهایی روزی شاید به تو دروغ بگوید؟!
یا مثلا دلش را بزنی و پی لیلای دیگری رود؟!
یا در کنارِ تو باشد و در ذهنش یادِ عشقِ رفته اش را زنده کند؟!
یا بعدِ سالها کنارِ هم بودن به تو خیانت کند؟!
بگذار بگویم که ترسَت بیجاست...
تنهایی جز حقیقت را به تو نخواهد گفت؛ دلش را نخواهی زد؛ وقتی تو هستی فقط تو را میخواهد نه آنکه رفته را و هیچگاه به تو خیانت نخواهد کرد.
یاد بگیر زیستن در کنارِ تنهاییت را:)
تنهایی کتاب بخوان؛ موسیقی گوش کن؛ فیلم تماشا کن؛ سفر برو و...
وقتی تنهایی دیگر نگرانِ آنکه در راه است نخواهی بود؛ دلهره ی نبودنش را نخواهی داشت؛ دلتنگیش دیوانه ات نمیکند و غصه اش هوایت را ابری نخواهد کرد:)
اضطراب نبودنِ دستهایش در سرما، آغوشش در زمستان و طنین خنده هایش در دنیایت را نخواهی داشت.
تنهایی پُر است از آرامش؛ آرامشی بی نهایت دلبر...

* ای بلاگرای محترم ینی هیچکدومتون غلط املایی منو واسه پستِ قبل اونم توی عنوان ندیدید؟!!! طعم رو نوشته بودم عطم:/
آغا خداییش از این چیزا دیدید بگید درستش کنم...
آرام جونم مرسی گفتی💜مگه تو حواست به من باشه:)
طولانیه و خوندنش یا نخوندنش فرقی به حالتون نداره! ولی جانِ خودتون کپی نکنید دیگه:/
از صبح کلافه دورِ خودم میچرخم. هزار بار صفحه ی گوشیو برای پیامی یا تماسِ از دست رفته ای چک میکنم. حتی بلاک لیست گوشیو چک میکنم و احتمال میدم شمارتو اشتباهی فرستادم اونجا که خبری ازت نشده ولی نه. دیشب که تا صبح خواب به چشمام نیومد و الانم حتی با وجودِ بی خوابی دیشب نمیتونم بخوابم. از دیروز هزار بار شمارتو دونه دونه روی صفحه تایپ کردم ولی آخرش قبل از اینکه تماسو بزنم همشو حذف کردم. کلی پیام نوشتم ولی ارسالشون نکردم. همش هی با خودم میگم کاش مقصر من بودم و عذرخواهی میکردم و تموم میشد میرفت و بازم میزنه به سرم که پیش قدم بشم.

هیچوقت دوس ندارم بافتنی یاد بگیرم و از پاییز برای زمستونِ پیشِ رو برای تو یه شال گردن و یه پلیور ببافم و سرما که نزدیک شد هدیه بدمش به تو تا هر وقت زمستون شد و از اونا استفاده کردی یادِ من بیفتی!

هدف چیه؟! گرم شدن...

خب من میتونم دستامو شال گردن کنم و دورِ گردنت بندازم و آغوشم چیزی از یه پلیور کم نداره! تازه قول میدم حتی از اونم گرم تر باشه و مهربون تر!

یه مشکلی هست با این وضعیت که هرجایی باید من همراهت باشم تا سردت نشه! خب قرار بر این بود که بیشتر از یک متر فاصله نگیری از من تا همیشه واضح ببینمت، حتی بدونِ عینک...

میدونی؟ من خیلی هنرمندتر از این حرفام! چرا؟ چون همه ی تنبلیا و بی هنریامو میتونم با عشق توجیه کنم:)

هیچوقت اونقدری از من دور* نشو که برای واضح دیدنت مجبور به زدنِ عینکام بشم! چون من اصن عینک دوس ندارم:|

* دور: از یک و نیم، دو متر به بالا دور محسوب میشود.

 

عاشقت میشم دوباره عاشقِ اونی که نیست؛

عاشقم میشی دوباره عاشقِ اونی که نیست...
وقتی دوسِت داشته باشم؛
هندزفریمو باهات شریک میشم و هر آهنگی تو دوس داری وگوش میدیم. کاری که واسه هیچکس انجام نمیدم.
اجازه میدم تمامِ وسایلمو زیر و رو کنی و هرکدومو دوس داشته باشی واسه خودت برداری.
همه ی حرفایی که روی برگه باطله هام مینویسم و میدم بخونی بعدشم همشونو خط خطی میکنیم که کسِ دیگه ای نخوندشون.
دفترچه ی کوچولومو که هیچکس از نوشته های داخلش خبر نداره رو باهم پر میکنیم.
همه ی بستنیا و کاکائو ها و تخمه آفتابگردونامو میدم به تو اگه دوس داشتی تنهایی همشونو بخوری.
اون کتابامو که واسه خوندنم به هیچکس قرض نمیدم و میدم برای خودت.
تا هرجایی تو بخوای قدم میزنیم و بهونه نمیگیرم که خسته شدم؛ حتی اگه بارون بباره و بعدش مریض بشم و تهش راهی بیمارستان بشم و آمپول بزنم. درسته خیلی جون عزیزم ولی...
از بوته ی گل زر توی باغچه که نمیذارم هیچکس بهش نزدیک بشه واست گل میچینم.
اجازه میدم به موهام دس بزنی و حساسیتامو کمتر میکنم.
سازم که فقط واسه تو میزنم.
حتی اگه تو لاک دوس داشته باشی ناخنامو لاک میزنم.
صورتت میشه اولین چهره ای که طراحی خواهم کرد و خودت میشی مخاطب همه ی دل نوشته هام.
همه ی قسمتای مبهم و تاریکِ دنیامو روشن میکنم واست.
احتمالا جوابِ خواسته هات نه نیست و لجبازیم نمیکنم و سازِ مخالفم نمیزنم واست.
حتی اگه بخوای بادکنکم جلوی چشام منفجر کنی ترسمو کنترل میکنم!
همه ی حرفایی که با هیچکس جز خودم نمیزنم و با تو میزنم.
همه ی کارایی که واسه هیچکس نکردم و واسه تو انجام میدم.
اصن همه ی سیب زمینی سرخ کرده ها و گوشتای توی خورشمو میدم به تو.
میدونی چیه؟ وقتی دوسِت داشته باشم میشه هرچی تو بگی؛ هرچی تو بخوای تا فقط لبخند از روی لبات محو نشه...
ولی من وقتی دوسِت خواهم داشت که تو دوسَم داشته باشی؛ تا همین حد قانع!

* دنیای من پر از اتفاقای ساده و بچگانست که شاید واسه خیلیا مسخره باشه ولی من دنیای آبی سفیدِ بچگانمو ترجیح میدم به دنیای هزار رنگ به اصطلاح آدم بزرگا...
* خیلیم از مفجر کردنِ بادکنک جلوی چشام با دست میترسم!