مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

۱۹ مطلب با موضوع «ماضی بعید» ثبت شده است

مثلا الان باید یادم بره امروز دوازدهِ بهمن بود و فردا سیزدهم بهمنه! یادم میره؟!!! آره دیگه، مثلااااا...
 
یکی از فاتنزیام جدیدا شده اینکه یکیو پیدا کنم سلیقه ی موسیقیش مثِ مث خودم باشه:) از خیارشور و ترشی هم متنفر باشه:| و پایه ی شطرنج باشه:]
این روزا خوبیه نداشتن برادر اینه که وسایلت اگه گم شد توی وسایلش پیدا نمیشه و یکی نیس که صب تا شب دنبال موچین بگرده:/ والا! یکمی مراعات کنید دیگه... به هیچکس برنخوره لطفاااا فقط همون عده ی انگشت شماری که به چشمم نمیان رو میگم:))
من خوبم واقعیه واقعی:) امیدوارم شما هم خوبِ واقعی باشید.
شاید باورتون نشه ولی میخوام یه دونه از اینا واسه خودم بخرم:) از هرچیزی کاربردی تره... یکی از وسایل مورد علاقه ی من پیچ گوشتی چهارسوئه!
آراااااااام💜 یه خبر از خودت بده.
چرا امروز انقد دیر میگذره؟!!!
هوای سنگینش داره خفم میکنه:/
امروز هیچ جوری نمیتونست روزِ خوبی باشه هیچ جوری
29 دی فقط باید مُرد همین
نمیدونم برای بارِ چندم پلی میشه: سهمِ من از تو شده حسرت، دردای عادت، کابوس و وحشت...
و نهایتش بغضیه که شکسته نمیشه.

دلداده و دلگیرم حیف است نمیمیرم...

- شجاعتشو نداشتم وگرنه الان راحت شده بودم از همه چی...
+ نه؛ حماقتشو نداشتی!

من بیزارم از 29 دی، از سال 93، از کسی که خبر داد آخرِ هفته نامزدیته، از اتاقی که این خبرو داخلش شنیدم، از راهروهای بیمارستانی که شاهد حالِ خرابم بودن، از همه ی چیزی که برسه به اون روز بیزارم.

۲۹ دی ۹۷ ، ۰۰:۰۰
نوشته شده بود: شهامت می خواهد؛ دوست داشتن کسی که هیچ وقت و هیچ زمانی سهم تو نخواهد شد.
این روزها با وجودِ رابطه هایی که عمرشان حداکثر دو یا سه سال است؛ شاید دوست داشتن کسی که هیچ وقت و هیچ زمانی سهمت نشود احمقانه باشد یا حتی دیوانگیِ محض!
ولی من شهامتش را دارم؛ حال میخواهند بگویند احمق است یا دیوانه!
هم شهامتِ احمق بودن را دارم میانِ این همه دانا،
و هم شهامتِ دیوانه بودنش را میانِ تمام عاقلان...
دوستت خواهم داشت حتی اگر هیچ وقت و هیچ زمانی سهمِ من نباشی.
حالا که میروی همراه جاده ها برگرد و پس بده تنهایی مرا...

برای من از تقدیر حرف نزن؛
از اینکه سرنوشت نمیخواهد ما کنار هم باشیم؛
از اینکه قسمت هم نیستیم و حتما این به صلاحمان است؛
از اینکه لیاقت من بیشتر از توست؛
و تو ظرفیت این همه خوب بودن من را نداری...
برای رفتنت قصه نباف؛شعر نساز؛
عاشقانه جلوه نده جا زدنت را،
بغض نکن تا باور کنم این ترک کردن به میل که نه اجبار بوده؛
دستانم را بگیر؛ صاف زل بزن تو چشمهایم...
بگو تقدیر دخیل نبوده؛
بگو ماجرا ربطی به لیاقت و مناسب بودن و نخواستن خدا ندارد؛
بگو جا زدی؛ بگو دلت دیگر اینجا نیست؛
بگو دیگر این وسط چشمی نیست که برایش بمیری؛
و دستانی نیست که برای بوسه زدن بهشان حریص باشی...
تقدیر را بهانه نکن؛بهانه نتراش؛
من مرگ یکباره را
به مدام برانداز کردن لیاقت هام توی آینه ترجیح میدهم... .

فاطمه جوادی

زمستانِ من از ابتدا سندش به نام او خورده بود؛
به نام اویی که زاده ی قلب زمستان است،
اویی که فقط زاده ی زمستان نبود بلکه خودِ خودش بود!
از سردی نگاهش گرفته تا لحنِ یخ زده اش، همه ی وجودش زمستان بود.
منِ سرمایی تحملِ این همه سردی را نداشتم اما باز به شوق گرمای آغوشش تمامِ سردیش را تاب می آوردم.
بی توجه به من سردتر و سردتر می شد و در آخر
تمامِ احساسم از زمستانِ وجودش یخ بست.

غربتِ کسی نباش که وطن دیده تو را...
گفت من تهدیدم، انتحاریم، ضربه ی نهاییم:/
دلم نمیخواد تهدید باشم ولی هستم!
واسه زندگیش یه تهدیدِ بزرگم، ناخواسته...

از همان هایی بود که باید گاه به گاه برایش وَ إِن یَکاد خواند و همیشه قبل از رفتنش به هر جا یک وَ إِن یَکاد به گردنش آویخت یا توی جیبش گذاشت!

همان هایی که اگر ساکت ترین آدمِ جمع هم باشند باز هم مرکز توجهند و اگر نباشند جای خالیشان همیشه جلوی چشم است!

همان عزیز کرده هایی که خار به دستشان، خنجر قلبِ اطرافیانشان است!

آنهایی که از بدوِ تولد محبتشان بی اندازه در دلِ همه افتاده!

آنهایی که خلاصه شان میشود نورِ چشمی و از پشتِ اسمشان آقا نمی افتد!

و دقیقا مشکل اینجا بود که من نه وَ إِن یَکاد بلدم و نه آقا گفتن...

مخلص کلام: مشکل منِ معمولی بودم!

این موها تا وقتی که قراره واسه دستای تو بلند شن باید از ته زده بشن...همین