من بیزارم از 29 دی، از سال 93، از کسی که خبر داد آخرِ هفته نامزدیته، از اتاقی که این خبرو داخلش شنیدم، از راهروهای بیمارستانی که شاهد حالِ خرابم بودن، از همه ی چیزی که برسه به اون روز بیزارم.
برای من از تقدیر حرف نزن؛
از اینکه سرنوشت نمیخواهد ما کنار هم باشیم؛
از اینکه قسمت هم نیستیم و حتما این به صلاحمان است؛
از اینکه لیاقت من بیشتر از توست؛
و تو ظرفیت این همه خوب بودن من را نداری...
برای رفتنت قصه نباف؛شعر نساز؛
عاشقانه جلوه نده جا زدنت را،
بغض نکن تا باور کنم این ترک کردن به میل که نه اجبار بوده؛
دستانم را بگیر؛ صاف زل بزن تو چشمهایم...
بگو تقدیر دخیل نبوده؛
بگو ماجرا ربطی به لیاقت و مناسب بودن و نخواستن خدا ندارد؛
بگو جا زدی؛ بگو دلت دیگر اینجا نیست؛
بگو دیگر این وسط چشمی نیست که برایش بمیری؛
و دستانی نیست که برای بوسه زدن بهشان حریص باشی...
تقدیر را بهانه نکن؛بهانه نتراش؛
من مرگ یکباره را
به مدام برانداز کردن لیاقت هام توی آینه ترجیح میدهم... .
فاطمه جوادی
از همان هایی بود که باید گاه به گاه برایش وَ إِن یَکاد خواند و همیشه قبل از رفتنش به هر جا یک وَ إِن یَکاد به گردنش آویخت یا توی جیبش گذاشت!
همان هایی که اگر ساکت ترین آدمِ جمع هم باشند باز هم مرکز توجهند و اگر نباشند جای خالیشان همیشه جلوی چشم است!
همان عزیز کرده هایی که خار به دستشان، خنجر قلبِ اطرافیانشان است!
آنهایی که از بدوِ تولد محبتشان بی اندازه در دلِ همه افتاده!
آنهایی که خلاصه شان میشود نورِ چشمی و از پشتِ اسمشان آقا نمی افتد!
و دقیقا مشکل اینجا بود که من نه وَ إِن یَکاد بلدم و نه آقا گفتن...
مخلص کلام: مشکل منِ معمولی بودم!