مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
یک ساعت و نیم حمام که یک ساعت فقط شستن موهام طول کشید و یک ساعت هم شانه کردن و خشک کردنش نتیجش شد مچ درد و کوفتگی دستام:/
بعدِ مراسم سر شورونَم بهم گفت این جنگل انبوه روی سرِ تو دست مردانه میخواد! [ کشتیمون با این نتیجه گیری هات:| ]
منم دیدم اصلاااا درنگ جایز نیست و رفتم موهامو به قدری کوتاه کردم که ته تهش فقط دستِ زنونه بخواد😁
راحت شدم والااااا...
فقط تنها چیزی که خیلی بدم اومد نگاهای خیره ی توی آرایشگاه به موهام:/ آغااااا لطفا انقد به آدما زل نزنید شاید دوس نداشته باشن خب...مچکریم:)

او، من شد!


پرستارا روزتون خیلی خیلیییی مبارکا:)) دستتونوبالا بشناسمتون:]

کاش آدما بتونن رها بشن از خاطراتی که هروقتی یادشون میاد دلشون پر از درد میشه و آرزوشون فقط مرگ[بی خاطرات تو، بی آرزوی تو    دل را کجا برم، شب گریه را کجا]


واقعیت اینجاست دیگه کمتر کسی توانایی ناراحت کردن منو داره و این شدیدا شادم میکنه:))


تا حالا اتفاقی واستون پیش اومده که ندونید باید از اون اتفاق خوشحال باشید یا غمگین؟! چطوری میشه بر این حسِ دوگانه غلبه کرد؟


آهنگِ اگه یه روز فرامرز اصلانی پخش میشه و منو میبره به خیلی وقت قبل( حال نداشتم آپلودش کنم واستون:| خیلییییی خستم) شما باهاش خاطره ای ندارید؟

من خوشالم! همین🙃 مهمترازین چی داریم اصن..‌.

راستی من یه دیوان حافظ خوشگلم میخوام! جلدشم لطفا آبی باشه😊 یکی داریم ولی برای مامانمه و از پدر هدیه گرفته پیشترها... ( بابا اون پولارو واسه چی میخواید آخه دوستانم؟! بدید بره برای خوشحال کردنِ چونین عزیز دوستی😂) 

کامنتاهم بسه دیه ببندیمشون😀

الکیه الکی خوشالم هیچیَم نشده‌... شما هم شاد باشید☺

حاضرید برگردید به کودکیهاتون؟ چرا؟

 
دوست دارید چطوری بمیرید؟ (البته انشاالله هزار سال سالم و سلامت زنده باشید)
 
بی ربط‌ نوشت: خوشبختانه یا متاسفانه من شدیدا خودگیری دارم و به خودم گرفتم!
// : این پستم استثناً کامنتاش بازه:)
 
دریافت
آغاااا هیچکس نمیخواد داوطلبانه، بی مناسبت  و به طور خودجوش! به من هدیه بده؟!!! یه دیوان شهریار لطفا:) فقط شعرای ترکیش ترجمه داشته باشه. مرسییی
سلااااام دوستانم(جواب سلام واجبه هاااا:] )
اومدم یه عالمه مثلا بنویسم!
مثلا انقدر خسته باشی که نای حرف زدنم نداشته باشی.
مثلا اینترنتا که قطع شد دوستت بعدِ دوسال وبلاگتو توی بوک مارک گوشیش پیدا کنه و بیاد سراغت اونم درست وقتی که فکر میکنی یادش رفته توام وجود داری.
مثلا همش زل بزنی به یه last seen a long time ago و وقتی recently شد ذوق کنی، حتی اگه هیچ چتی برای بازخوانی و خاطره بازی نباشه.
مثلا مث یه عدد بیشور بری و عکسای دوتا از دوستای عکاستو توی پیجشون ببینی و یه لایک ناقابلم نذاری! ( دوستانِ جانم بدانید و آگاه باشید وصف زیبایی عکسهای شما در یک عدد قلب نمیگنجد)
مثلا برای یه پستی که انتظارشو نداری یه عالمه کامنت سرازیر بشه به وبلاگت( پستِ قبلی)
مثلا بفهمی اونی که بهت دروغ گفت نیتِ شومی درسر داشته و توی خوش باور فکر میکردی‌ دروغ گفته ناراحت نشی(//پستِ قبل)
مثلا یکیو داشته باشی که وقتی براش دردو دل میکنی از خنده ریسه بره و توام از خنده هاش خندت بگیره و غم دوعالمو یادت بره.
مثلا بهت بگه: تو بهارِ دنیای خزان زده ی منی، بیهوده نیست که زاده ی بهاری. بعد جواب بگیره: من دلم میخواد تابستونت باشم! تابستونابیشتر خوش میگذره(شکلک خنده با نیشِ تابناگوش باز)
مثلا بعدِ مدتها من کامنتای پستمو باز بذارم( حالا ضایع نکنیدم و هیچی کامنت نذارید)
مثلا اینکه عشق تنها راه نجاته!
مثلا یه عالمه ستاره دارم که روشن و کلی پستِ نخونده.
مثلا کمی تا قسمتی ناراحتم از بی مهری ها
مثلا ویولن زدنای شادمهر...
مثلا عشقِ راه رفتن بین انبوه حجم کتابای توی قفسه های کتابخونه:)
مثلا یکمی خل بازیت گل کنه!
مثلا یهویی دلم خواست بیام یه عالمه دری وری بنویسم.
مثلا...
آغاااا از احوالتون بگید یکم... خوبید؟ نصفه شبی احوال پرسیم گرفته!(بالاخره باید یجوری وادارتون کنم چار تا سُخُن این زیر بذارید دیگه:))

دروغ گفت.

احتمالا میخواست من خوشحال بشم! اگه نمیفهمیدم دروغه شاید خوشحال میشدم ولی الان...

اگه یکی واسه خوشحال کردنتون دروغ بگه و بفهمید دروغ بوده چه حسی خواهید داشت؟!

میدونی مثل چیه؟!

مثل اینه که بال و پر یه جوجه گنجشک رو بشکنی و بخوای از بالاترین ارتفاع ممکن پروازش بدی و توقع داشته باشی مقل عقاب پرواز کنه!!!

مدتی بود زیرنظر داشتمش! حال و روزش بهتر از قبل شده بود و خنده هایش نیز واقعی تر. هرچه بیشتر میخندید و شادتر میشد آدم های اطرافش نیز بیشتر میشدند. حتی همانهایی که در اوج غم و ناراحتی، رهایش کرده بودند و تنهایش گذاشته بودند؛ حال برای شریک شدن در شادیهایش پیدایشان شده بود. از احوالِ خوشش شاد بودم. روزهای ناراحتی ها و بیتابی هایش را خوب بخاطر دارم. روزهایی که ساعت ها برایم درد ودل میکرد و با تمام وجودم، حرفهایش را شنوا بودم. حرفهایی که شاید با هیچکس نمیتوانست بازگو کند. غصه هایش قلبم را میفشرد و حال چشمانم را ابری میکرد. آن روزها من نیز پر از درد بودم اما دلم راضی نمیشد اویی که درد، دنیایش را در خود حل کرده بود را شریک غصه هایم کنم. روزها گذشت و کم کم گذر زمان تسکین دردهایش شد. در میانه ی شادیهایش کسی را جستجو میکرد که در اوج غصه ها، تنهایش گذاشته بود. بینهایت دلم از بی مهری اش گرفت. کم کم فاصله گرفتم از او و دنیایش که روز به روز بیشتر غرق در شادی میگشت و اجتماع دوستانی که روز به روز، بیشتر میشدند. از دور نگران بودم او را که حتی ندانست منی دیگر حضور ندارد. روزها میگذشت و من چشم انتظار بودم تا شاید روزی از خود بپرسد منی که شریک تمام دردهایش شده بودم را کجا گم کرد؟ اما نه...
فراموش شدنی ها محکومند به فراموشی حتی اگه روزی پررنگ ترین حضورِ دنیایی بوده باشند و من چقدر دیر این را فهمیدم و باور کردم من هم یکی از آنها هستم.

چقدر من بیزارم از بدقولی ها...

این روزا حرفا و قول هایی که حتی روی کاغذ اومدن و امضا شدن و انگشت خوردن هم زیرشون زده میشه! دیگه وای به حال حرفایی که بدونِ هیچ سندیتی اونارو قبول کردیم و پذیرفتیم. حرفایی که قول بودن و نباید زیرشون زده میشد ولی تهش چی شنیدیم؟! حرف بادِ هواست!

اعتمادهایی که فرو میریزه به هیچ وجه قابل تعمیر و ترمیم نیست. ته تهش چی میمونه از این پیمان شکنی ها؟ یه دنیا پر از بی اعتمادی...

من بیزارم از همچین دنیایی...