مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

سلام بابا جانم. احوالت چطور است؟ میدانم که خوبِ خوبی. حال ما که بعدِ رفتنت اصلا خوب نبود و نیست. یاد و خاطراتت گاهگاهی می آید و مثل همان روزِ رفتنت دل خونمان می کند. امروز شنبه نوزده بهمن نود و هشت دقیقا شش سال از روزِ رفتنت میگذرد. آن سال هم نوزده بهمن شنبه بود. دقیقا یادم هست شنبه نوزدهم بهمن نود و دو. قبل از هفتِ صبح فهمیدیم دیگر کنارمان نداریم تو را. شبِ قبلش در آغوشِ خاله جان داده بودی و حتی پایت هم به بیمارستان نرسیده بود. همان وقت بود که من هم یتیم شدم. آخرین باری که به کسی بابا گفتم آخرین باری بود که تو را دیدم یکی دو روز قبل از رفتنت. بعد از تو من دیگر پدری نداشتم که دلم به بودنش گرم باشد. پدری نداشتم که مثل کوه پشتم باشد . کسی را نداشتم که حتی برای کوچک ترین موفقیت هایم تشویقم کند و به من جایزه بدهد. هیچکس را نداشتم که از ته دلش مرا به خانه اش مهمان کند. هیچکس را نداشتم که به محل کارش زنگ بزنم و التماسش کنم مهمانمان بشود. بعد از تو هیچکس از آن بستنی هایی که همیشه میخریدی برایم نخرید. حتی هیچکس از آن نان های محلّی که خیلی دوست داشتم برایم نخرید. بعد از تو پدری نداشتم که روز عید بوسه ای روی گونه ام بنشاند و عیدیم را بدهد. حتی هیچکس نبود که با ذوق از بیست هایم و اتفاقات مدرسه برایش بگویم. هیچکس نبود که سحر صوتِ زیبای قرآنش خانه را پر کند. مادر هنوزم هم هر صبح از روی همان قرآنِ خودت برایت قرآن میخواند و هنوز هم وقتی اسمت را میشنود بغض گلویش را میگیرد. میدانی باباجان، خیلی دلم میخواست تو بجای پدربزرگم، پدرم میبودی و من تو را بابا محمد صدا میزدم. خیلی به مادرم حسودیم می شود که تو پدرش بودی. خیلی دلم میخواست یکی از آن نامه هایی که برای مادرم نوشته بودی و مثل جانش از آنها مواظبت می کند برای من میبود. اما تو واقعا بابای من هم بودی. بابای آدم که حتما کسی که اسمش توی شناسنامه ثبت می شود؛ نیست. بابای آدم همانی است که آدم با بودنش حس امنیت می کند و حس می کند اگر دنیا هم مقابلش قد علم کند باز هم بابایش را کنارش دارد که نترسد. من هم آن روزی که تو رفتی پشتم خالی شد مثل مادر.
بابایی هیچکس نمیداند که من مدتها جمعه ها ظهر به آرامستان می آمدم و با تو درد و دل میکردم. کنار مزارت بغضم را میشکستم و انقدر گریه می کردم تا آرام شوم. هیچکس جز و من و تو و باقیه اهل قبور آن روزها آنجا نبود. من چقدر آرامش آنجا را دوست داشتم.
بابای خوبم خیلی دلتنگ دیدنت هستم. میشود یک بار دیگر هم به خوابم بیایی. اوایل بیشتر به نوه ی ارشدت سر میزدی اما حالا.
بی نهایت دوستت دارم بابا محمدجانم تا همیشه ی همیشه...

نمیدونم کدومتون تجربه ی اینو دارید که برای کسی تولد بگیرید و خودش نباشه ینی باشه ها ولی کنار شما نباشه. نمیدونم تجربه ی اینو دارید که بی نهایت برای تولدِ کسی خوشحال باشید ولی حتی روحشم خبر نداشته باشه شما میدونید که تولدشه. نمیدونم میدونید چقدر این حس و حال درد داره یا نه... ولی اینطوری نباشید هیچوقت!
هیچوقت بی منطق کسیو انقدر دوست نداشته باشید که اگه یه روزی به هر علتی ازش فاصله گرفتید زندگیتون پوچ بشه. هیچوقت هیچکسو مرکز تمام زندگیتون قرار ندید که اگه نبود زندگیتون از هم بپاشه.
این جوابم برای تو بود! همه ی حرفم همینه توی جواب به پستای خصوصیت که رمزشو واسم فرستادی.


نمیدونم چرا ولی من دوسِت داشتم بی منطق، بی علت، بی نهایت! انقدری که تو رو دوس داشتم هیچکسو تا حالا توی زندگیم دوس نداشتم حتی خودمو. مقصر منم که نتونستم افسار دلمو به دستم بگیرم و نذارم توی احساسی که هیچ سرانجامی نداره انقدر پیشروی کنه و تاوانشم دادم. ببخش که این روزا دیگه زیاد تو خاطرم نیستی چون هروقتی بهت فکر میکنم از خودم بدم میاد! از خودم بیزار میشم که چرا این حجم از احساسمو هدر دادم برای کسی که...
حالا توی نگاه من تو فقط یه آدمی هستی که حتی مسئولیت اشتباهاتشو گردن نمیگیره. یه آدم ترسو و بزدل. یکی که همش پشتِ پدرش و اعتبارِ اون قایم شده. آره تو فقط پسرحاجی بودی نه خودت! تو خودت تنها اصلا معنی نداشتی. تمام ارزش و اعتبارت بابایی بودش که مثل کوه همیشه پشتت بوده.
بگذریم از این حرفا! بیست و ششمین تولدت مبارک پسر حاجی...

نمیدونم قبلا گفتم یا نه! ولی خدا جوابِ منو زود میده. چند وقت قبل یه صبح که تنها بودم دلم یه عالمه گرفته بود. گفتم خدایا چی میشد یکی میومد سراغمو می گرفت از اون همه آدمی که یه روزی کنارم بودن. همون روز ظهر اون دوستم که چند تا پستِ قبلی درموردش گفتم که یهویی وبلاگمو بعدِ دوسال پیدا کرد اومد سراغم.
چند روزه روزی چندبار میرم سایت تلگرام برای دیلیت اکانت و بعدشم میخواستم اینستارو دی اکتیو کنم و بعدشم بیام سراغ اینجا ولی همش توی سایت ارور میداد! میخواستم گم و گور بشم که الکی به این فکر دلِ خودمو خوش کنم که من از دسترس خارجم ورگرنه کلی آدم احوالمو میپرسیدن! کلا توی کانتکت لیست من تا دوماه قبلی فقط یه نفر بود که از ماه قبل اون دوستمم که گفتم اضافه شد و شدن دو نفر! اون دوستم که معمولا نیست فقط وقتی کار ضروری پیش بیاد میاد میگه و میره و میموند این یکی!
آخرین بار، قبل از دیشب، دوسه روز پیش  سر زده بودم به تلگرام. دیروز عصر داشتم پیش خودم می گفتم کاش میشد با یکی حرف بزنم و خودش سرِ صحبتو بازکنه! توی همین فکر بودم و خوابم رفت. خواب دیدم دوستم دوتا پیام داده و ... دیشب بی هدف سر زدم تلگرام دیدم بعله! همونی شد که توی خواب دیدم. دیگه هیچی خودش سرِ صحبت رو باز کرد منم گفتم و گفتم و گفتم! چرت و پرت! بی هدف! ولی خوب بود. شاید اگه میخواستم حرف بزنم به اندازه ی یه دنیا حرف توی دلم و ذهنم تلنبار شده بود ولی دوس نداشتم پرگویی کنم. شاید یک هزارم حرفامو گفتم و انگاری اصن هیچی نگفتم ولی همینش خوب بود که یکی پیدا شد حالمو بپرسه و گوش بشه واسه شنیدنم. یکی پیدا شد که نذاشت دوستی هم مث خیلی از کلمه ها واسم بی معنی بشه. با همین احوال پرسیای ساده نشون داد دوستی حد و مرز و فاصله نمیشناسه. گفت من بهترین دوستشم! نمیدونم کیا اطرافشن و چطور آدمایی هستن که من بهترینشون باشم ولی اولین کسی بود که اینو گفت .اما من نگفتم تنها دوستمه! آره واقعا... اون دوستی که توی ذهن من هست رو فقط خودش تونست معنا باشه.

تنها دوستم خیلی خیلی مواظب خودت باش. دنیا به وجودت شدیدا نیاز داره:)

ببخشید برای جواب ندادنِ کامنتای پستِ قبل. هیچ وقت دوس ندارم و اینطوری نیستم که یه پیغام یا کامنتی رو بخونم و ببینم و جواب ندم. همیشه وقتی میبینم جواب میدم اما این بار...

همش فکر میکنم چرا دقیقا سه ماه پیش (۶ آبان) توی جریان اون تصادف باید زنده میموندم! چرا ماشین پرت نشد پایین؟ چرا اون لحظه ای که فقط توی ذهنم مرگ بود زنده موندم؟ چرا دوباره فرصت زندگی به من داده شد؟ شاید بخاطر ترس بود که دلم خواست برگردم عقب و اون اتفاق اصلا نیفته شاید از مرگ میترسم شاید...

هرچیزی که بود من خیلی ناشکری و ناسپاسی میکنم بابت این عمر دوباره! حقیقتا خسته ام‌. حس میکنم روحم زیر یه وزنه ی چند هزار تنی داره له میشه. دیگه از غصه خوردن و ناراحت بودن هم خسته شدم و این روزا یه جوری تظاهر میکنم حالم خیلی خوبه که همه فکر میکنن فارغم از غم دوعالم... ولی خودم میدونم انقدری دلخوشیهام برای زندگی برای ادامه برای حتی نفس کشیدن کم شده که کوچکترین اتفاقی که بیفته میتونه منو از زندگی بیزارتر کنه. کاش توی اون تصادف من مرده بودم. کاش دیگه نبودم که هیچ اتفاقِ تازه ای بخواد روحمو آزرده تر کنه. کاش... خاک عالم توی سرم که انقدر ناسپاس و ناشکرم! ولی من زندگی دوباره نمیخواستم. من دیگه هیچی نمیخوام من دیگه حتی خودم رو هم‌ نمیخوام. من با عالم و آدم قهرم. دیگه خسته ام حتی از گفتن! از حرف زدن های بی حاصل...
هم مرگ هم حتی دیگر مرهم نیست.
 
 
روزی بود که من،
هم مرگ را دوست داشت؛
ارغوان را بسیار گریست؛
ویولن و پن فلوت را ذوق داشت.
اما...
 
حرفی نیست دیگر.
دیدید بعضیا چقدر قشنگ دل میبندن! یا بهتره بگم چقدر قشنگ توی کلمات دلبستگیهاشونو نشون میدن؟ خیلی دلم میخواست همه ی همه ی اون نوشته ها برای من میبود! (اینم از اون حرفای زیادیه...)

یکی بودش از تجربه های نابش یه طوری حرف میزد که دلم میخواست بهش بگم: مرگ هم یه نوع تجربست! چرا تو اونو تجربه نمیکنی؟! (فقط بعضی وقتا انقد بد میشم!)

دلم میخواست یه پاک کن بردارم و یه عده رو کلا از توی ذهنم و دنیام و گذشته و حال و آیندم پاک کنم ولی حیف که نمیشه:/ ( و هنوزم دلم میخواد...)

ما آدما خیلی تاثیرپذیریم... ما از آدمای اطرافمون، فیلمایی که میبینیم، کتابایی که مطالعه میکنیم و حتی آهنگای چند دقیقه ای که گوش میدیم تاثیر میگیریم؛ هرچند کم و ناملموس. تا حالا برای خیلی از ما پیش اومده که یه حالت نه خیلی شاد و نه خیلی غمگین داشتیم و با شنیدنِ یه آهنگ کلی حال و هوامون عوض شده.

فقط میخواستم بگم خیلی حواسمون به ارتباطاتمون با دنیای اطرافمون باشه. ممکنه همین آدما، همین کتابا و فیلما کلا خطِ فکریمونو خیلی تغییر بدن و به سمتی سوق بدن ما رو که حتی توی کابوس هم از دیدنش وحشت داشتیم! سعی کنیم بجای آدمایی که یاس و ناامیدی حتی از چهرشون میباره با آدمای امیدوارتر و خوشبین تر معاشرت کنیم. بجای کتابایی که ارزش خواندن و وقت صرف کردن ندارن کتابایی بخونیم که هرچه بیشتر ما رو به انسانیتِ واقعی نزدیک‌ کنن. در عوضِ دیدن فیلمایی که هیچ محتوای ارزشمندی ندارن فیلمایی تماشا کنیم که ما رو با مسائل اجتماعی آشنا تر کنن و بجای پر کردنِ گوشهامون با اراجیف برخی خواننده ها که فقط آدمامو یاد بدبختیا و مصیبتاش میندازه آهنگایی گوش کنیم که حالمونو بهتر کنه.

این حرفا زاییده ی ذهن مشوش و درگیرِ منه وقتی یه اتفاقایی رو میبینم که توی زندگی بعضیامون رخ میده و هیچ دلیلی جز روابط اشتباهی نداره. پس خوب بخوانیم، خوب ببینیم، خوب بشنویم و با خوب ها معاشرت کنیم باشد تا رستگار شویم.(مثلاااا با من معاشرت کنید که خودم به نوعی فائزم:] ) خودشیفته ام خودتونید!
مواظب خودمون و دلامونو و آرامشمون و کسایی که دوستشون داریم، باشیم:))
 
بی ربط به پست: یه آهنگی هست وقتی گوشش میدم تا آخرش هزاربار توی دلم میمیرم واست! و هنوزم حس میکنم یه بمیرم برات بهت بدهکارم!!!
 
بی ربط تر: اصلااااا توقع اون کامنتارو برای پست قبل نداشتم:] چی بگم جز اینکه خیلی خوبید دوستای عزیزم... واقعاااا غافلگیر شدم.
یه کامنت تصویری داشتم برای پست قبل از طرف کالیستو خیلی بجا و به موقع بودش و خیلی به دلم نشست:) ایناهاااش! مرسیییی کالیستو جان...
 
خیلی بی ربط تر: لینک اون آهنگی که خواستید رو اضافه کردم. اومدم بگم کامنتای خصوصی بسته بودن! منم فقط خصوصی کامنت میدم. گفتم اینجا بگم بهتون...
 
اینو هم‌من خیلی دوس دارم! اصن من کلا آهنگا و صدای همایون شجریان رو دوس دارم:)

مرد داریم تا مرد!

یکی سرِکار

یکی سرِبار
آهای خبر دار! یکی سرِ دار...
بخوانید و عبور کنید!
 

حقیقتش من ترسیدم. خیلی خیلییییی ترسیدم. من حتی از فردایی که میدونم بدونِ هیچ اتفاقِ خاصی ممکنه شب بشه هم میترسم. من از دوست داشتن و دوست داشته شدن میترسم. من از آخرش میترسم. خیلی تنها شدم و اینم منو میترسونه. از آینده ای که نمیدونم چی میشه خیلی میترسم. من میترسم این چندتا دلخوشیه انگشت شماری که به زور برای خودم نگه داشتم از دستم بره. من حالمو پشت شوخیا و خنده ها چرت و پرت گفتنام پنهان میکنم تا کسی نفهمه توی دلم چه غوغاییه. شب که میشه هجوم فکر و خیال ساعتها بیخوابم میکنه، جویبار اشکه که از چشام راه میگیره و حتی گوشِ شنوایی برای شنیدن حرفام ندارم که بشنوه و نصیحت نکنه، سرزنش نکنه وقتی حتی نمیتونه حالمو درک کنه. وقتی حتی توی کابوسای شبانه هم جای من نبوده. من خیلی جون کندم تا خودِ خودم بشم و تا حدِ زیادی موفق بودم ولی نمیدونم بازم اگه اتفاقی رخ بده من میتونم خودمو جم کنم یا نه. نمیدونم تا کی میتونم با این اوضاع ادامه بدم تا کی میتونم بخندونم و امید بدم. دلم میخواد به یکی تکیه کنم تهش برنگردمو ببینم تکیه بر باد بوده. دلم میخواد خدا خودش بغلم کنه و بذاره انقدر توی آغوشش گریه کنم تا تموم بشم. دلم فقط یه اتفاق خوب میخواد. دلم فقط میخواد همین دلخوشیا واسم بمونه از تموم دنیا.

میشه برام دعا کنی؟ تو رو خدا دعا کن اگه قرار همین دلخوشیای کمی که مونده برام تموم بشه من قبلش بمیرم که نباشم ببینم از دست رفتنِ هرچی برام مونده.
 
محرم نیافتم که بگویم شرح حال خویش 
داستان غم و اندوه و زوال خویش...
بگذریم... من همون فائزای پستِ قبلم:)
یه ظرف شیرینی زبان دستش بود و اومد به من تعارف کرد و گفت:
شیرینی زبون بخور زبونت دراز بشه😀 گفتم: از این درازتر؟! گفت: چی بگم! و صحنه رو ترک کرد😁

مثلا نوزده دی چند سال پیش بدترین روز عمر من بودش! کلااااا امسال یادم رفت بیام یکمی فاز غم بگیرم! دیگه ازش گذشت حییییف... ایشالا سال بعد😂
به مناسبت اون نوزده دی که یادم رفت کلاااا یه بیت سرودم و برای مادرِجانم خواندم و مورد تحسین واقع شدم😊
بی خبر ناگاه آن غم آمدو
در دل مهجور من سکنی گزید

ولی خب حال نداشتم ادامش بدم😅
تصمیم گرفتم اگه یه روزی شاعر شدم تخلصمو بذارم: خسته😂
مامانم گفت بهتره بذاری : خر زمین زده😆 کلا خیلی به من ارادت دارن مادر:)
آخرین بیتای شعرامم به تبعیت از حافظِ جان خودمو مخاطب قرار میدم با عنوانِ فائزا😁

هیچی دیگه:)) همین...
میگه تو چرا انقدر هستی و نیستی!
چی بگم...

خدا هم گذشته ی آدمارو میبخشه... ما کی هستیم:/ هیچکسو برای گذشتش سرزنش نکنیم. گذشته ی آدما یه چیزیه بین خودشونو خداشون و همچین گذشته ی من... کاش بفهمیم و بفهمن اینو!

نمیدونم درمقابل کسایی که متوجه میشم دارن بهم دروغ میگن چه واکنشی باید نشون بدم ولی فقط میدونم اگه بفهمم کسی باهام روراست نبوده و به هر دلیلی دروغ گفته دیگه دلم باهاش صاف نمیشه:/ یه مدتی با یه عده درارتباط بودم که هرکدوم به طریقی با دروغاشون اذیتم کردن و چقدر من احمقانه بهشون محبت میکردم. چقدر از آشنایی و صحبت کردن باهاشون پشیمونم واقعاااا ولی الان دیگه همشونو فرستادم به قهقرا... 

من بیزارم از آدمای دروغگو مخصوصا اونایی که بی هیچ علتی همش دروغ میگن و لاف میزنن.
یادم انداختن من چقدر حیفَم! چقدر حیفَم که حسرت خیلی چیزای بی ارزشو بخورم، چقدر حیفَم که محبتمو برای بعضیا هدر بدم، چقدر حیفَم که با بعضیا هم صحبت بشم، چقدر حیفَم که حتی توی دنیا و زندگی بعضیا حضور داشته باشم!
وقتی چند نفر توی یک زمان پیدا میشن که اینارو بهم یادآور میشن فقط میتونم بغض کنم واسه شرایطی که خودمو خواسته یا ناخواسته دَرِش قرار دادم. ولی فقط کمی بعد اون بغضی که خیلی وقته دیگه اشک نمیشه رو پس میزنم و لبخند رو مهمان صورتی میکنم که میگن دوست داشتنیه! میگن مهربونه! میگن دلنشینه!
میگن من مهربونم! دلسوزم! نمیدونم دقیقا چه معیاری هست که اینارو به من نسبت میدن ولی خب فقط میدونم اونا کسایی هستن که هیچ نیازی به من ندارن که بخوان با چرب زبانی کاراشونو پیش ببرن که این حرفارو به من میزنن.
من دوست دارم خودمو خیلی زیاد و حتی کسایی که شبیه به خودم هستن رو هم دوست دارم.
نمیدونم این حرفا میشه خودپسندی ولی همینه که هست:))
بعدِ کلی فکر کردن و منطقی بودن دیدم بهترین حالت اون دوگانه حالی شاد بودنه!
روزایی که یه زندگی مدام در نوسان بود و حال و هواش یه روز آفتابی و چندین روز ابری بود توی دلِ منم غوغا بود که نهایت این کشمکش ها چی میشه. یه وقتایی خیلی خودخواهانه و با بدجنسی دلم میخواست از زندگیش بیرون بره چون تحمل حضورش و وجودش برای من خیلی سخت بود اما فقط چند لحظه طول میکشید تا به خودم بیام و ببینم پس اون بچه ی بی گناه چی؟! اون حق داره کنار پدر و مادرش باشه. اینطوری میشد که از خدا میخواستم فقط هرچی به صلاحه پیش بیاد.
خدارو شکر خبر رسیده زندگیشون خوب شده و کم کم از اون شرایط ناآرام فاصله گرفته. وقتی این خبرو شنیدم یه جور دوگانگی توی دلم به وجود اومد که نمیدونستم باید شاد باشم یا غمگین. چون یجورایی دیگه امیدی برام‌ نمونده بود. یعنی حقیقتش امیدی که قبلا داشتم هم واهی بود. خودمم میدونستم اما باورش سخت بود و زمان میخواست.
همون شب نامزدیشون به خودم قول دادم حتی اگر علاقه ی من ادامه دار بود هیچ ضربه ای به زندگیشون نزنه و همچنان بهش پایبندم. دیگه کم کم هرچی عشق و محبت و علاقه بود رو یه جایی گوشه ی دلم مدفون میکنم و سعی میکنم تا میتونم دور بمونم از حتی دوباره دیدنش. واقعا خوشحالم الان که زندگیشون بالاخره بعدِ چند سال از اون حالت متشنج رها شده و بنیامین بچه ی طلاق نمیشه. آخرین باری که بنیامین رو دیدم تقریبا یک ساله بود الان دیگه حدودا چهارساله شده. همینکه بابای بنیامین بعدِ اون همه دردسر و مشکل بالاخره میتونه آسوده خاطر باشه یه دنیا برای من ارزش داره.
شرایط اطرافم‌ یه جوری داره پیش میره که احتمالا دیگه کم کم با خانوادشون قطع ارتباط کنیم و اینم خودش کمک بزرگیه برای من که بتونم شروع کنم به دوست نداشتنش. دوست نداشتنِ تنها دال الف دنیام. نمیشه یه طوری وانمود کرد که انگاری نبوده اما شاید با گذشت چند سال دیگه بشه هرچی علاقه بود رو انکار کرد.
شاید نوشتن ازش باعث شد توی وجودم حضورش ته بکشه و محو بشه! نمیدونم ولی میدونم درست ترین تصمیم همینه که رها بشم از بندِ گذشته...
میشه برای منم‌ کمی دعا کنید؟ ممنونم:)