مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
آنجا که سهراب میگوید چترها را باید بست زیرِ باران باید رفت اشتباهی رخ داده!
باید مینوشت تا تو هستی چترها را باید بست زیرِ باران باید رفت.
تو که نیستی باران را باید از پشتِ پنجره به تماشا نشست، چتر را هم نباید فراموش کرد:/
راهنمایی که بودیم مدرسمون فرش بود ینی کفشامونو درمیووردیم بعد میرفتیم توی کلاسا و سالن. زنگِ تفریحا کمتر کسی حاضر میشد واسه یه ربع کفشاشو بپوشه و بره توی حیاط... حیاط خیلی خوب بود و خلوت فقط من همیشه زنگِ تفریحا بیرون میرفتم و گاهیم چن تا از دوستام ولی وقتایی که بارون میبارید فقط من میرفتم توی حیاطِ مدرسه. یه کتاب داشتیم به اسمِ مطالعات اجتماعی. اون کتابم انقدر بارون خورده بود که تمامِ صفحه هاش چروکیده شده بود. با اینکه هیچوقت مطالعاتو دوس نداشتم ولی عاشق اون کتابم بودم.
 
پی نوشت این پست ؛ تایتانیک رو دیدم تنهایی:) خیلی قشنگ بود خیلیییییی...
اگه یه روزی از من بپرسن که انسانِ شجاع کیه؟
احتمالا جوابم اینه: کسی که خودشو از بلاتکلیفی رها کنه!
بلاتکلیفی واقعا بد حالیه:/

*مثلا به محال بودنش فکر میکردی ولی ممکن بشه:) چقدر خوبه...

احتمالا بعدِ عشق عذاب آورترین حال عادته!

درسته یه روزی به نبودنِ کسایی که یه زمانی توی دنیامون بودن عادت میکنم ولی تا بخواد از عادتِ بودن به عادتِ نبودنشون برسیم احتمالا جون به سر میشیم.

لطفا تا زمانی که مطمئن نشدید از موندنتون خاطره نسازید...

 
قدیمیه ولی من دوسِش دارم...
 
دوس جونم سفرت به سلامت
یادت باشه:)
بی حواس جان یادت نبود قبلا درمورد سوپرایزت واسم حرف زده بودی؟!
ماهی قرمزی من هیچوقت هیچ چیزی رو یادم نمیره وقتی گفتی دقیقا ذهنم رفت به همون روز که درموردش حرف زده بودی. اتفاقا وقتی ازش گفتی واسم خواستم اسمشو بپرسم ازت ولی خب خودت اومدی بهم گفتی.
مواظب خودت باش حساااااااااااابییییییییی:]
راستییییی یادِ اون کسی باش که از وجودش حتی خبر نداری ولی همش بهت فکر میکنه خخخخخ:)
خیلییییییی یادت باشه؛ خب؟!

متنِ یه دکلمه اس...

گاهی دلت از سن و سالت میگیره. میخوای کودک باشی آخه کودک به هر بهونه ای به آغوشِ غمخواری پناه میبره و آروم و راحت اشک میریزه اونوقت راحت خوابش میبره اما بزرگ که باشی مجبوری و باید بغض های زیادی رو دفن کنی. من تنها چیزی که از زندگیم یاد گرفتم اینه که تنها یه قلب برای من میتپه اونم قلبِ خودمه ولی من باز میگم و میخونم به نامِ عشق، به نامِ دل، به حرمتِ لحظه های بی تکرار، از همه مهم تر به شوقِ تو! آره، به شوقِ بودنت! به عشقِ دیدنت! آره، به عشقِ دیدنِ تو! تویی که تمامِ ثانیه هام پر از تکرارِ یادِ توست. آره، به نامِ عشق مینویسم که عاشقتم...

امشبم توی تنهاییام میشکنم؛ بی صدا و آروم. این روزا شکننده تر از هر روزم، دلتنگ تر از هر دلتنگی، تنهاتر از هر تنها. نمیدونم چرا! نمیدونم چِم شده! ولی دلتنگِتم. دیگه توانِ هیچیو ندارم نه طاقت تنهایی، نه طاقتِ دلتنگی، نه حتی طاقتِ زندگی؛ طاقتِ هیچیو ندارم! خستم! داغونِ داغونم!

چقدر دوس دارم دوست داشتنِتو؛ دوست داشتنِ تویی که ممنوع ترینی برای من، ممنوع تر از میوه ی بهشتی که آدم خورد و آخ...

دلتنگتم، دلتنگِ تویی که حقِ با تو بودن رو ندارم اما چقدر زیباست و قشنگ برای تو به یادِ تو نوشتن. آره بشنو، بشنو و دم نزن و فقط بدون که دنیای منی نه اصلا تو خودِ خودِ خودِ منی میدونم که میدونی. دقت کردی چقدر جالبه توی نبودنت آه میکشم، انتظار میکشم، درد میکشم، حسرت میکشم اما هنوز یاد نگرفتم نبودنت رو باور کنم و دست بکشم.

راستی میدونی چقدر خسته کننده میشه برات همه چیز وقتی روحت با جسمت اختلافِ سنی داره. ادعای بی تفاوتی خیلی سخته اونم نسبت به کسی که زیباترین حس دنیارو باهاش تجربه کردی. لعنت به امشب! هیچوقت فکرشو نمیکردم یه روزی با این سن این همه آه بکشم و همه وجودم بمیره و زنده شه، هیچوقت...

فکر کنم داری میشناسی من کیم آره درست فهمیدی من همونیَم که شبا با تنهاییام سرگرم میشم تا خوابم ببره. حالا شناختی بیا اصل بدم؟!

شب بخیر دورت بگردم...

خوشبحال اونی که بدونِ هیچ فکرِ اضافه و دغدغه ای میشینه شطرنج بازی میکنه! حتی فکرِ برد و باخت آخرشم نمیکنه.
دقیقا حسِ اون سربازی رو دارم که یه خونه مونده به آخرِ صفحه ی بازی برسه و وزیر بشه ولی یه رخ توی کمینش نشسته...
الحمدالله شرایط به جایی رسیده که اگه یکی بیاد قسم خدا و قرآن و 124هزار پیامبر و دوازده امام و همه ی نوه ها و نتیجه هاشون و... رو بخوره و بگه دوسِت دارم؛ نباید باور کرد!

- نهایتِ آرزوی من تویی!
+ شوخیه باحالی بود.

من نمیتونم ننویسم:| از همه ی جاهایی که هستم فقط وبلاگ رو دوس دارم.
اینستاگرام که کلا هیچ، فقط چندتا پیج رو فالو میکنم و سال تا سال دایرکت نمیرم:/
تلگرام فقط پروفایل عوض میکنم و حتی کانتکت لیستمم خالیه، نگهش داشتم اگه کسی احیانا یادم کرد یه راه ارتباطی باشه:/
گوشی کلاااااا خاموشه:/
با چن تا از دوستام تلفنی در تماسم که با اونام انقد تماس نگرفتم که کلی ازم شاکین:/
فامیل رو که دورشون خط قرمز کشیدم:/
اینجا هم میخواستم نباشم ولی نشد...
بجز خانواده کسایی که باهاشون در ارتباطم به تعداد انگشتای دستمم نیست.
چرا امروز انقد دیر میگذره؟!!!
هوای سنگینش داره خفم میکنه:/
امروز هیچ جوری نمیتونست روزِ خوبی باشه هیچ جوری
29 دی فقط باید مُرد همین
نمیدونم برای بارِ چندم پلی میشه: سهمِ من از تو شده حسرت، دردای عادت، کابوس و وحشت...
و نهایتش بغضیه که شکسته نمیشه.

دلداده و دلگیرم حیف است نمیمیرم...

- شجاعتشو نداشتم وگرنه الان راحت شده بودم از همه چی...
+ نه؛ حماقتشو نداشتی!

من بیزارم از 29 دی، از سال 93، از کسی که خبر داد آخرِ هفته نامزدیته، از اتاقی که این خبرو داخلش شنیدم، از راهروهای بیمارستانی که شاهد حالِ خرابم بودن، از همه ی چیزی که برسه به اون روز بیزارم.

۲۹ دی ۹۷ ، ۰۰:۰۰
کلا بی خبر از همه جا بیام اینجا و ببینم دوستای جونیم واسم پست گذاشتن😍
آرام عزیزم که واسم فرفری موی غزل ساز منی گذاشته💜 خاصِ خودمه خخخخ مرسییییی آرامی:)
مبهم شیطون بلا منو یکی از قشنگیای دنیای مجازی معرفی کرده🤦🏼 خخخخخ مچکرم مبهم جونم:)
دوستای گلم دوستتون دارم خیلییییی زیاد❤️
کاش وقتی میام و پستاتونو میخونم همش از حالِ خوبتون، موفقیتاتون، شادیا و خوشحالیاتون نوشته باشید همه ی همتون...
امروز یه روزِ برفیه قشنگ بود:]