مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

یکی از جاهایی که واقعا از بودنِ اونجا بیزارم آرایشگاهه:/

چند وقت پیش که میخواستم موهامو کوتاه کنم مجبور شدم یه مدت زمانی کوتاهی بودن توی یه آرایشگاه رو تحمل کنم. دو تا خانم داشتن باهم صحبت میکردن و صداشونو میشنیدم. یکیشون به اون یکی میگفت: اومدم موهامو فلان رنگ کنم آخه همسرم بهم گفت موهاتو مث خانومِ فلانی رنگ بزن و یه لنزِ هم رنگِ چشماشم بخر! اون یکیم بهش میگفت: کارِ خوبی میکنی:/ اگه چیزی که میخواد نباشی باید منتظر یه زنِ دیگه توی زندگیتون باشی!

اگه بخوام از اتفاقاتِ خوب و قشنگی که توی دنیای وبلاگ نویسی واسم افتاد بگم دوستی و آشنایی با تو مطمئنا یکی از بهترین اتفاقایی بود که اینجا واسم افتاد😊
آرام واسه من جزوِ محدود آدمایی بودی که حس میکردم مهربونی و خوبیت واقعیه و از ته قلبته😇
هنوزم خیلی خیلییییی خوشحالم بابت اون موضوعی که خودت میدونی😉
همیشه ی همیشه منتظرم ستاره ی وبت طلایی بشه و از حالِ خوبت نوشته باشی😃
همیشه با خوشحالیات از ته دلم شاد میشدم😀 و با غصه خوردنات دلم میگرفت☹️
نمیدونم تا کی اینجا هستم و مینویسم ولی دلم میخواد حتی اگه اینجا نبودم تو توی دنیام باشی واقعیه واقعی😍 و بشی یکی از بهترین دوستام🙃
باشه آرام؟!
حیف نیست روزِ به این قشنگی غصه بخوری؟! بیخیالِ هرچی که هست. امروز رو فقط بخند و شاد باش😊
عزیزِ دلم تولدت خیلیییییییی مبارک باشه💜
امیدوارم قشنگ ترین اتفاقای عمرت رو تجربه کنی و همه ی آرزوهات خاطره بشن واست😍
خیلییییییییی خیلی زیاد دوسِت دارم
اینم تقدیمت❤️
این آهنگارو هم دونه به دونه گوش میدی و باهاشون قر میدی😁
آرام اصن راه نداره پاشو پاشو😃 کم کاری نکنیاااا😅
آرااااااااام من هنوز مطمئن نیستم تولدت امروزه یا نه🤦🏼‍
واسه خاطر تولدت هم قالبو تغییر دادم؛ هم کامنتارو باز گذاشتم؛
هم اون گوشه عکسِ خودمونو گذاشتم😂 اون کوچولوعه منم

میخوام این بار از تهش بگم؛ تهِ تهش...

شروع میکنه به بهانه گیری، با حرفا و کاراش غم میاره توی دلت و مهمَم نیست واسش، دل دل میکنه بین موندن و رفتن.

هیچی نیست؛ نترس، هیچی:) میخواد بره.

آدمایی که میگن: درست میشه؛ زیادن ولی کمتر کسی هست که بگه: درستش میکنیم!

حتی اگه یه نفرم باشه که بگه درستش میکنیم و پای حرفش بمونه کافیه واسه احساسِ خوشبختیه عُمرانه...

۲۲ دی ۹۷ ، ۲۱:۳۱

حق داشتی به او دل بدهی!

مردی که علاقه اش به خودت را میانِ سطر به سطر نوشته هایش بیابی بی نهایت دلبرتر از مردیست که گاه به گاه علاقه اش را با خریدنِ هدیه های گران قیمت یادآورت شود.

مردی که به عشقت قلم بچرخانَد؛ دل بستنی نیست؟!!!


تا حالا با کسایی که لکنت دارن حرف زدید؟! دیدید چقد بانمک حرف میزنن؟ من که از شنیدنِ حرفاش و صداش خسته نمیشم:)

بنظرم خونه هایی که کتابخونه دارن سه هیچ از باقیه خونه ها جلوترن؛ کتابخونه جذاب ترین قسمتِ یه خونست:]

از همان آغاز

راه ما کمی از هم جدا بود
تو مثل یک شاعر
عاشق بودی
و من مثل یک عاشق
شعر می سرودم
هر دو گم شدیم
من در پایان یک رویا
تو در یک شعر بی پایان

واهه آرمن

به نظرم خصوصی تر از اتاق و دفترچه خاطرات و گوشی و... ، آغوش آدمه!
نمیدونم چطوری بعضیا هرکسی از راه میرسه رو به آغوششون راه میدن و با بوسه هاشون ازش پذیرایی میکنن! یعنی انقدر عمومی آخه؟!
شاید اینم جزوِ شرایط اُپِن مایند بودنه؛ اینم نمیدونم من...
شما میدونید عایا؟

اگه الان قرار باشه یه اتفاقی بیفته و بتونید انتخاب کنید که چی باشه دوس داشتید چی باشه؟!

مثلا یه رویایی که الان قراره واقعی بشه:) چی دوس دارید توی همین زمان؟


میپسندی عکسِ اون گوشه رو عایا؟ خاصِ خودت تغییرش دادم D:

امیدوارم مث یه اتفاقِ خوب و یهویی بیفته وسطِ زندگیت:))

نوشته شده بود: شهامت می خواهد؛ دوست داشتن کسی که هیچ وقت و هیچ زمانی سهم تو نخواهد شد.
این روزها با وجودِ رابطه هایی که عمرشان حداکثر دو یا سه سال است؛ شاید دوست داشتن کسی که هیچ وقت و هیچ زمانی سهمت نشود احمقانه باشد یا حتی دیوانگیِ محض!
ولی من شهامتش را دارم؛ حال میخواهند بگویند احمق است یا دیوانه!
هم شهامتِ احمق بودن را دارم میانِ این همه دانا،
و هم شهامتِ دیوانه بودنش را میانِ تمام عاقلان...
دوستت خواهم داشت حتی اگر هیچ وقت و هیچ زمانی سهمِ من نباشی.
حالا که میروی همراه جاده ها برگرد و پس بده تنهایی مرا...
خیالت برده خواب از ما و خود آسوده می خوابی
بخواب آسوده آرامم که جز این آرزویم نیست...
مهدی آسترکی

قشنگه هاااااا که مثلا یادش بیدار نگهت داره:) امااااااااااان از دلِ تنگ...
الان دقیقا مصداقِ یه بیمارِ سرطانیَم! که همه ی داروها و شیمی درمانی هاش داشته خوب جواب میداده ولی یهویی بیماریش عود کرده!
میگه که: اوضاع خراب است؛ مراعات کنید! اینم راست میگه.