مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

برای من از تقدیر حرف نزن؛
از اینکه سرنوشت نمیخواهد ما کنار هم باشیم؛
از اینکه قسمت هم نیستیم و حتما این به صلاحمان است؛
از اینکه لیاقت من بیشتر از توست؛
و تو ظرفیت این همه خوب بودن من را نداری...
برای رفتنت قصه نباف؛شعر نساز؛
عاشقانه جلوه نده جا زدنت را،
بغض نکن تا باور کنم این ترک کردن به میل که نه اجبار بوده؛
دستانم را بگیر؛ صاف زل بزن تو چشمهایم...
بگو تقدیر دخیل نبوده؛
بگو ماجرا ربطی به لیاقت و مناسب بودن و نخواستن خدا ندارد؛
بگو جا زدی؛ بگو دلت دیگر اینجا نیست؛
بگو دیگر این وسط چشمی نیست که برایش بمیری؛
و دستانی نیست که برای بوسه زدن بهشان حریص باشی...
تقدیر را بهانه نکن؛بهانه نتراش؛
من مرگ یکباره را
به مدام برانداز کردن لیاقت هام توی آینه ترجیح میدهم... .

فاطمه جوادی

زندگی هرکدوم از ما مثل یک کتابخونست که هر کتابش با یه جریان و اتفاق و حضور یه آدم جدید توی زندگیمون شروع میشه. روز به روز میگذره و اون کتاب پر میشه از خاطره و حرف و خوشی و ناخوشی و... . خواه و ناخواه اون کتاب ممکنه به یه جایی برسه که نه میتونی ادامش بدی نه میتونی بیخیالش بشی. اینجا دقیقا باید از زمان سبقت گرفت و تند تند برگه های سفیدشو جلو رفت و رسید به صفحه ی آخرش، خودکارو برداشت و نوشت پایانِ تلخ! بعدش اون کتابو ببندی. با خودت فکر کنی؛ اگه ممکنه یه روزی دلت بخواد با همین داستان با همین آدم با همین اتفاق ادامه بدی اون کتابو میذاری بین کتابای کتابخونه ی زندگیت تا یه روزی یه جایی یه تلنگر باعث بشی بهش برگردی و ادامش بدی! اگرم که نه دیگه دلت نمیخواد این داستان ادامه پیدا کنه اون کتابو با یه پایانِ باز باید ببری و بسوزونیش تا اثری ازش باقی نمونه توی آیندت!
بهترین آهنگِ دنیا صدای تپشِ قلبِ کسیه که دوسش داری مخصوصا وقتی قلبش درست زیرِ گوشته...

یه سوالِ فنی:) چطوری میشه صدای ضربانِ قلبِ کسی رو ضبط کرد؟!
برای مواقعی اضطراری که دلیلی واسه ادامه ی زندگی نیست بنظرم واجبه؛ مثلا یادت بیاره تا این قلب میتپه زندگی باید کرد.
الان نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت! از یه جهتَم نه، از چند جهت...
خودم حس میکنم باید خوشحال باشم؛ قطعا درست حس میکنم:)

واقعا فکر میکنم شعورِ Firefox قابل تحسینه!

کاش برف بباره دیگه:| مثلا زمستونه...
زمستانِ من از ابتدا سندش به نام او خورده بود؛
به نام اویی که زاده ی قلب زمستان است،
اویی که فقط زاده ی زمستان نبود بلکه خودِ خودش بود!
از سردی نگاهش گرفته تا لحنِ یخ زده اش، همه ی وجودش زمستان بود.
منِ سرمایی تحملِ این همه سردی را نداشتم اما باز به شوق گرمای آغوشش تمامِ سردیش را تاب می آوردم.
بی توجه به من سردتر و سردتر می شد و در آخر
تمامِ احساسم از زمستانِ وجودش یخ بست.

غربتِ کسی نباش که وطن دیده تو را...
روزها می گذشت و علاقه ای در عمق جانم یا شاید جانمان نفوذ می کرد. میدانستم دوستش دارم حتی گمان می کردم شاید دوستم دارد!
می گذشت و می گذشت و می گذشت و در این میان من تنها مومن بودم به علاقه ی خود و مشکوک به علاقه اش! در انتظارِ اشارتی از او و به سر دویدنی از من...
روزی دلگیر و ابری انتظارم را به پایان رساند. آمد و بی پرده گفت: دوستم دارد!
چند ثانیه به عمق چشمانش خیره شدم تا حقیقت سخنش را در آن ها بیابم. چشمانش نیز حرفش را تایید میکرد. با خود گفتم من هم باید حقیقتی را که مدت هاست به آن رسیده ام؛ بگویم. چشمانم را بستم تا اعتراف به علاقه اش برایم آسان شود. نفسی عمیق کشیدم و گفتم. مدتی گذشت؛ چیزی نگفت. چشمانم را باز کردم ولی نبود! رفته بود! حتی نفهمیدم کی رفت! حتی نمیدانم حرف مرا شنید یا نه؟! حتی مطمئن نیستم چیزی گفتم یا نه؟! به گوش هایم شک دارم که درست شنیده اند یا نه؟! چرا اگر دوستم داشت، رفت؟! کاش چیزی نمی گفت و می رفت.
درد رفتنش کم نبود؛ دردِ علاقه اش برایم دردِ مضاعف شد.
گاهی فکر میکنم شاید اصلا کسی نبود و اینها همگی خیالاتِ من است که به موازات حقایق جهان پیش می آید!
شاید همه ی اینها خواب است و روزی بیدار شوم و هیچ کدام را در واقعیت نیابم!

جمعه واسه همه سنگین میگذره یا فقط واسه من اینطوریه؟!!!

امروز از صب سرشار بوده از خوش اقبالی! خدا به خیر بگذرونه تا آخرِ شبو...

هرکسی شیوه ی خودشو داره برای عاشقی، روش خودشو داره برای دوست داشتن و دوست داشته شدن.

منم یکی مثل بقیه، شاید هم کمی متفاوت تر...
من زیاد روشن فکر نیستم توی دوست داشتن، کسی که مال منه یعنی مال منه، تمام و کمال...
یعنی اسم کوچیکشم برای منه،
میم مالکیت ته اسمش،
جانش،
اولویتش،
توجهش،
حواسش،
تعصبش،
نگاهش،
صداش،
عکساش،
رازهای مگوش،
همه ی وجودش...
حتی اندازه ی یه جانم گفتنش به غریبه ها هم بخشنده نیستم توی عشق، یا به قدر شنیدن اسم کوچیکش بی پسوند و پیشوند از زبون هم جنسام. اگه قرار به بخشیدنی هم باشه، می‌بخشمش به همونایی که بودنشون توی زندگیش توجیهی نداره جز راحت بودنی که منو ناراحت میکنه!
هرکسی شیوه ی خودشو داره برای عاشقی، من اما انحصار طلبم. سبک عاشقیم کهنه و گرد و غبار گرفته ست. تا ابد اُمُّل وار متعصبم روی عشقم و بکر موندنش...
شاید خنده دار به نظر برسه ولی...
من جامونده ی نسلیم که هنوز غیرت دارن روی عشق!
طاهره اباذری

بنظرِ من وبلاگ هرکسی مث حریمِ شخصیشه، حتی بعضی وقتا به مراتب شخصی تر از خونه و اتاقش! چون ممکنه اینجا چیزاییو بنویسه که با هیچ فردی توی زندگی واقعیش درمیان نگذاشته...
یه عده رو به خواست خودم به این حریم شخصی راه دادم ولی الان به شدت پشیمونم:| گذر زمان چهره واقعی بعضی از آدمارو به خوبی نمایان میکنه ولی آب رفته به جوی بازنمیگردد:/ کاش میشد با یه تغییر آدرس از حضورِ کسایی که دوس ندارم اینجا باشن جلوگیری کنم ولی...
شما مث من این اشتباه رو انجام ندید چون بیرون کردن آدما از حریمِ شخصیتون واقعا سخت تر از راه دادنشون به اونه:|
زندگیتون آروم و بدونِ مزاحم:)
تنبلای گرامی:) اگه حال ندارید همشو بخونید از بند دوم بخونید! و لطفا کپی نکنید.
بچه که بودم هیچوقت حاضر به خریدنِ کفش کتونی نمیشدم. همیشه دنبالِ کفشای عروسکی و رنگی رنگی و پاپیون دار و خال خالی بودم چون بنظرم خوشگل تر و دخترونه تر بودن! (بچگیام فکر میکردم کفشِ بند دار و کتونی پسرونست!) گاهی پاهام موقع دویدن اذیت میشدن؛ نمیتونستم خوب بدوم یا حتی زمین میخوردم و تنها دلیلشم کفشام بود. زنگای ورزش هرچی خانم معلّم تاکید میکرد کفشِ کتونی بپوشیم من گوش نمیکردم و هر هفته مثل هفته ی قبل همون کفشای عروسکی که دوسشون داشتم رو میپوشیدم. چند سال به همین روال گذشت تا خسته شدم از زمین خوردن با اون کفشا، از اینکه پاهام با هر بار پوشیدنشون درد بگیره و نتونم مسیرای طولانی رو راه برم. گذاشتمشون کنار و رفتم سراغ کفشای کتونی! اوایل نه دوسشون داشتم نه راحت بودم چون بعدِ پوشیدنشون کلی بنداشو اینور اونور میکردم و آخرشم نمیتونستم ببندمشون و یا مامانم بنداشو واسم میبست یا از کناره های کفش میدادمشون داخلش! ولی کم کم یاد گرفتم خیلی خوشگل روی کفشم بنداشو پاپیون بزنم و ذوق میکردم که نه دیگه پاهام درد میگیره نه زمین میخورم. تا هر جایی که دوست داشتم میدویدم و توی پارکم از وسایل بازی سریع تر بالا میرفتم حتی وقتی تاب سوار میشدم از پاهام در نمیومدن و پرتاب نمیشدن اینطرف و اونطرف! راحت بودن و اذیت نشدن با اون کتونی ها باعث شد دوسشون داشته باشم و حتی دیگه دنبال کفشای عروسکی نرم.

تا حالا پیش اومده یه کتابی که از روی داستانش فیلمشو ساختن رو بخونید؛ تصورش کنید و بعد فیلمشو ببینید؟! چقدر به تصوراتتون شباهت داشت؟

من عاشق این کارم:) واقعا لذت بخشه...


یه فانتزی که من واسه کتاب خوندم دارم اینه که دوس دارم بعدِ نشرِ یک کتاب اولین نفری باشم که میخوندش:)

شما چطور؟ واسه کتاب خوندناتون فانتزی دارید؟


یه سوال دیگه...

کسی یه رمان میشناسه که عنوانش آوا باشه یا توی عنوانش کلمه آوا وجود داشته باشه؟ ایرانیه و آوا اسم شخصیت اصلی داستانه؛ چاپ شدست ینی الکترونیکی نیست.

اگه کسی همچین کتابی رو میشناسه لطف کنه اسم نویسندشو واسم بفرسته. ممنون