مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
ما را دگر هوای دلی عاشقانه نیست!
یه پستی مدتها پیش گذاشتم مثل پستِ قبلی فقط داستان بود و زاییده خیال و طبق معمول یکی از شخصیت ها در علایق شباهت زیادی به من داشت. کامنت هایی که اون زمان گرفتم چیزی مشابه کامنت های دریافتی برای این پست بود. دور از انتظار نبود اما خب... دنیای خیالات من موازی با زندگی حقیقیم پیشروی میکنه.
حالا با علم به این، نظراتتون رو درباره ی پست قبل بگید:)
راستی کامنت عمومی رو هم اون بالا درون📞 باز کردم.

قسمت هایی که در (...) است صحبت های خواننده ی نامه است.

آن روز در نهایتِ کلافگی و بی هدفی خیابان ها را می پیمودم که خودم را مقابل کافه کتابِ دنجی که در یک فرعیه خلوت و ساکت جا گرفته بود، یافتم. هیچ وقت علاقه ی چندانی به خواندنِ کتاب خصوصا کتاب های قطور و طولانی نداشتم و طولانی ترین کتاب هایی که مطالعه کرده بودم کتاب های تستِ دوران کنکورم بود. حقیقتا آدم عجولی بودم و دلم می خواست هرچیزی خیلی زود به سرانجام برسد! با خودم گفتم: ساعتی بودن در این کافه کتابی که به شهر مردگان می ماند شاید از ادامه ی این راه رفتن های بدونِ پایان بهتر باشد. در را به آرامی گشودم و داخل شدم. صدای زنانه ای به گوشم رسید که انگار مشغولِ خواندن کتابی بود. با دیدنِ من از ادامه ی خواندن صرفِ نظر کرد و به سمت آقایی که مشغولِ شنیدنِ خوانده هایش بود، رفت و به آرامی چیزی درگوشش زمزمه کرد. نگاهی گذرا به قفسه های رنگارنگ و پر از کتابی که دور تا دورِ کافه را احاطه کرده بودند و همچنین میز و صندلی هایی که با سلیقه چیده شده بودند؛ انداختم. چیزی که بیشتر از همه خودنمایی میکرد هاله ی آبی رنگی بود که به نحوی سراسرِ آنجا را احاطه کرده بود. نزدیک ترین میز و صندلی به دربِ خروج را برای نشستن انتخاب کردم. مردی که پشتِ پیشخوان بود با لبخندی گیرا به سمتم آمد، خوشامد گفت و از من دعوت کرد نگاهی به کتاب هایشان بیندازم. به او گفتم: اگر نخواهم کتاب بخوانم مشکلی ندارد که ساعتی آنجا بنشینم؟ جواب داد: خیر، تا هروقت دلم بخواهد می توانم آنجا بمانم. پرسید: چیزی برای خوردن میل دارم؟ با خودم گفتم: شاید باید این گونه هزینه ی اینجا نشستنم را بپردازم! بدونِ لحظه ای فکر کردن به اینکه چه چیزی دوست دارم گفتم: نسکافه. رفت و مدتی بعد با فنجانی بازگشت. به من گفت: چون اولین بار است که به اینجا می آیم مهمان او و همسرش هستم و آن خانمی که در بدوِ ورودم صدایش را شنیده بودم؛ نشانم داد. تشکر کردم و در دلم خجالت کشیدم از فکری که درمورد پرداخت هزینه به او کردم. کمی بعد تلفن همراهم را برداشتم و مشغول بازی شدم! مدت ها بود که بی هیچ هدفی روزها را شب می کردم و شب ها را روز. و تنها کارم زدنِ رکورد خودم در بازی های مختلفی بود که خودم را با آنها سرگرم می کردم. داشتم فکر می کردم که چقدر سکوتِ آنجا دلخواه است که در با شدت باز شد. تو که با چهره ای مضطرب داخل شده بودی (چون با دوستی قرار داشتم وکمی دیر آمده بودم)، چشمانت را کمی جمع کردی (چون چشمانم ضعیفند وعینک نمیزنم برای دیدن فاصله ها کمی چشمانم را جمع می کنم) و همه ی میز ها را از نظر گذراندی و نفسی از سرِ آسودگی کشیدی و بعد نگاهی به من انداختی که متعجب به تو نگاه می کردم و زیرِلب عذرخواهی کردی. (چون در را با عجولانه باز کرده بودم باعث جلب توجه شده بود) سرم را تکان دادم و به ادامه ی بازی مشغول شدم اما حقیقتا زیر چشمی به تو نگاه می کردم و سعی می کردم متوجه نشوی! (فهمیده بودم و سنگینی نگاهت را احساس می کردم) به سمتِ پیشخوان رفتی و به آرامی با آن زوج خوش و بشی کردی. (دوستانم بودند و می شناختمشان و به سبب همین آشنایی بود که به آنجا می رفتم) پشتِ آخرین میزی که کنجِ دیوار قرار گرفته بود نشستی. (معمولا نشستن در گوشه ها را به نشستن در مرکز ترجیح می دهم) کتابی را از کوله پشتی ات در آوردی و بی توجه به منی که هنوز هم بی علت تو را زیرِ نظر گرفته بودم مشغولِ خواندن شدی. (در واقع تمام حواسم به تو بود و آن کتاب را قبل از آمدن تمام کرده بودم) کمی گذشت که دوباره در باز شد اما اینبار به آرامی. شخصی داخل شد. تنها چیزی که آن لحظه به نظرم آمد تفاوتِ میان آدم ها بود. در کمالِ تعجب به سمت میز تو حرکت کرد و وقتی متوجه اش شدی برخاستی و او را به آغوش کشیدی. حتی تصورِ اینکه شما دو نفر دوست هستید هم سخت بود چه برسد به واقعیت! روبه رویت نشست و خواست شروع کند به صحبت که با ایما و اشاره او را به سکوت خواندی. از داخل کوله پشتی ات چیزی شبیه به یک جعبه بیرون آوردی. ترجیح دادم به جای ادامه ی بازی کمی در کارِ شما کنجکاوی کنم البته نامحسوس! (کاملا آشکارا بود این فضولی) پس از خوردنِ نسکافه ای که به آن مهمان شده بودم به سمتِ قفسه ی کتاب ها رفتم و کتابی قطور را انتخاب کردم و به جای نشستن در جای قبلم پشتِ میزی که کنار میز شما بود نشستم. دیدم که تو مشغولِ چیدنِ مهره های شطرنج شدی. برایم خنده آور بود که دو نفر برای بازی کردن، آن هم بیرون از خانه باهم قرار بگذارند. کتابی را که حتی اسمش را نخوانده بودم را گشودم و خودم را مشغول خواندن نشان دادم. خانمی که پشتِ پیشخوان مشغول بود به سمتِ میزتان آمد و از شما پرسید: چیزی برای خوردن میل دارید؟ تو گفتی: بستنی! او هم با خنده گفت: بستنی میخواهی باید بروی بستنی فروشی. در نهایت هردویتان شکلاتِ داغ سفارش دادید. وقتی سفارشهایتان را آورد منتظر بودم که شاید به شما هم گفته شود که چون اولین بار است به اینجا می آیید مهمانید اما چیزی گفته نشد. پس ممکن بود شما گاهگاهی به آنجا بیایید. همانطور که مشغول نوشیدن بودید، دلم را به دریا زدم و خطاب به تو پرسیدم: شما معمولا به اینجا می آیید؟ پرسیدی: چطور؟ با جوابت در دلم به خودم و کنجکاوی مسخره ام لعنتی فرستادم و گفتم: من به دنبال فضای آرامی برای ساعتی در آرامش بودن و مطالعه کردن می گردم. گفتم شاید شما با وضعیت اینجا آشناتر باشید! اینبار دوستت پاسخ داد: اینجا بجز روزهای شنبه و چهار شنبه، معمولا خلوت است خصوصا روزهای یکشنبه. امروز هم که یکشنبه است. با جوابی که دوستت داد مطمئن شدم که ممکن است دوباره آنجا ببینمت. حقیقتش را بخواهی برای خودم هم عجیب بود که چرا دلم میخواهد بیشتر تورا بشناسم! اصلا به آن دخترهایی که همیشه موردپسندم بودند شباهتی نداشتی. دلم می خواست راهی برای ادامه دادنِ صحبت پیدا کنم. خودم را معرفی کردم. (در واقع داشتم از فضولی تلف می شدم اما به خودم اجازه نمی دادم اسمت را بپرسم که خودت گفتی) بعد از من دوستت خودش را معرفی کرد و تو نیز به تبعیت از ما اسمت را گفتی. بعد از ابراز خوشبختی از آشنایی با یکدیگر به شما گفتم: به ادامه بازیتان برسید. من هم در سکوت بازیتان را تماشا کردم.  بازیتان تمام شد و درنهایت آن همه کش مکش و تقلا پات. دوستت رو به من کرد و گفت: آرزو شده یک بار بازی ما برد و باخت داشته باشد. تو بیشتر شنونده بودی تا گوینده . همانطور که به حرف های ما گوش می کردی، وسایلت را داخل کوله ات می گذاشتی و در اتنهای کتابی که انگاری امروز خواندنش را تمام کرده بودی چیزی یادداشت می کردی. کتاب را بستی و به سوال نپرسیده ی من جواب دادی. گفتی: در انتهای تمامی کتاب های اینجا چند صفحه اضافه شده برای اینکه خوانندگان آن دیدگاهشان را درمورد آن کتاب یا حسی که زمان خواندنِ آن داشته یا نکته ی جالبی که در آن یافته اند را با خط خودشان بنویسند تا بماند به یادگار. کتاب را از تو گرفتم و این ایده را تحسین کردم. مستقیم به سراغ صفحاتی که از آنها حرف می زدی رفتم و دیدم تو اولین کسی هستی که نظرت را در آن صفحه نوشته ای و پایین نوشته ات را امضا کرده ای و تاریخ زده ای. پرسیدم: که در آخر همه ی کتابهایی که خوانده ای یادداشتی گذاشته ای؟ پاسخ دادی: در پایان همه شان حتی شده در حدِ چند کلمه. دوستت میان گفت و گویمان آمد و گفت: که تو از کودکی پیوندِ محکمی با خواندنی ها داشته ای و بیشتر وقتها خودت را با کتاب سرگرم می کنی. آن لحظه ها فکر می کردم چقدر تو دوری از همه ی معیارهایی که شخصی را برایم جذاب می کرد. همانطور که کتاب را  می بردی تا درجایش توی قفسه ها بگذاری  با چشم برای دوستت خط و نشان می کشیدی و او نیز تو را با نیش باز نگاه می کرد. با برداشتنِ کوله ات عزم رفتن کردی که باز هم دوستت برخلافِ میل تو (در واقع تنها جایی که موافق میل من حرف زد شاید همان لحظه بود) زبان باز کرد و گفت: ما معمولا روزهای فرد به اینجا می آییم. اگر دوست داری زمانی که اینجا خلوت است بیایی روزهای فرد بهترند. سپس خداحافظی کرد و و بیرون رفت و منتظر تو ایستاد. تو بابت پرحرفی دوستت عذرخواهی کردی و نهایتا گفتی خدانگهدار آقای پی هاش! خداحافظی ات را پاسخ دادم و در ذهنم به ترکیبی که از حرف اول نام و نام خانوادگیَم ساخته بودی لبخند زدم. آقای پی هاش. کتابی را که برداشته بودم به جایش بازگرداندم و ازآقایی که مسئول آنجا بود پرسیدم که آیا میتوانم کتابی را از کتاب های آنجا امانت بگیرم؟ برایم توضیح داد و من هم مراحلی که گفت را انجام دادم. میان کتاب ها کتابی با تعداد صفحات کم که آن هم به صورت داستانِ کوتاه بود اتنخاب کردم و از آن زوج جوان خداحافظی گرفتم و راهی خانه شدم. تا شب چندین داستان آن کتاب را خواندم و قبل از خواب هم به خواندن ادامه دادم تا از خستگی خوابم رفت. صبح روزِ بعد باز هم شروع کردم به خواندن. میخواستم تا فردا که سه شنبه بود و دوباره می خواستم به آنجا بیایم این کتاب را خوانده باشم. همان روز عصر آن را به پایان رساندم و در آخرین صفحاتش بعد از چندین نظری که قبلا نوشته شده بودند، نظرم را درباره ی آن نوشتم و نوشتم که این کتاب اولین کتابی است که من از کتاب های این کافه کتاب خوانده ام. در پایانش هم نامم را نوشتم آقای پی هاش! و تاریخ زدم. فردای آن رو در حدود همان ساعتی که آن روز آمده بودم به آنجا آمدم. به آقای مسئول سلامی دادم و کتاب را در جایش گذاشتم و کتابِ کم حجم دیگری را برداشتم ، در کنار میزی که شما روز اول پشتِ آن نشسته بودید نشستم و مشغول خواندن شدم. گاهی نگاهم را به سمت در می چرخاندم و منتظر بودم مثل همان روز آشفته و با عجله بیایی. دو ساعتی منتظر نشستم چند نفر در این میان آمدند کتاب هایی را تحویل دادند، کتاب بردند، مدتی آنجا نشستند اما تو نیامدی. (می خواستم بیایم اما اتفاقِ غیر منتظره ای رخ داد که نیامدم) از آمدنت نا امید شدم. کتاب را به آقای مسئول دادم تا نامم را ثبت کند و بعد از آن به سمت خانه پیاده راه افتادم. فاصله ی زیادی بود اما من عاشق این قدم زدن ها بودم. در راه به تو فکر میکردم. به شخصی که اصلا شبیه به افرادی که من مجذوبشان میشدم نبود و اینگونه ذهنم را درگیر کرده بود. (من هم در خانه ذهنم درگیر تویی شده بود که وقتی دیدمت مشغولِ بازی بودی و بعد کتابی به آن قطوری و با متنی سنگین و غیرقابل فهم برای بیشتر آدم ها برداشتی تا بخوانی!) حقیقتش آدم های مثل تو برایم کسل کننده بودند! کسانی که مدتها گوشه ای مینشستند و در نوشته های دیگری خودشان را غرق میکردند و انگاری که باید به زور از زبانشان کلمات را بیرون میکشیدی. (هنوز شناختی از من نداشتی) صدایت را دائما در گوشم احساس میکردم. آقای پی هاش! حتی این اسم مضحکی را که رویم گذاشته بودی برایم جذاب بود! کتابی را که آن روز به خانه بردم نصفه نیمه رها کردم و نخواندمش. خودم را سرزنش می کردم که ذهنم را درگیر کسی کرده ام که فقط میدانم اسمش چیست، کتاب خواندن را دوست دارد، شطرنج را دوست دارد، بستنی را دوست دارد و دیگر هیچ! روز پنج شنبه کتاب را برداشتم که بیاورم تحویل بدهم و این بازی مسخره ای را که در ذهنم راه انداخته بودم را خاتمه دهم. وقتی وارد آنجا شدم ناخودآگاه به همان جایی که روز اول نشسته بودی نگاه کردم. دیدمت. تنها بودی و مشغولِ خواندن. تصمیمم عوض شد و به سمت میز کناری حرکت کردم در آنجا نشستم و طوری وانمود کردم که انگاری اصلا متوجه حضورت نشدم. (من از وقتی رسیده بودم منتظر آمدنت بودم و وقتی آمدی متوجه شدم اما خودم را به بی خبری زدم) با حالتی متعجبانه گفتم: عه سلام شما دوباره اینجایید؟! و تو هم پاسخ دادی: سلام بله من معمولا اینجا می آیم. احوال دوستت را پرسیدم و گفتی: او فقط گاهی همراه من می آید و اصلا علاقه ای به خواندن ندارد. فقط می آید که من تنها نباشم و گاهی با من شطرنج بازی می کند در حالی که علاقه ی چندانی به آن هم ندارد. به کتابی که مشغول خواندنش بودی نگاهی انداختم. پرسیدم: به نجوم علاقه مندی؟ پاسخ دادی: از بچگی دوست داشتم و قصد دارم عضو انجمن نجومی شوم و می خواهم اطلاعاتم را در این زمینه بالاتر ببرم. با تمامِ علاقه ای که آبی آسمان در روز دارم هیچ چیز جز آسمان شب نمی توند مرا ساعتها به تماشا کردن وادارد. من شب هایی که به آسمان و ستارگانش خیره می شوم انگاری زمان را برایم روی دورِ تند می گذارند! بارها پیش آمده ساعت ها مشغول تماشای آن شوم و اصلا گذر زمان را احساس نکنم. معذرت خواهی می کنم بابت کنجکاوی هایم و مشغولِ خواندنِ میشوم. چند خط میخوانم و باز به تو نگاه می کنم که غرق در خواندنی. (در ظاهر غرق در خواندن بودم!) دلم می خواهد حرفی بزنم که باز هم مشغولِ صحبت شویم (من هم دلم می خواست) اما حضورِ چندین نفری که آمده اند و مشغول مطالعه اند مانع می شود. در حدود یک ساعت و نیم بعد می بینم که انگاری می خواهی بروی و مشغول جمع کردنِ وسایلت هستی. زودتر از تو عزم رفتن می کنم. به سرم می زند تا مسیری با تو هم قدم بشوم. موقع خروج باز هم رو به من می کنی و می گویی خدانگهدار آقای پی هاش! من هم همانطور که به سمت درب خروجی می آیم لبخندی می زنم (کاش همان موقع می گفتم چقدر لبخندهایت را دوست دارم) و می گویم خدانگهدار. هرچه تلاش میکنم که اجازه بگیرم تا مسیری را باهم قدم بزنیم نمی توانم. (چقدر دلم می خواست می گفتی) به جای آن چند گام عقب تر از تو راه می افتم. در ابتدا متوجه حضورم نشدی (شدم اما به روی خودم نیاوردم) اما وقتی فهمیدی کمی تندتر قدم برداشتی. وارد خیابان اصلی که شدیم ناگهان جلوی عابربانکی ایستادی و مجبور شدم این تعقیب و گریز راه نیمه کاره رها کنم و راهم را به سمتی دیگر کج کنم. با خودم گفتم شاید دوست نداشتی همراهی ات کنم! (در واقع می خواستم ببینم اصلا من را همراهی می کنی یا اتفاقی مسیرت با من یکی است) در راه خانه در دلم هرچه ناسزا است به خودم میگویم که مثل پسرهای کم سن و سالی شده ام که تا دختری می بینند دست  پایشان را گم می کنند و اختیار کارهایشان را از دست می دهند! دیگر روزهای فرد برایم رنگِ دیگری گرفته بودند! همه ی زمان ها انتظار می کشیدم تا بیایم و ساعتی را کنارت اگرچه با فاصله و پشتِ میز کناری ات خودم را مشغول خوندنِ کتاب نشان دهم تا مگر فرصتی به دست آید تا چند کلمه ای با تو صحبت کنم. (دقیقا مثل من) در این میان روزهای دیگر در خانه می ماندم و کتابهایی را که از کافه کتاب امانت می گرفتم را می خواندم. در انتهای هر کدام مثل تو نظرم را می نوشتم و به اسم آقای پی هاش امضایش می کردم. چندین هفته به همین روال گذشت. دیگر به بودنت، دیدنت، خواندنِ کتاب هایی که یادداشتت را در آخرشان پیدا کنم، آن کافه کتاب و شکلات داغهایش عادت که نه معتاد شده بودم اما می ترسیدم بیایم و از این عادت یا بهتر است بگویم دلبستگی ناخواسته چیزی بگویم. می ترسیدم چیزی بگویم و همین زمان های کوتاهی را هم که کنارت داشتم از دست بدهم. (من هم) مدتی بعد حس می کنم تو هم احساسِ مرا داری و آن را انکار میکنی مثل من! (درست احساس کرده بودی) باز هم ترجیح دادم منتظر بمانم تا در فرصتی مناسب تمام قصه را برایت بگویم. چند هفته ای گذشت دیگر نیامدی. جای خالیت برای منی که تنها به خاطر تو به آنجا می آمدم شدیدا آزاردهنده بود. (و این نیامدن ها و ندیدنِ تو برای من آزاردهنده تر)  هرچه زمان هایی را که در آنجا می  گذراندم؛ زیاد میکردم که شاید بیایی اما نمی آمدی. نگران شده بودم اما نمی دانستم چه کنم. (من احوالت را از دور جویا بودم) یاد رفتارِ دوستانه ات با همسر آقای مسئول افتادم. با خودم گفتم: شاید با او درارتباطی. وقتی از او سوال کردم گفت: تو هم یکی مانند همه ی مراجعین بودی و خبری از تو ندارد. (خودم خواسته بودم این جواب را بدهد) درخواست کردم که شماره ای یا آدرسی از تو به من بدهد و او گفت: که اجازه ی این کار را ندارد. خواهش کردم بدونِ آنکه شماره ات را به من بدهد با تو تماس بگیرد و اجازه بدهد چند کلمه ای با تو صحبت کنم. او گفت: فقط زمانی با مراجعین تماس می گیرند که مدتِ زیادی گذشته باشد و آنها کتابی را که به امانت برده اند نیاورده باشند. هرچه گفتم او نپذیرفت. در نبودت ارتباطم را با کافه کتاب قطع نکردم چون آنجا تنها جایی بود که میتوانستم تصور کنم کنارم هستی! هرچه بیشتر به تو فکر می کردم بیشتر دوستت می داشتم. تو تنها کسی بودی که رو به افکار و عقایدم جبهه نگرفتی و آنها را محترم دانستی. تنها کسی بودی که مرا به چیزهایی که احساسی به آنها نداشتم علاقه مند کردی. تنها کسی بودی که بعد از مدت ها انگیزه ی انجام دادن کاری را به من دادی. تو به من یاد دادی چگونه کنار آدم ها زندگی کنم درحالی که با همه ی تفاوت ها بتوانم آنها را دوست بدارم. تو به من یاد دادی ناامید نشوم. قضاوت نکردن را یادِ من دادی. تو باعث شدی من بتوانم خودم را دوست داشته باشم. به من یاد دادی که قدر عزیزانم را بدانم تا هنوز هم فرصت در کنارشان بودن را دارم. تو مرا به خدایی که مدتها در میان شلوغی های زندگی گمش کرده بودم دوباره نزدیک کردی . تو به من یاد دادی هرچیزی را میتوان زیبا دید فقط باید نگاهمان گونه ای دیگر باشد. تو به من یاد دادی حتی از بدترین آدم هایی که وارد زندگیم میشوند میتوانم ویژگی های مثبتی را بگیرم. تو به من انسان بودن را یاد دادی. (در واقع این تو بودی که همه ی اینها را به من یاد دادی) روزی در میان کتاب هایی که برای خواندن انتخاب می کردم و مثل گذشته اولین شرط انتخابش این بود که تو آن را خوانده باشی! دیدم که تاریخ یادداشتی که در انتهای آن نوشتی برای چند روز قبل است. این نشان می داد تو هنوز هم کتاب های اینجا را میخوانی. فهمیدن این موضوع آنقدر مرا خوشحال کرد که هرزمانی که می توانستم به کافه کتاب سر میزدم تا شاید دوباره ببینمت. روز شنبه ی بعدی که کتابم را برای تحویل به آوردم دوستت را دیدم. سلام کردم و احوال تو را پرسیدم. او گفت: سرت شلوغ است و دیگر به اینجا نمی آیی. قانع نشدم و از یادداشتی که چند روز پیش تاریخ خورده بود؛ گفتم. او گفت: که خودش کتاب امانت می گیرد و برایت می آورد. خواستم از تو اجازه بگیرد که شماره ات را به من بدهد اما گفت: فکر نکنم تو علاقه ای داشته باشی. دلم گرفت از گفته اش. نمیدانم چرا ناگهانی این تصمیم را گرفتی اما این فکر تا همیشه باعث خودخوری من خواهد بود که شاید من ناخواسته باعث این تصمیم گیری شده باشم و هرچه بیشتر به آن فکر می کنم کمتر به نتیجه می رسم . (کاش می شد به تو بگویم تنها دلیل تصمیم من برای اینگونه به پایان رساندن قصه ترسِ من از این است که روزی بروی و پایانی تلخ تر از این برایش رقم بزنی. ترسِ من از دوست داشتن و دوست داشته شدن است) شاید اگر کمی تو را جستجو می کردم تو را می یافتم اما وقتی تو اینگونه خواستی، باشد. اگر این قصه را شروعی دیگر است شروعش با تو. من همانجایم. همان کافه کتابی که تو را در آنجا یافتم. بعد از آنکه دوستت را دیدم از او خواهش کردم که امانتی را که در دیدار بعدی به او می دهم به تو برساند و پذیرفت و من هر آنچه را که می خواستم به تو بگویم برایت نوشتم. میدانی! من تو را در تمام آبی ها، کتاب ها، بستنی ها، شطرنج ها، ویولن ها، شکلات های داغ، آسمان شب ها و ستارگانش (فکر می کنم چطور تمام این ها را خاطر سپردی) و در تمام خوبی های دنیا خواهم یافت. هیچ وقت فراموش نمی کنم روزی کسی را یافتم برخلاف تمام آنچه در ذهنم زیبا بود اما او تمامِ زیباییه باقی مانده در ذهنم شد. راستی هنوز هم تمام کتاب هایی را که می خوانم به نام آقای پی هاش امضا می کنم. (کاش می شد بیایی و این داستان را از قلمِ من بخوانی، کاش به تو می گفتم من تمام زندگی را در چشمانت دیدم، کاش می گفتم لبخندت دلخوشی من شد، کاش می شد دلم را راضی کنم تا ته قصه پا به پایت بیاید، کاش زمانِ بهتری پیدا می شدی، کاش...)


*یه چیزی دیدم که باید خیلی خوشحالم میکرد؛ اما نکرد.
*امشب هرچی عکس داشتم ازشون رو پاک کردم.
*سرم انقدر درد میکنه که دلم میخواد از تنم جداش کنم و بذارمش یه گوشه!
*هیچ برکتی نداره عشقی که یه روزی تو رو از خودت بیزار و متنفر کنه.
*یه چیزی میخوام یکمی آرومم کنه ولی هرجایی و هرچیزی رو میگردم پیداش نمیکنم. اصن نمیدونم چی آرومم میکنه!
*حس میکنم هرچقدرم به علاقه ی بی منطقم پوزخند بزنم بازم کم کاری کردم!
*راستی گفته بودم خیلی حکم بازی کردنو دوس دارم! (ینی الان من کارِ حرام انجام میدم؟)
*ارام جانم خیلی دلم میخواست بیام یه عالمه اذیتت کنم ولی باشه برای یه وقتِ بهتر
*مه سو جان ببخش که انقدر جوابتو دیر میدم. چون دوست دارم با دل و جون جوابتو بدم نه سرسری.
*من اصلا آهنگ گوش دادن با صدای بلند رو دوس ندارم ولی امشب با صدای بلند گوش دادم ولی انگاری هیچی نمیشنیدم.
*دلم میخواست گریه کنم ولی نمیتونستم. فقط انقدر عصبانیم که خودمو از همه دور کردم کسیو ناراحت نکنم.
*حس میکنم از شدت سنگینی سرم، گردنم نمیتونه وزنشو تحمل کنه‌.
* کرونااااا بیا منو بگیر:/
*حس میکنم دارم هذیان میگم.
_چه کنم با این درد؟!

من نوشته های دکتر شریعتی رو خیلی دوس دارم خاصه این:
خداوندا به مذهبی ها بفهمان که مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد!
خدایا صدای افکارِ بعضی از آدم هایت را خاموش کن، تا صدای تو را هم بشنوند!
آنقدر غرق در قضاوت هستند که فراموش کرده اند قاضی تویی...
میخندید، میخندید، میخندید! از خنده هاش منم میخندیدم.
گفتم: تو بخند که بازم بشه گفت دنیا زیبایی های خودشو داره. بذار باورم بشه که میشه توی یه شبِ تاریک با یه فانوسی که رو به خاموشیه بازم به دنبال دلخوشی گشت و پیداش کرد.
گفتم ولی فقط خودم شنیدم. مثل خیلی وقتای دیگه...
اسم این آهنگه طعم شیرینِ خیاله:) اسمش قشنگه؛ مگه نه؟
۱۷ اسفند ۹۸ ، ۱۷:۳۵
کدوم یکی از شما مثل من شیفته ی هری پاتر و ارباب حلقه ها و نارنیا هستید؟
هنوزم که هنوزه همه ی همشون برای من تازگی داره و دوستشون دارم:)
فکر میکنم میشه هری پاتر رو جزو نوستالژی دهه هفتادیا به حساب آورد. شخصیت محبوب من پرفسور اِسنِیپ بود! یه شخصیتِ خاکستری با یه گذشته ی رمز آلود...
شما کدوم شخصیت رو دوست داشتید؟
یه جمله از هری پاتر توی ذهنم مونده که میگفت:
دلت بجای مرده ها برای زنده ها بسوزه و برای کسایی که عاشق نیستن!
انگاری روی صحبتش با خیلی از ماهاست که تا کسی هست و کنارمونه قدر این کنارِ هم بودن رو نمی دونیم و وقتی از دستش میدیم کلی حسرتِ لحظه هایی که میتونستیم زیباتر کنار هم باشیم رو میخوریم. انگاری که قانون شده و همه ملزم به تبعیت از اون!
ولی ای کاش تا فرصت باقیه کمی بیشتر قدر هم رو بدونیم و کمی باهم مهربان تر باشیم. کمی کم توقع باشیم و سپاس گزار محبت های دیگران و همیشه توی خاطر داشته باشیم محبت کردن به ما وظیفه ی هیچکس نیست.
و اینکه عاشق باشیم:)

راستی در نگاه کدوم یکی از شما من یه شخصِ دل سنگ هستم؟! کدوماتون با مامانم موافقید؟!

نوشته ای از سالِ ۱۴.۷ !

کتابی را که چند روزیست به خواندنش مشغول شده را ورق می زند و شروع می کند به خواندن. فقط کلمه ها را یک به یک از دیده می گذراند و چیزی از متن کتاب عایدش نمی شود. خواندن را رها می کند. جمله ای که سالها پیش در کتابی خوانده بود را به خاطر می آورد: بهترین دوستِ انسان، انسان است؛ نه کتاب... ‌. شاید واقعیت داشت! وقتی دنیایی حرف در دلت انباشته شده؛ کتاب ها می توانند به حرف هایت گوش دهند یا همیشه متکلم وحده باقی مانده اند؟ اشک که میریزی می توانند اشک هایت را پاک کنند و به جای آن لبخندی بر لبانت بنشانند؟ می توانند به آغوش بکشندت تا کمی از احساس تنهاییت کاسته شود؟ خیر...

نگاهش را به سمت خانه و وسایلش می گرداند. چقدر همه چیز ایده آل است درست همان گونه که می خواست. به شطرنج دست سازی که برای ساخته شدنش چقدر حساسیت نشان داده بود نگاه می کند. هاله ای از غبار بر آن نشسته و مدتهاست مهره هایش از جایشان تکان نخورده اند. جعبه ی تلسکوپی که مدتهاست آسمان را با آن به تماشا ننشسته در کنجی برایش دهان کجی می کند‌. من تمام ستارگانِ آسمان کویر را به تنهایی با همین چشمان کم سو به یادت به تماشا نشستم!

به سوی پنجره می رود و به تکاپوی بیهوده ی انسان ها خیره می شود. چهره ی هیچ کدامشان را با اینکه فاصله اندک است به وضوح نمی بیند. سراغ عینکی که هیچوقت استفاده نمی کرده می‌رود اما پشیمان می شود. یادی از عزیزی برایش زنده می شود که برایش نوشته بود: و خدا خواست که یعقوب نبیند عمری   شهرِ بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟ چه چیزی را می خواست به وضوح ببیند؟! هیچ چیز...

گوشه به گوشه ی خانه پر از یادگارهای کسانی است که بی نهایت از دیده اش دورند‌. چند جعبه ی خالی می آورد و شروع می کند به جمع کردنِ یادگاری ها. در فکرش می آید: کاش می شد یاد و خاطرات عزیزان را درون جعبه ای دور از چشم نگه داشت تا هروقت دلت میخواست به آنها سر میزدی نه اینکه بدون تعارف و دعوت بیایند و روحت را آزرده کنند.

به آدم هایی که صبح را در کنارشان به شب می رساند، فکر می کند. با کسانِ بسیاری گفت و گو دارد اما فقط گفتن از روزمرگی هاست و گاهی خاطره گویی. یادش نمی آید چه وقتی بین تمامِ حرّافی هایش حرفِ دلش را برای کسی گفته است. غریبه ها که محرم شنیدن نیستند و آشنایان هم فقط نصیحت می کردند یا دلسوزی! تمامِ درد های دلش را می گذاشت بماند برای خودش خاصه از زمانی که آبی ترین انسانی که در دنیایش داشت را دنیا دنیا از خودش دور می دید.

کسی در خاطرش می آید. شخصی که در زندگی تقریبا به هرچیزی که دلش می خواست رسیده بود و رضایت مند از زندگی! سال ها قبل از او پرسیده بود: اگر آرزویی داشته باشی بسیار دور، برای رسیدن به آن چه میکنی؟ و پاسخ گرفته بود: با تمام توان و تلاش و پشتکارم برای رسیدن به آن می جنگم. و سپس از او پرسیده بود: اگر آن آرزو، آرزوی داشتنِ کسی باشد که آن شخص آرزویش داشتنِ کسی جز توست! آن وقت چه؟! جوابی نگرفت یعنی جوابی برایش نبود!

هیچ گاه به ذهنش خطور نمی کرد که زمانی این سوال را روز و شب از خودش بپرسد!

بشنویم؟

باید تخیّل کنیم که در مِه راه می رویم؛ در مِهی بسیار فشرده و سپید. تمامِ عمر در مِه. در کنار هم، من و تو، مِه را می پیماییم _ آرام، و با زمزمه با هم سخن می گوییم.

در یک مِه نوردیِ طولانی، هیچ چیز به وضوح کامل نخواهد رسید؛ و به محض آنکه چیزی را آشکارا ببینیم آن چیز از کنار ما رَد خواهد شد، یا ما از پهلویش خواهیم گذشت.

مِه اگر آن طور که من تخیّل می کنم باشد، دیگر از نگاه های چرکین، قلب های کِدِر، و رفتار هایی که آنها را《رذیلانه》 می نامیم، گِلِه مند نخواهیم شد. خائنان به خاک_همان ها که زمینِ خدا را آلوده می کنند_ در مِه، گرچه وَهمی امّا قدری زیبا و تحمل پذیر خواهند شد. حتّی شبه روشنفکران، در مِه، به نظر نخواهد رسید که به پُرگویی های مُهمَلِ مبتذلِ ابدی خویش مشغولند، و به خیانت. آنها را در مِه، اگر به قدر کفایت فشرده باشد، می توانیم جنگجویانی اسطوره یی مُجسّم کنیم که به خاطر آزادی می جنگند، یا به خاطر نانِ زحمت کشانِ جهان.

برای نَفَسی آسوده زیستن، چاره یی نیست جُز مِهی فشرده را گِرداگِرد خویش اِنگار کردن؛ مِهی که در درون آن، هر چیز غم انگیز، محو و کمرنگ شود. تو از من می خواهی که شادمانه و پُر زندگی کنم. نه؟

برای شادمانه و پُر زیستن، در عصرِ بی اعتقادیِ روح، در مِه زیستن ضرورت است.

برگرفته از کتاب یک عاشقانه ی آرام💙 به قلم جناب آقای نادر ابراهیمی


انقدر متن این کتاب زیبا و خواندنی هستش که بارها و بارها میشه خوند و خسته نشد از تکرار مکررش! واقعا اسمش خیلی زیرکانه انتخاب شده چون واقعا یک عاشقانه ی آرامِ! یک عاشقانه بسیار آرام:) پیشکشی بوده برای همسرش[ چونین پیشکشی را پیوسته آرزوست]

انقدرررر که دلم‌ نمیخواد این کتاب تموم بشه چند بار به اواسطش رسیدم و برگشتم از اول خوندمش!

خودتونو مهمان کنید به خوندنش... اگر هم پیش تر خوانده اید برای من از حس و حالتون موقع خوندنش بگید:)


یه چیزی بگم بی ربط به پست و مربوط به حال و هوای این روزا!

دوان دوان اومده بغلم کرده و میگه: نترس کرونا ندارم.

میگم: شاید من داشته باشم و هولش میدم عقب...

میگه: اگه تو داشته باشی و بخوای بمیری ترجیح میدم منم باهات بمیرم!

یه همچین مریدانی دارم من:]


دیشب که شب آرزوها بود از خدا خواستم که هیچ کس رو با عزیزانش امتحان نکنه

و همچنین من رو...

ماهی شدیدا درگیر گذشته هست و منم همش با خودش میبره به گذشته! (پستِ قبلی)
خیلی تلاش میکنم بین حرفامون حرفی زده نشه که گذشته رو نه برای من نه اون تداعی کنه اما اون همش توی گذشته سیر میکنه. بین همه ی اطرافیانم غیر از خانواده اون تنها کسی هست که گاهگاهی باهاش حرف میزنم و دلم میخواد همش به خنده و شوخی بگذره و حتی حرف از یه ساعت قبلمون نباشه و همش رویا بافی باشه برای آینده من و خودش اما نمیذاره. خودش میگه ما باید از این فضا و آدما فاصله بگیریم تا رها بشیم و منم موافقم باهاش! ولی نمیدونم چطوری ذهنشو آزاد کنم. اگه انقدر واسم مهم و عزیز نبود اگه باهام همخون نبود اگه دوسش نداشتم اگه از بچگی تو بغلم بزرگ نمیشد قطعا بخاطر اینکه انقدر با حرفاش اعصابمو بهم میریزه دیگه حتی نگاهش هم نمیکردم ولی نمیشه. من نمیخوام اون مث من بشه. نمیخوام و نمیذارم.
ماهی خیلی بچه اس. اون برای دوست داشته شدن خودشو به کسی تغییر داد که خودش دوست نداشت! خیلی باهاش مخالف بودم و بحث کردم ولی فایده نداشت. حقیقتا من محاله کاری که اون انجام داد رو انجام بدم. میدونم تا خودش نخواد و کمک نکنه هیچی عوض نمیشه اما من ناامید نمیشم.
پایان ما این نیست؛ من مطمئنم...
ماهی تنها کسیه که هیچ وقت حال نداشته و نداره اسم منو کامل بگه همیشه فائز صدام میزنه! و همین فائز گفتناشم دلخوشیه برای من:)
داشتیم حرف میزدیم،
یهویی گفت: فائز! فائز! جات کجاست؟!
رفتم توی فکر... ذهنم پرید به هشت ماه قبل! یه پرش ناگهانی و بی دلیل!
نتونستم هیچی بگم. نشد. ذهنم خالی شد کلمه...
یه شب تا صبح و چند روز به همون روال.
صدام زد و منم گفتم نشنیدم چی گفته و برای ادامه پیدا نکردنِ صحبت، خستگی و سردرد شد بهانه ام چون دیگه من نبودم که بخوام حرفاشو بشنوم! منِ لعنتی دوباره به گذشته سفر کرد!
 
نوشتم:
باید پایان کابوسم تو باشی
شاید تعبیر رویای تو باشم!
ندید،
نشنید،
نخوند،
نفهمید.
رها کردم.
ولی ببین! دنیای من میلرزه بی تو... دارم بازم میگم و مینویسم!

کسی از امام صادق علیه السلام پرسید که:
شخصی به من می گوید:
دوستت دارم !
چگونه بفهمم که او مرا دوست دارد؟ (و راست می گوید)
امام صادق علیه السلام فرمود:
دلت را بیازمای، پس اگر تو او را دوست داشتی، قطعا او نیز تو را دوست دارد.

پس با این اوصاف مشکل از دل منه!