مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

*

جانِ من نمیدونم‌ چطور فقط یه کاری کن یادم بره روزی شخصی به نام حمید رو میشناختم. فقط فراموشم بشه همچین کسی وجود داره. فقط یه کاری کن دیگه من نبینمش، دیگه هیچ خبری ازش بهم نرسه.

میدونی اگه یه روزی تمام کسایی که میشناسم رو دوست داشته باشم از این شخص تا عمر دارم فقط و فقط نفرت خواهم داشت.

خیلی خیلیییی زودرنج تر از قبلم شدم! نسبت به حرفای آدمایی که واسم مهم نیستن بیشتر بی تفاوتم و اهمیت نمیدم ولی با کوچک ترین حرفی از عزیزانم که حس کنم رنگی از بی مهری داره بهم میریزم و بغضم میگیره. مامانم یه چیزی گفت که اولین بار نبود میگفت ولی این بار انقدرررر ناراحت شدم که دلم میخواست بشینم ساعتهاااا زار بزنم! ولی خیلی جلوی خودمو گرفتم و بعدشم ریحونمون یه شوخی کرد که اونم اولین بار نبود و حتی میدونستم شوخیه ولی خیلی دلم گرفت از حرفش و تهدیدش کردم اگه دوباره تکرارش کنه دیگه باهاش حرف نمیزنم:/ اونم چون میدونست تهدیدای من نود درصدِ مواقع عینِ واقعیته شروع کرد به عذرخواهی و غلط کردم و این حرفا...
من چرا اینطوری شدم:/ چند ماهی میشه حس میکنم زود ناراحت میشم ولی خب دیگه داره شدت میگیره.
عوارض چیزی نیست؟!!!

میترسم از آخرِ این توهم...

میترسم از این حس، که با چشمای باز و توی بیداری خواب ببینم؛

میترسم بعدِ هربار پلک زدن عمر این وهم به آخر برسه؛

میترسم یه روزی برسه که بفهمم اصلا نبودی یا مجبور بشم اینو به خودم به قبولانم...

میترسم مثل ریچارد بودنت فقط توهم باشه:/

ده کاری که قبل از مرگم باید انجام بدم: (ستاره هارو بعدِ ده مورد به ترتیب آوردم)

1-حق الناسی که احتمالا به گردنم هست رو بپردازم و از کسایی که باید حلالیت بگیرم*؛ حق الله رو هم تا جایی که میتونم ادا کنم؛ اگر مالی داشتم تکلیفشو مشخص کنم تا بچه های احتمالیم* نیفتن به جونِ هم:/ ؛ کفن و قبر و سنگ قبر و باقی ملزومات شتافتنم به دیار باقی روخودم فراهم کنم* .

2- تا جایی که میتونم عادات رفتاری و اخلاقی بدی که دارم رو ترک کنم و خودم رو ببخشم.

3- عاشق بشم! یه عشقی که حالمو خوب کنه.

4- به آدمای زیادی کمک کنم تا بتونن زندگی بهتری داشته باشن؛ تا جایی که در توانم هست کمک کنم به آرزوهاشون برسن و خوشحال باشن. باعث بشم یک نفر (حضرتِ یارِ احتمالی) یا چند نفر(فرزند یا فرزندانِ احتمالیم*) احساس خوشبختیه واقعی داشته باشن.

5- اولین باری که میخوام برم کربلا پیاده برم یا بریم (با حضرتِ یارِ احتمالی*)

6- یه عالمه کتاب هست که باید بخونم؛ یه کتابخونه ی بزرگِ بزرگ برای خودم درست کنم.

7- برم کویر و با اون تلسکوپی که قراره واسه خودم بخرم آسمانِ شبِ کویر رو تماشا کنم؛ اطلاعاتم رو درباره ی نجوم بالا ببرم؛ اگه بشه یه سفر برم فضا! (ینی میشه؟!)

8- بپرم! یا بانجی جامپینگ یا پاراگلایدر و سقوط آزاد و این حرفا، فقط بپرم!

9- رشته های هنری و ورزشی که بهشون علاقمندم و الی ماشاالله زیادم هستن! رو تجربه کنم، نه که حرفه ای دنبالشون کنم. فقط کمی تا قسمتی خوب یادشون بگیرم. کتابِ شعر مامانم رو هم چاپ کنم.

10- به زبان انگلیسی کاملا مسلط بشم و مدرک زبانم رو بگیرم؛ مامانمو بردارم بریم بلاد کفر به زندگیمون ادامه بدیم. خواهرامم دوس داشتن، بیان و ایضا ماهی. و اگر تا اون زمان حضرتِ یارِ گمگشته، پیدا شد اونم میبرم.

*یادمون باشه حق الناس فقط بحث مادیات نیست. اگر دلی رو آزردیم حق الناسه، اگر اشکی رو درآوردیم حق الناسه، اگر تهمت زدیم، غیبت کردیم، اگر...

*بچه هم نداشتم میدم خیریه ای چیزی...

*حالا معلوم نیست این چیزا به کارم میاد یا نه؛ شاید اصن غرق شدم تو دریا و پیدا نشدم! یا تو هوا با موشک زدن متلاشیم کردن! بالاخره احتمالاته دیگه...

*شایدم فرزندِ احتمالیم همون باشه که اینجا گفتم.

*حضرتِ یارِ مفقودالاثر حواست باشه نری کربلا تا باهم بریم اگرم رفتی که هیچ، خودم تنهایی میرم:|


ممنونم از جناب اریحا بابت دعوتم و از جناب سید جواد بابت استارت این چالش

هرکدومتون دوست داشتید بنویسید به دعوتِ من...

اینروزا بیشتر وقتمو برای کسایی میذارم که دوستم دارن. قبلا دقیقا برعکس بود و ترجیح میدادم بیشتر با کسایی درارتباط باشم که دوستشون دارم. بعدِ مدتها به این نتیجه رسیدم که آدمایی که دوستمون دارن ته ته همه ی اتفاقا برامون میمونن نه کسایی که دوستشون داریم. سخته واقعا آدم از کسایی که دوستشون داره غافل بشه ولی وقتی فکر میکنی با همه ی علاقه ای که بهشون داری هیچ جایگاهی توی زندگیشون نداری کم کم نسبت به دوست داشتنشونم سرد میشی و ازشون فاصله میگیری. یه مدت میگذره و نهایتا بعدِ مدتِ کوتاه یا طولانی دلتنگی براشون به شرایط جدید عادت میکنی. سخته ولی گذر زمان همه چیز رو عادی میکنه.

دارم سعی میکنم بیشتر از قبل کسایی که دوستم دارن رو دوست داشته باشم و اون آدمارو بیشتر از بقیه به خودم نزدیک کنم تا یه روزی اطرافیانم فقط کسایی باشن که دوستم دارن و با این دوست داشتن حس خوبی بهم میدن:) همونایی که توی این شرایط نگرانن بیرون نرم! دستامو بشورم! و حالم خوب باشه.

ما آدمای احساسی، خیلی زودتر از بقیه تغییر رفتارِ اطرافیانمون رو احساس می کنیم اما فکر می کنیم در این مواقع بهترین واکنش سکوته! سکوت می کنیم، سکوت می کنیم و در عمق این سکوت حتی نمی دونیم چطور صداهایی که توی ذهنمون فریاد میشه رو ساکت کنیم و خیلیا این سکوت رو بی توجهی و مهم نبودنشون برامون انگار میکنن.

ما آدمای احساسی، گاهی می خوایم از این به بعد! منطقی بشیم ولی اینم یه جورایی فقط گول زدنِ خودمونه و هیچوقت نمی تونیم مثل یه آدم منطقی تصمیم بگیریم و زندگی کنیم و یه جایی این وسط همیشه گیریم.

ما آدمای احساسی، گاهی بدونِ اینکه حرفی بزنیم توقع داریم درک بشیم! توقع غیر منطقی ای هستش ولی خب دارم میگم که، آدمِ احساسی.

ما آدمای احساسی همیشه قلب و احساسمون حاکمه به عقلمون و ممکنه برای چیزی ساعت ها منطقی فکر کنیم اما آخرش برای تصمیمِ نهایی میریم سراغ دلمون.

ما آدمای احساسی، خیلی زود وابسته و دلبسته میشیم حتی به کوچک ترین اشیای اطرافمون! دیگه آدم ها که بماند. ما وقتی وابسته ی کسی میشیم انگاری اون شخص جزئی از وجودمون میشه و اگر از دستش بدیم انگاری یه تیکه از وجودمون از ما جدا شده و مطمئنا جدا شدنِ یه قسمتی از وجود خیلی دردناکه. پس وقتی به ما نزدیک میشید خیلی باید مراقب باشید و وقتی موندنی نیستید اصلا نیاید و تا می تونید فاصلتونو با ما حفظ کنید چون ما اصلا نمی تونیم راحت با نبودتون کنار بیایم. وقتی نزدیکمون میشید یکمی بیشتر مواظب حرفایی که به ما می زنید باشید. گاهی یه حرفایی بی منظور و بی دلیل و شاید به شوخی می زنید که ممکنه روزها و ماه ها فکر ما رو درگیر خودش کنه و گاهی شاید بی دلیل و از سرِ عادت رفتاری می کنید که ما شاید علاقه تعبیرش کنیم و ساعت ها توی ذهنمون بالا پایینش می کنیم و در نهایت ضعفِ اعتماد به نفس به این نتیجه می رسیم که مثلا چی داریم که دوست داشتنی باشه و آخرشم به علاقه ای که شاید واقعی باشه مهر دروغ بودن می زنیم چون یه روزی یه جایی حتی اعتماد به نفسِ دوست داشته شدن رو از دست دادیم.

ما آدمای احساسی، خیلی وقتا احمقانه رفتار می کنیم و حتی نمی تونیم توی دوست داشتنا و نفرتامون تعادل برقرار کنیم.

ما آدمای احساسی، با کوچکترین بی مهری و بی محبتی دلشکسته میشم و با کوچکترین محبتی انگاری دنیا برامون زیر و رو میشه.

ما آدمای احساسی، خیلی وقتا دلیل کارها و رفتارامونو نمی دونیم و فقط دلمون میگه:  درسته، انجامش بده و تمام.

ما آدمای احساسی، خیلی آزار داریم! ولی فقط خودمون رو آزار میدیم نه هیچکس دیگه ای رو.

ما آدمای احساسی...

دوست داشتید ادامش بدید:)

بشنویم؟

من بجز آبیه نگاهت آسمانی نمیشناسم...

دیدی یادت رفت؟! میدونستم یادت میره ولی من یادمه...
چقدر توام شبیه بقیه ای! چقدر من اشتباه میکنم!
بیخیال... یادم تورا فراموش.

یه چیزیه مثل اینکه یه عالمه از دلخوشیای یکیو ازش بگیری.
فقط با بهت به جای خالیشون نگاه کردم.
همه چیزو توی خاطرم نگه میدارم حتی اینو...
وقتی یه پدر یا مادری اشتباه یا گناهی میکنن و بچه ی از همه جا بی خبر و بی گناهشون تاوانشو میده، کجای این اتفاق میشه عدالتِ خدا رو پیدا کرد؟ کفر دارم میگم؟!
مشابه این جریان جایی توی زندگیه خودتون یا اطرافیان دیدید؟ آخه چطوری میشه گفت این عادلانست؟

چالش ۸ لبخند ۹۸ :

*تولد ماهی که تا نیمه های شب طول کشید و اون شب کنار کسایی بودم که از ته دلم دوستشون دارم:)

*مهمانی خونه دایی که برای اولین و شاید آخرین بار همه بودیم و جای کسی رو خالی نکردیم:)

*یه دورهمی کنار یه عده از عزیزانم توی طبیعت:)

*یه شب توی تابستون که تا نزدیکای صب روی پشت بوم خونه مامانبزرگ با ماهی گفتیم و خندیدیم و آسمان صاف و پر از ستاره رو تماشا کردیم:)

*یه کاری که دوست داشتم و مدتها بود کنار گذاشته بودمش رو دوباره انجام دادم و یکی از کارایی که میخواستم چند سال بعد انجام بدم رو انجام دادم و به سرانجام رسوندم:)

*با چند نفر آدم تازه آشنا شدم که آشنایی با اونها میتونه از قشنگترین اتفاقات زندگیم محسوب بشه:)

*یکی از عادت های بدی که داشتم و خودمم خیلی ازش بدم میومد رو از مهرماه ترک کردم و این همیشه ی همیشه خوشحالم‌ میکنه:)

*یه کاری بود باید سال ۹۶ تمومش میکردم اما نشد ولی امسال و دقیقا امروز تموم شد:)

ممنونم از آرام و پریسا بابت دعوتم و از شارمین که این چالش رو راه انداخت.

 دعوت میکنم از nobody و شاسوسا و تنبلایی که چالش قبلی دعوتشون کردم و ننوشتن:|


وقتی به سال ۹۸ نگاه میکنم اتفاقات بدی که واسم افتادن خیلی پررنگ تر بنظرم میومد و ذره بین دستم گرفتم تا این هشتارو پیدا کردم اما همه چی میگذره چه خوب چه بد... فقط سعی کنیم اگه قراره اتفاقی باشیم که توی زندگیه کسی میفته اون اتفاق خوبه باشیم تا همیشه با یادآوریمون لبخند بزنن:)

جیمز سالیوانِ عزیزم، هیولای آبیه دوست داشتنی ام

همیشه دلم می خواست می توانستم مثل بوو درکنار تو و مایکل و در کارخانه ی هیولاها باشم. کارخانه ای که به راحتی می شد از درهای بسیارش به تمام دنیا سفر کرد! و فقط کافی بود در را باز کنی. دوست داشتم مثل بوو یک روز ناگهانی از درِ کمد اتاقم به شهرِ هیولاها بیایم. میدانی سالیوان، بین خودمان بماند من همیشه ی همیشه وقتی انیمیشن کارخانه ی هیولاها را تماشا می کنم و به آخرش می رسم که بوو مجبور می شود از تو خداحافظی کند و از پیشِ شما برود گریه ام می گیرد ولی یواشکی که هیچکس نفهمد اشک هایم را پاک می کنم چون دیگر بزرگ شده ام. من خیلی تو را دوست دارم چون با اینکه هیولا بودی دوست داشتی به جای آنکه بچه ها را بترسند و جیغ بکشند، بخندند. وقتی برای نجات دادنِ بوو از دستِ هیولاهای بدجنس انقدر تلاش می کردی و با همه ی ترسناک بودنت برای دیگر بچه ها، بوو را انقدر دوست داشتی و حتی برای خواباندنش با صدای هیولاگونه ات لالایی می خواندی دلم می خواست می توانستم به جای بوو باشم و برای همیشه کنارت زندگی کنم و وقتی از هیولاهایی که در دنیایم دارم، می ترسیدم در آغوشِ بزرگ و نرمالویَت پنهان شوم.

سالیوانِ من قول بده یک بار حتی در خواب مرا به شهرِ هیولاها و کارخانه ات ببری.

سالیوانِ مهربانم همیشه با بچه ها دوست باش و آن ها را بخندان.

دوست و دوستدار همیشگیه تو، فائزه کوچولو


دیروز که داشتم چالش یکی از بلاگرها رو می خواندم با خودم فکر می کردم کاش یکی من دعوت کنه! (آخه من تا بخصوص به چالشی دعوت نشم دوست ندارم بنویسم!) هیچی دیگه من از طرف nobody  دعوت شدم که خییییییلیم ازش مچکرم و همچنین از آقا گل که این چالش رو راه انداختن.

منم دعوت می کنم از محمد ، آرام ، بهنام ، مه سو ، شاسوسا ، بل و همه ی کسایی که این پست رو خوندن:)

فقط لازم میدونم بگم قبل از نوشتن به وبلاگ آقاگل مراجعه کنید و درمورد چالش بخونید. چون من اول به یه شخصی نوشتم که حضور خارجی داشت و انگاری نباید مخاطب وجودِ خارجی داشته باشه.