مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

یکی از شب های دی ماه سالِ قبل بود. داشتم یه پستِ طولانی مینوشتم. احتمالا همون موقع درحال اتفاق افتادن بود! یه دوست بهم پیام داد. یه اتفاقی از قبل این گپ و گفت درحال افتادن بود! جوابشو دادم و بیخیالِ نوشتنِ ادامه پست شدم و پیش نویسش کردم و صحبت ادامه پیدا کرد. از دل بستنش به یکی از همکلاسی هاش گفت و اتفاقاتی که رخ داده. تنها آرزویی که اون لحظه کردم این بود که هرچی هست یکطرفه نباشه و یه سرانجام خوب برای هردوشون داشته باشه. توی حوالی صحبت ها هم درحال اتفاق افتادن بود! گذشت و گذشت از هر دری گفتن تا به شب بخیر رسید. توی تمام زمان صحبت کردن سعی کردم به اون اتفاق بی توجه باشم و جواب دوستمو بدم. انقدر بهم ریخته بودم که نتیجش شد تصمیم حذف وبلاگم. اولین و آخرین بار بود که این تصمیم گرفته شد. حالا ربطشون بهم چی بود خدا میدونه. یه پستِ کوتاه نوشتم و خداحافظی کردم و وبلاگم رو غیرفعال کردم و رفتم که حذف کنم. سرعت نت بخاطر روشن بودن VPN پایین اومده بود. خواستم خاموشش کنم و بعدش حذف رو بزنم که یهویی یه تصویر واسم ارسال شد. نمیدونم بعدِ شب بخیر گفتن و تمام شدنِ صحبت و خداحافظی چرا یهویی اون تصویر رو واسم فرستاد. یه تصویرِ بانمک که زیرش نوشته بود: بخند غم تو دنیا رو عوض نمیکنه! یکمی با خودم فکر کردم که واقعیت همینه. غم و غصه خوردنِ من هیچ چیزی رو تغییر نمیده حتی حذفِ وبلاگم جلوی اتفاقی که افتاد رو نمیگیره و یا زمان رو به قبل از اون اتفاق برنمیگردونه. مثل خیلی وقتای دیگه که دلم از غصه و ناراحتی داشت منفجر میشد و آرزو میکردم یکی حتی درحد یه سلام، خوبی؟ احوالمو بپرسه اون لحظه هم شاید ناخودآگاه آرزو کردم یکی باشه. با ایموجیه خنده جوابشو دادم و این شد شروعِ حرفایی که تا صبح ادامه پیدا کردن. تقریبا چیزِ زیادی از اون اتفاق توی ذهنم باقی نموند. نه اینکه واسم مهم نبود ولی یجورایی حواسم ازش پرت شده بود. بعدِ خداحافظیه دوم دوباره به خودم گفتم: حالا وبلاگ رو حذف کردی تهش چی؟ چیزی که اتفاق افتاده رو دیگه نمیشه کاریش کرد فقط باید ازش رد شد. پستِ خداحافظی رو حذف کردم و وبلاگم رو به حالتِ قبل برگردوندم و بعد خوابیدم. هیچ وقت هم اون پستِ طولانی رو تموم نکردم. الان میدونم اگه حذف کرده بودم خیلی پشیمون میشدم که فایده ای هم نداشت. بعدِ اون شب هروقت ناراحت بودم اینو توی ذهنم می آوردم و مرورش میکردم: بخند غم تو دنیا رو عوض نمیکنه! یه جمله ی ساده ی معمولی ولی برای من حال خوب کن. خیلی پیش اومد خواستم بپرسم چرا یهویی اون تصویر رو واسم فرستاد ولی به خودم میگفتم هر دلیلی داشت حتی اگه اشتباهی ارسال شده بود مهم نیست. مهم اینه که از یه تصمیمِ عجولانه ی اشتباه جلوگیری کرد. تا الان نشده بود برای این موضوع ازش تشکر کنم که خواسته یا ناخواسته باعث حالِ خوبم شد.

ازت یه دنیا ممنونم که اون موقع بودی. بدونِ اغراق میگم لحظه هایی بود که با یادآوری این خاطره حالِ خرابمو خوب کردم چون حس میکنم اون لحظه ها خدا حواسش به من بود که تو بعدِ خداحافظی دوباره برگشتی. بهترین ها رو واست آرزو میکنم و امیدوارم با کسی که دوسش داری خوشبخت بشی و همه ی رویاهات واقعی بشن و وبلاگت پر بشه از نوشتن از حالِ خوبت و موفقیت هات. یادمه یه روزی گفتی دوس داشتی مهندس بشی و حالا پرستار شدی. به نظرِ من شغلت خیلی برازندته چون قابلیت تسکین و مرهم بوندن برای غصه های بقیه رو داری. فکر کنم همه ی مهربونی و دل رحمی و خوبی هات حیف میشد اگه پرستار نمیشدی. همیشه برای حالِ خوبت و شاد بودن و آرامشت و موفقیتت دعا میکنم. تنها کاریه که از دستم میاد که واست انجام بدم؛ البته اگه مستجاب دعوه بودم تا الان کلی اتفاقِ خوب واست افتاده بود ولی خب انگاری... شاد باشی همیشه:)

خواستم از چند نفر از بلاگرا واسه محبت هایی که به من داشتن تشکر کنم ولی فکر کردم احتمالا اگرم ازت تشکر کنم هیچی یادت نمیاد واسه همین مفصل توضیح دادم.

من به بن بست نرسیدم راهمو کج کردم
با تو مشکلی ندارم با خودم لج کردم
دنبال راه فرارم از تو نه، از اینجا
میدونی فایده نداره بسه دیگه رویا...
گاهی باید کوچ کرد از رویایی که فقط رویاست نه بیشتر... باید همه ی چیزهایی که بود حتی خاطرات را رها کرد. باید حقیقت را باور کرد و پذیرفت. باید به جهانی دیگر رفت! حتی اگر واقعی نباشد حتی اگر موازی جهان حقیقی باشد. حتی اگر در جهانِ خودساخته ات کسی جز خودت نباشد و تنهای تنها باشی.
بعد کلی وقت فهمیدم من توی مدتی که ندیدمت دلتنگت نشدم. خیلی وقته زمانایی که یادت می افتم بجای عکسِ خودت عکسِ پسرتو نگاه میکنم تا یادم نره خیلی وقته مسیر زندگیمو از راهی که مقصد تویی منحرف کردم. این بار دیدنت اصلا حس خوبی نداشت و منو یاد تلخ ترین روزای زندگیم انداخت. اول یکمی مضطرب بودم ولی طولی نکشید خودمو آروم کردم. دیگه دیدنت احساس خوبی بهم نمیده و فقط ناراحتم میکنه و آرامشمو میگیره. میدونم دیگه کنارت نه میشه خوشحال بود نه آرامش داشت. فاصله ی واقعی بین ما اون هشتاد کیلومتری نیست دیگه الان هزاران هزار کیلومتر از دنیای من دوری‌. منم دل کندم از سهم یکی دیگه. فقط کاش آرامش داشته باشی و خوشبخت بشی کنار خانوادت...

تا حالا تصمیم گرفتید وبلاگتونو حذف کنید؟! 

اگه آره دلیلش؟ و اینکه چی از تصمیمی که گرفتید؛ منصرفتون کرده؟

بعدِ یکسال و نیم ندیدنت همین دیدار چند دقیقه ای کافی بود تا همه چیز واسم دوباره زنده بشه...

شاید اومدنم اشتباه بود شاید که نه حتمااااا اشتباه بود.

بذارم این آخرین بار باشه؟!

کاش میشد؛ کاش بشه.

فقط میدونم تعریفِ حالم هرچی هست خوب نیست:/

حتی اگه کَچَلَم! بشی دوسِت دارم:))

دقت کردید هرچی بیماری و ویژگی چَپَل چُلاقه با احتمال نزدیک به نود درصد! موروثی میشه؟!!!
لبخندِ بعضی آدما انقد قشنگه که وقتی میخندن از نگاه کردن بهشون خسته نمیشی:)
نمیدونم چطوری از اون لبخندِ به پهنای صورت گذشت و غم توی چشمارو دید!
ساعت های پایانی تولدِ امسالم سپری میشه و حالم واقعا خوبه:)
مرسییی از همه ی همتون که انقد مهربونید.
تارا دوستِ قدیمیم که همون لحظه ی اول تبریک گفت و با خوندنِ آخرین پستش خیلی خوشحال شدم. خیلی خوبه که همچین احساسی رو پیدا کردی دوست جان:)
لاله جونم که نه یک بار چند بار تبریک گفت:)
ماهیه خودم که فک میکردم اصن یادش نیست! 
آرامِ مهربونم که با پستِ خوشگلش💙 کلییییی ذوق زده کرد منو:)
از بنفشه گلم، تخته سیاه عزیزم، هیوا جانم، جناب استاد بزرگ و جناب قدح ممنونم...
و مبهم😊
آخ مبهم:) روز تولدمو از شادی منفجر کردی:] نمیدونم چطوری بگم و چطوری ازت تشکر کنم ولی شنیدنِ صدات و حرفای قشنگت بهترین هدیه ی تولد بود واسم:) بعدِ کلی وقت گوشیمو واسه حرف زدن با یکی روشن کردم نتیجش یه حالِ خوب شد. انقد صمیمی و مهربون باهام حرف زدی که حس میکردم سالهاست میشناسمت. ازت یه دنیا ممنونم که باعث شدی انقد بهم خوش بگذره💙 
پستی که واسه تولدِ پارسالم گذاشتم زمین تا آسمون با امسال فرق میکنه. و بدونِ شک حضور دوستانِ خوبی مث شماها توی این حال خوبم بی تاثیر نیست:))
دوستتون دارم.
میخوام واستون داستانِ شب بگم! سعی کردم خلاصه باشه.

بیست و یک سال پیش، روز چهارشنبه بیست و ششم فروردین ساعت سه عصر یه دختر ریزه میزه (دو کیلو و هفتصد به روایتی! نهصد گرمی!) که اولین فرزند خانواده و اولین نوه ی خانواده مادری و یازدهمین نوه ی خانواده ی پدری محسوب میشد، با کلی سرو صدا و گریه به دنیا اومد. مامان که خیلی خوشحال بود. پدر هم احتمالا خوشحال بود ولی دوست میداشت بچش پسر میبود. خانواده ی مادری از حضور اولین نوه خیلی خوشحال بودن. از اینکه پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و دایی شده بودن ولی خانواده پدری بعد از تبریک میگفتن انشاالله بعدی پسره!

دختر داستان بزرگ و بزرگتر میشد و بیشتر زمان ها بخاطر شاغل و دانشجو بودن مامان کنار خاله ها و مادربزرگش(مامانِ مامان) بود. بهترین همبازیش دیوار حیاط بود و بهترین دوستش توپ! همیشه منتظر بود تا آلبالوهای درختشون برسه و اونا رو بچینه. پاتوقش کتابخونه ی محله بود. از اینکه با دوچرخش از همه ی بچه های کوچه جلو میزد ذوق میکرد. وقتی بچه های کوچه زیرِ سایه ی دیوار خونشون مینشستن از بالای دیوار آب میپاشید و خیسشون میکرد. لجباز بود و بیشتر مواقع با پسر عموش که حدودا چهار سال ازش بزرگتر بود مشغولِ دعوا بود.

تا نه سالگی تک فرزند خانواده بود که خبردار شد خدا داره یه خواهر یا برادر بهش میده. از همون اول با همه اتمام حجت کرد که این بچه باید دختر باشه! و اگه پسر باشه بعدِ تولدتش خودش میندازدش توی سطل آشغال! عمه ها و مادرِ پدرش از این حرف خیلی حرص میخوردن. شکرِ خدا اون بچه دختر شد. دوسال بعدِ تولدِ خواهرش خدا یه خواهر دیگه بهش داد و اون وروجک شد ته تغاریه خونشون.

زمان به سرعت میگذشت و اتفاقاتِ زیادی می افتادن. اون پسرعمویی که یه روزی مث دشمن خونی بود کم کم توی دل دخترِ داستان جا میگرفت و تا به خودش اومد دید بدجور دلباخته! شاید توی خیال خیلی از فامیل دهمین و یازدهمین نوه نهایتا سهمِ همدیگه از زندگی بودن ولی خب... پسرعمو داماد شد و پدر ولی دخترِ داستان نه عروس شد نه مادر... قبلِ اون ازدواج زندگی با دخترک روی دنده ی لج افتاده بود و بعدشم شرایط روز به روز بدتر میشد تا این روزا.

دخترِ داستان هنوز زندست، نشسته و از زندگیش مینویسه. امید داره نود و نهمین بیست و ششم فروردینشم تجربه کنه! و حالا بیست و یکمین بیست و ششم فروردینشو سپری میکنه.

تولدم مبارک:)

 
خودم اولین نفریَم که توی روزِ تولدم، تولدمو تبریک میگه! خیلیییییییم عاولیییییی:]
اینم سومین اتفاق خوبِ فروردین ماهم:]
لاله جانم مرسی که به یادم بودی 💙
۲۶ فروردين ۹۸ ، ۰۰:۰۰

حضورش به تنهایی درمانِ تمامِ دردهاست نه فقط تسکین... خوشا به حالم!

چند لحظه کنارم ایستاد. تنها چیزی که حس کردم بوی سیگاری بود که حالم رو بد کرد. شاید برای هرکس دیگه ای سیگار کشیدن یک مسئله عادی بود اما برای من نه. همیشه مخالفش بودم برای هرکسی و حالا... دلم آشوب بود. از حرف زدن فرار میکرد. اجازه نمیداد چیزی بگم. شاید خودشم میدونست چی میخوام بگم و جوابی واسم نداشت. بعد کلی فرار کردن چند دقیقه ای راضی به حرف زدن شد. یه سوال مسخره پرسیدم.

چند وقته سیگار میکشی؟ مگه قرار نبود؟

مگه مهمه واست؟!

میشه مهم نباشه؟!!! آخه چرا داری به خودت بد میکنی؟ اصن چرا سیگار میکشی؟

واسه آرامش!

آرامش؟ با سیگار؟!

آروم میکنه آدمو ولی نه خیلی جایگزین خوبی نیست!

برای چی؟ مگه سراغ چیزای دیگم رفتی؟

آره! ولی خب مجبور شدم یه جایگزین واسش پیدا کنم.

ولی قرار نبود:/ تو گفتی هیچوقت سراغ این چیزا نمیری.

خب توام گفتی هیچوقت نمیری.

من که جایی نرفتم همین جا کنارتم.

نه! الان نه... نبودی! وقتی باید میبودی نبودی. اینم یادگاری اونروزاست!

گذشته ها گذشته... جبران میکنیم.

خودت بهتر از هرکسی میدونی یه چیزایی جبران ناپذیره. یه اشتباهاتی که زندگی آدمو زیر و رو میکنه هیچ جوری جبران نمیشه و تنها چیزی که ازش باقی میمونه یه دنیا حسرته...


اگه دوسَم نداری به روم نیار یه چیزی از غرورم واسم بذار...

هیچکدومشون بهم ربطی ندارن!!!

خیلی سال پیش بود. داشت گیس بریده میدید و صورتش غرق اشک بود. بچه بودم و مدام سربه سرش میذاشتم تا بخنده و میگفتم اینا فیلمه همش الکیه. چند سال بعد خودم پای گیس بریده یه عالمه گریه کردم. خیلی راحت با شک و بی اعتمادی و تهمت میشه با زندگی بقیه بازی کرد:/


خیلی از پسرای هیز و چشم چرون بدم میاد(کی خوشش میاد آخه؟!) آماااااا اگه میذاشتن با گیوتین سرِ مردای متاهلی که هیزبازی در میارن و جدا میکردم:/ اینا مرد نیستن نامردن...


یه نصیحت یا توصیه! هیچ وقت ضامن کسی نشید واسه وام گرفتن. یکی هس بابا ضامنش شده بعد یه ماه درمیون جلوی حسابشو بخاطرش میبندن. وقتی زنگ میزنه میگه فلانی برو وامتو بریز حساب این جوابشه: من به کارمنده گفتم دو ماه یک بار میتونم اقساطشو پرداخت کنم نمیدونم چرا دوباره جلوی حسابتونو بسته! فک میکنه بانک خونه خالشه:/

اگه همینطوری پیش بریم ممکنه علاوه بر کل دارایی، اعضا و جوارحمونم بانکا بذارن مزایده:/ والااااا...


بعد مدتهاااا یکی داشت کلی از من تعریف میکرد منم ذووووق مرگ... خواستم بهش بگم دوباره حرفاشو تکرار کنه تا ضبطشون کنم!


اولین باری که دختر عمه ی ماهی رو دیدم بهم گفت: ماهی خیلی ازت حرف میزنه و تعریف میکنه! گفتم: خب حتماااا تعریفیَم دیگه:] چشاش گرد شد! یحتمل داشت با خودش میگفت این دیگه کیه!!!


- تو اگه این زبونو نداشتی چیکار میکردی؟!

+ با زبون اشاره حرف میزدم:)