مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
خب لازمه بگم دوستای گلم شما نمیتونید منو ناراحت کنید:) شاید بتونید شادم کنید ولی ناراحت نه...

نمیدونم کیه داره گذشتمو ورق میزنه! دوس دارم بدونم چی پیدا کرده که انقد جذبش کرده!!!

همین لحظه دلتون میخواد کجا میبودید؟!

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خودِ تو دانی که من از کان جهانی دگرم...


یه حس بی تفاوتیه عجیب کل وجودمو گرفته!

حتی یه ذره هم حسی ندارم به آدما و اتفاقا و اطرافم...نه خوشحالم نه ناراحت! نه هیچی شادم میکنه نه هیچی غمگین... انگاری هستم و نیستم! نه دلِ رفتن دارم نه پای موندن... انگاری معلقم...


اگه میشد جزئی از اجزای کهکشان راه شیری باشیم من میشدم ماه و تو زمین... تا آخرش تنها قمرت میبودم و خودم تنهایی دورت میگشتم.

باور کنید همه آدمها نمی آیند که تا ابد بمانند،
اصلا رسالت یک سری از آدمها
این است بیایند، عادتت دهند و وابسته ات کنند به خودشان،
به حرف زدنشان و حتی به نفس هایشان،
بعد بدون هیچ دلیل و توضیحی بروند...
بروند تا مردن و دم نزدن را به شما یاد بدهند،
بروند تا بفهمید همیشه آنطور که میخواهیم و انتظار داریم پیش نمیرود...
یک سری آدمها هستند از دور که میبینی، میفهمی این آدم قرار است بشود درسِ زندگی
نه فردِ زندگی....
دل نبندید به اینها،
دل بستن به آنها شاید جذاب به نظر برسد ولی دل کندن از آنها جان کندن محض است...

* نمیدونم از کیه.

* هفتم بهمن ۹۷ نوشته و پیش نویس شده. پیش نویس شد  که شاید .‌.. ولی نه هیچی قرار نیست عوض بشه.

* چند تا دیگه بدونِ عنوان از سالِ قبل دارم که اگه وقتش شد منتشرشون میکنم.

* خسته شدم از مسخره بازیای عید:/

* نمیدونم چرا انقدر دلم تنگه! حتی نمیدونم دلتنگ چیه! نمیدونم چی میخواد! فقط میدونم دلگیرم...

* وقتی قراره یه قصه ی ناتمام بمونه و ولی هیچ جوریَم ادامه پیدا نکنه همون بهتر فاصله ی بین قهرمانای داستان حفظ بشه.

* یکم یاد بگیریم:|

+ خب وقتی دوسش داره چرا جلو نمیره یا جلو نمیرید واسش؟! دیر نشه یه وقت...

- آخه کنکور داره.

+ چه خوب که ملاحظه می کنید فکرشو درگیر نکنید فعلا:)

- آره هم واسه اونه هم ببینیم چی قبول میشه.

+ ینی منتظره ببینه خانوم دکتر میشه که عاشقش بشه یا نه؟!!!

ملت دیگه روی هم حساب نمیکنن روی هم عابربانک باز میکنن. آینده نگری رو از ایشون و خانواده یاد بگیریم:/

رسیدم به این نوشته توی کتابی که خودت بهم هدیه دادی:

وقتی تو تمام سعی ات را میکنی تا کسی را فراموش کنی این یعنی اینکه او شدیدا فراموش نشدنی است!
من خوب میفهممش دقیقا مث تو...
میدونی خیلی مهمی واسم و اگه قرار بود توی دنیا فقط یک نفر حالِ منو درک نکنه دعا میکردم تو باشی و هیچوقت چیزی که من تجربه کردم رو تجربه نکنی ولی خب همیشه همه چیز اونطوری که میخوایم نیست و نمیشه:/
وقتی جز از کل رو میخونم سطر به سطرش جلوی چشامی و لحظه به لحظه دلتنگت میشم.
کاش میشد باشی همیشه... کاش توی آینده یه جایی نزدیکِ دنیام باشی.
بخند همیشه که خیلی دوس دارم خنده هاتو که اگه جز این بود هیچوقت اون منِ جدی رو بیخیال نمیشدم واسه خندوندنت:)
بیخیالِ همه چی، باشه؟! غصشو نخور خودم کنارتم تا تهش...
ماهی جونم تولدت مبارک قشنگ ترینم:)
خیلی خیلییییی دوست دارم عزیزِ دلم💙
فقط دارم دعا دعا میکنم این مهمونیه کوفتی زودتر تموم بشه که بیام تولدت:/
دومین اتفاق عالیه فروردین ماهِ من تولد ماهیه:]
واقعا چقدر جای خالیه کسایی که رفتن و کسایی که آرزو داری کنارشون باشی توی لحظه های تحویل سال بیشتر از همیشه حس میشه.
همیشه دلم میخواست فقط یکبار سال تحویل همه ی همه ی کسایی که دوسشون دارم کنارم باشن ولی خودمم میدونم این جزوِ ناممکن ترین آرزوهامه:/
لحظه ی سال تحویل همیشه انقدر برای من سنگین گذشته که حس میکردم توی همون لحظه ممکنه از شدتِ غصه دق کنم:/ نمیدونمم چرا؟!
بیخیالِ این حرفا...
امیدوارم سالِ جدید بهترین اتفاقات توی زندگیِ تک تکتون رقم بخوره و دلاتون آروم و لباتون خندون باشه:)

بهترین اتفاقِ فروردین هرسال یکمین روزشه که تولدِ مامانمه:]

از پشت پنجره دانه های برف که به آرامی زمین را سفیدپوش میکند؛ تماشا میکنم. کنارم می ایستد و توی گوشم شروع به حرف زدن میکند. از هر دری میگوید. چیزهایی میگوید که برای شنیدن چندان دلخواهم نیست اما از سکوتِ حاکم بر فضای اتاق بهتر است. به این فکر میکنم چقدر خوب است وقتی حرف میزند نمیگوید به چشمانش نگاه کنم و میگذارد هر طرفی که دلم میخواهد چشم بچرخانم. تنها چیزی که از حرف هایش میفهمم این است که حرف هایش ذهنم را از افکارِ همیشگیم کمی دور میکند. به زمینی که آن را برف پوشانده نگاه میکنم. زمانِ زیادی میگذرد از آخرین باری که زیرِ رگبارِ باران های بهاری خیس شدم، زیرِ آفتابِ داغ تابستان قدم زدم، برگ های زرد پاییزی را زیر پاهایم له کرده ام و ردِ پاهایم را روی برف ها جا گذاشته ام. بی وقفه میگوید و به این فکر نمیکند که با این پرش های ذهنی مکرر، تمرکزم را برای تحلیل حرف هایش از دست داده ام. چقدر خوب است که سوالی نمیپرسد! چقدر خوب است که سکوت آزاردهنده ی دنیایم را چند دقیقه ای برهم میزند. بدونِ توجه به من ناگهان سکوت میکند‌. شاید از گفتن خسته شده. منتظر میمانم ولی دیگر چیزی نمیگوید. انگار حرف هایش ته کشیده. نگاهم را به جای خالی اش میدوزم و سعی میکنم دوباره او را میهمانِ خیالم کنم‌. با انگشتم دکمه ی تکرار را می فشارم و منتظر میشوم باز هم شروع به صحبت کند تا کمتر احساس تنهایی کنم. باز هم بدونِ توجه به من همان حرف ها را تکرار میکند. انگار من برایش اهمیتی ندارم. انگار اصلا به این فکر نمیکند دلم نمیخواهد این حرف های تکراری را بشنوم اما صدایش را چرا! خسته میشوم از تکرار و هندزفری را به گوشه ای پرتاب میکنم. بیخیالِ یادگاریش که چندین سال است تنها میهمان تنهاییم شده، میشوم. چند سال میگذرد از رفتنش. میدانم بازگشتی درکار نیست. بازهم دل میدهم به صدایش که اینروزها شده تنها همدمم...


پشتِ این آرامش‌ اسمِ تو پنهونه...

اولین چیزی که از آینده توی ذهن هرکسی ممکنه بیاد شاید شغل باشه! که تکلیفش هنوز برای من مشخص نیست و فقط میتونم بگم در آینده شاغل خواهم بود چون برای ادامه ی زندگی به عنوان یه فردِ مجرد و مستقل حتما لازمه.

یه خونه ی نقلی ترجیحا ویلایی(ینی آپارتمانی نباشه!) اگه نشد یه آپارتمانِ دو خوابه که اگه اون شغلِ آینده درآمدش خوب بود میخرم و اگه نه رهن یا اجاره میکنم. یه خودرو که اونم به درآمدِ همون شغل بستگی داره. یکی از اون دوتا اتاق رو از کف تا سقف قفسه بندی میکنم و پر میکنم از کتابایی که دوستشون دارم. یه صندلی راک هم توی این اتاقی که کتابخونم میشه میذارم.

آدمایی که باهاشون در ارتباطم محدود میشه به خانواده ی مادریم و چند تا دوست و با خانواده پدری هم هیچ ارتباطی ندارم. دو تا فرزند معنوی هم دارم که بعضی وقتا باهم گردش میریم و خوش میگذرونیم. اگه شرایط زندگیم کاملا مساعد باشه یه دختر کوچولو رو به فرزندی میپذیرم:) گاهیم میرم به خانوادم و مامانبزرگم(مامانِ مامانم) سر میزنم.

کتاب خوندن و تمرین ویولن و نقاشی و رسیدگی به باغچه ی کوچیکم که دوتا درختِ انار و گیلاس(حالا نمیدونم انار و گیلاس واسه یه منطقه آب و هواییَن و باهم یه جا درمیان یا نه؟!) داره و پره از بوته های رز و تماشای فیلم و دیدنِ ستاره ها و آسمان شب با تلسکوپ و کلاس شطرنج و کارای نرم افزاری و سخت افزاری و باشگاه و ... تفریحاتم میتونه باشه.

گاهیَم مثلِ گذشته ها با ماهی تماس میگیرم. بعدِ کلی چرت و پرت گفتنمون و وقتِ خداحافظی بهش میگم: ویس ضبط نکرده باشیاااا! اونم از خنده ریسه میره و میگه: اصلاااا و میفهمم بازم تمام صحبتامونو ضبط کرده تا به قولِ خودش مواقعی که حالش خوب نیست گوششون بده و روحیش شاد بشه! میگم: واسه منم بفرست مستفیض بشم:|

یه زندگی آروم به دور از آدمایی که باعث میشن از زندگی بیزار بشم و احتمالا یه اکیپ با دوستانم داشته باشیم که عاشق سفر و طبیعت گردی و رفتن به جاهای بکر باشن و تعطیلاتمونو باهم بگذرونیم.

*مرسی از لبخند و آقاااااااااا بابت دعوتِ من:)

 

ت مثل تو مثل تردید ت مثل آخر طاقت

 

مثل تنهایی مثل تب مثل آخرِ خیانت
 
آخرین نت را به آرامی نواخت و منتظر تشویق و عالی بود مثلِ همیشه گفتنِ تنها حاضر کنسرتش! شد ولی چیزی نشنید. به چهره ی دخترک نگاه کرد که عمیقا توی فکر رفته بود. پرسید:
- چطور بود؟ رفتی تو فکرهااااا!!!
+قبلا گفته بودم ترکیبِ صدای پیانو و ویولن چه صدای محشری میشه؟!
-فکر نکنم گفته باشی ولی آره خیلی ترکیب قشنگی میشه.
+ من میخوام ویولن یاد بگیرم! حس میکنم خیلی دوسش دارم!!!
- همینطوری یهویی؟! سخته هااااا ولی تو میتونی.
+ آره میتونم. تو پیانو من ویولن...
- گروه بشیم. یه گروهِ دونفره.
+ خواننده نمیخوایم؟
- نه موسیقی بیکلام بهتره. اسم گروهمونم بذاریم فِریال
+ آخه فریال؟! چطوری رسیدی به این تو؟ اگه ازت پرسیدن دلیلِ انتخابش چیه مثلا چی میگی؟
- دلیلش واضحه دیگه! همینکه اسم نوازنده هاشو ببینن خودشون میگیرن دلیلشو...
+ کی ما رو میشنوه آخه؟!
- خودمون! کافی نیست؟!!!
حرفاشو باور نکردم ولی اشکاشو نمیشد باور نکرد...
فرقی نداشت باورِ من! وقتی همه ی اتفاقات قصه و داستان نبود و عین حقیقت بود. باور کردن یا باور نکردن من هیچ تفاوتی توی اصل قضیه ایجاد نمیکرد‌.

همیشه اولین شبِ آرامش رو یه جوری دیگه دوست داشتم:) همونکه میخونه به سوی تو به شوقِ روی تو و...

توی بهترین حالتِ ممکن فقط بهش فکر نمیکنم:| ینی بیخیالشم!

مثلا چرا این وبلاگ رو میخونید؟!