از صبح حالم افتضااااح بود؛ افتضاح...
نمیدونستمم چرا!
الان دلیل واسش پیدا کردم؛ اونم دوتا!
این روزها تمام تنم درد میکند
بال پرندهتر شدنم درد میکند
از بس گلایه مانده به دل، این زبان سرخ
حتی اگر که دم نزنم درد میکند
انبوه واژهها به لبم صف کشیدهاند
از حجم داغشان دهنم درد میکند
اندام کوچهای که در آن رد پای توست
از دست عابری که منم درد میکند
با نقشی از بهار میآیم، ولی ببین
گلهای روی پیرهنم درد میکند
وجدان خستهام که به ناکرده مبتلاست
شاید به جرم اینکه زنم، درد میکند
قربانی سکوت و مدارای خود شدم
این روزها تمام تنم درد میکند
نرگس یادگار
خواب پوران و آقای جوکار رو دیدم! چقدر دلتنگشونم. آقای جوکار هنوزم منو یادشه! به خواهرم گفته بود و سراغمو گرفته بود.
از شدّت دلتنگی برای خودِ قبلیم یا بهتره بگم، خودِ واقعیم اشکام بند نمیومد. هفت سال گذشت از وقتی گم شدم.
تولدت مبارک خانوم پرستار مهربونم💜
امشب تنهایی یه گوشه نشستم و یه فیلم خیلی قدیمی منو برد و انداخت توی هفت هشت سالگیم...
دوست داشتن اکثر آدم ها برای من یه حدی داره و اگر کسی بتونه به هر علتی از اون حد، برای من دوست داشتنی تر بشه من حاضرم برای خوشحالی و حال خوبش هرکاری انجام بدم حتی از حق خودم بگذرم و کوتاه بیام. نمیدونم چطوری میشه یه کساییو انقدر بیش از اندازه دوست داشت و بیشتر وقتا به خودت ترجیح داد. نمیدونم حتما باید ارتباط ژنی باشه که کسی بتونه انقدر دوست داشتنی باشه. نمیدونم ویژگی های خاصی باید باشه که یک شخص انقدر عزیز بشه. شایدم عشق یعنی همین!
وقتی به کل زندگیم و آدمایی که میشناسم نگاه میکنم کلا سه نفر بودن که از سالهای دور بیش از حد دوستشون داشتم. فقط سه نفر بودن که برای دوست داشتنشون احساسم همیشه جلوتر از منطقم بوده.
شاید این شکلی دوست داشتن کسی، دلچسب ترین نوع دوست داشتن باشه ولی اون طرف قضیه یه وابستگی هست که هرکدوم از اون سه نفر خدایی نکرده نباشن؛ زندگی من شدیدا مختل میشه و اینو دوست ندارم. انقدر وابسته بودن رو اصلا دوست ندارم.
باید سکوتی تازه تر باشم
چیزی برای حرف بودن نیست
یک شهر واژه پشتِ در مُرده
میلی برای در گشودن نیست
نانحس، علیرضا آذر
بدترین درد جسمی که تا به حال تجربش کردم جراحی دندون عقل بوده! تموم شد کل دردش یه دقیقه طول کشید و الان انگار نه انگار...
ولی درد روحی و شوکی که ۲۹ دی ماه سال ۹۳ بهم وارد شد انگار تموم شدنی نیست. هنوزم که هنوزه طبعاتش همراهمه و رهام نمیکنه. واقعا دیگه خیلی ذهنم درگیرش نیست و کم پیش میاد به اون اتفاقات فکر کنم ولی هنوزم خوابهام پریشونه. هنوزم قلبم درد میگیره از یادآوریش و هرچقدر میخوام منطقی باشم نمیشه. چون جریانی بود که تمام احساسم درگیرش بود و ذره ای عقل و منطق درش نبود. بی منطقی مطلق... ولی هنوزم وقتی گریم میگیره بابتش، هیچی آرومم نمیکنه، هیچی نمیتونه امیدوارم کنه.
نمیخوام انقدر درگیر یه قسمت گذشتم باشم؛ از همش رد شدم ولی این قسمتش نمیگذره. انگاری روی تکراره برای چند هزارمین بار...
کاش یه اتفاقی میفتاد من فراموشی میگرفتم و فقط همین قسمت گذشته رو فراموشم میشد.
چرا نمیتونم آدم قبل از اون اتفاق باشم؟!
چرا اون خودمو پیدا نمیکنم؟!
یعنی این جریان منو آخر تا کجا میکشونه؟!
من چطور یه شخص با یه دنیا نقص رو انقدر بی حد و اندازه دوست داشتم؟!
واقعا چطور؟!!!
دلم یه شوقی مثل شوق قبل از اون اتفاق و تپش قلب از شدت هیجان و دلتنگی و انتظار و امید رو میخواد؛ حتی اگه قرار بر انتظار تا لحظه ی مرگ باشه!
یه حالی دارم؛ عجیب...