مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

غروب دلم بابت یه چیزی که به هرکسی بگم واسش مسخره اس، گرفته بود ولی خب یه وقتایی دل آدم کوچیک میشه و غصه های کمم سخت داخلش جا میگیره. گذشتم ازش و سعی کردم توی همون غروبِ امروز چالش کنم و با خودم نگهش ندارم.

یکی میگفت وقتی کسی باهاتون دردِ دل میکنه با آوردن مثال سعی نکنید غم و غصه هاشو کوچیک و مسخره جلوه بدید و بگید مثلا فلانی درد لاعلاج داره، سیاه پوش عزیزشه، این مشکلو داره اون مشکلو داره و دغدغه و مشکل تو واقعا سطحی و مسخرست.

راست میگفتااا کاش یکمی وقتی باهامون دردِ دل میکنن از موضع منطقمون پایین بیایم و همدلی داشته باشیم. اگه نمیتونیم فقط گوش شنوا باشیم و سکوت کنیم بهتره...

* دردِ دل درسته نه درد و دل... خودمم تازه فهمیدم.

* راستی پست جدید که میذارم برای خوندنش مستقیم از لینکش بیاید، توی صفحه ی اصلی قابل نمایش نیست.

 

* کاش همش امثال علیرضا قربانی و محمد اصفهانی و ... آهنگ جدید میدادن. چی میخونن این خواننده جدیدا! :/ منکه خیلیاشونو دوس ندارم.

از بزرگترین دارایی هایی که میتونه زمینه ساز رسیدن به اهداف و آرزوها بشه اعتماد به نفسه.
وای از اون روزی که اعتماد به نفستو با دست خودت زیر مقایسه های غلط و بی منطقت با بقیه چال کنی،
وای از اون روزی که هر لحظه هزاران بار خودتو سرزنش کنی بابت چیزهایی که حتی هیچ نقش در رخدادنشون نداشتی،
وای از اون روزی که دیگه کاری از دست خودت و هیچکس بر نیاد واسه اینکه به خودِ لاعقلت حالی کنی تو فارغ از همه چی باارزشی،
امان از اون روزی که...
خیلی سادست!!!
هر کسی و هرچیزی آرامشتو ازت گرفت؛ رهاش کن.
همین...
شایدم خسته شدی؟! به این زودی؟
ولی من که خسته نیستم!
اکثر مواقعی که حالم خرابه میرم دلداری و امید دادنای خودم به بقیه رو میخونم!
تعجب میکنم که اینا حرفای منه؟!
انگاری توی موضع دلداری دادن به بقیه یکی دیگه میشم؛ یکی که خیلی دوسش دارم. یکی که آرزو میکنم کاش واقعا بود و دوستم میبود؛ هم صحبتم میبود؛ حالمو میپرسید و حواسش بهم بود.
خب تولدم به صورت نسبتا دلخواهی گذشت🙃
البته دلخواهِ من و قطعا خیلیا نمیپسندنش😅

همین که از حالت مضخرف و لوسِ الکی خوشحال نشون دادن خودم😐 و گرفتن کادوهایی که اکثر پول بودن و هیچ سلیقه یا زمانی برای تهیه کردنشون صرف نشده بود🙄 و تحمل تبریکات حال بهم زن🤢 و یه کیکی که باید یه سری مراسمات بی محتوا رو دَرِش اجرا می کردیم😑 و نهایتا عکسایی با خنده های بی روح و تصنعی فاصله گرفته بود؛ دلخواهم بود.

چند وقتی توی فکر این بودم چه هدیه ای برای خودم بخرم که بهتر باشه و واقعا داشتنش حالمو خوب کنه؛ خیلی چیزا توی ذهنم بود و سعی می کردم حساب و کتاب و دودوتا چارتایی برای خریدش نداشته باشم و ولخرجی کنم. هرچیزی رو قصد میکردم بخرم میدیدم شاید فقط چند لحظه داشتنش حالمو خوب کنه و بعد از اون حالم مثل قبل از داشتنش بشه تا یهویی یاد یه کتاب افتادم که به یه کسی قول دادم بخونمش. راستش این بار نمیخواستم اصلا کتابی بخرم و دوست داشتم یه هدیه ی خیلی متفاوت بخرم که نشد.
البته همش به کمی قبل تر برمیگره. دیشب بین یه حال خوب و بد گیر افتاده بودم که اولین پیام تبریک تولد رو ساعت دو از یه شخص بی حواس گرفتم و یادم افتاد قرار بوده یه روز قبل از تولدم بهش بگم تولدمه که یادش نره و میدونستم حتی اگر یادمم بود؛ نمیگفتم. راستش انقدری به بی حواسیش ایمان داشتم که تبریکش از اون حال نامعلوم پرتم کرد وسط یه حال خوش! جزو محدود کسایی بود که حتی اگر یادش میرفت نمیتونستم بذارم به پای بی محبتیش و میدونستم فقط از روی بی حواسیه ولی بازم یادش بود هرچند اعتراف کرد که تاریخو شک داشته😂
خوابیدم و نهایتا صبح با یه اتفاق ناخوش بیدار شدم. اولین بار نبود اتفاق میفتاد و میدونم آخرین بارم نبود. اگر فقط یه نفر رو میتونستم مقصر اون اتفاق بدونم قطعا یه برخورد خیلی شدید باهاش میکردم که خیلی روزا گند زده به حالم ولی دریغ از یه مقصر! حتی خودمم هیچ نقشی نداشتم. از اون اتفاقی که اصلا شبیه راز نبود برای یکی دونفر گفته بودم که شاید بشه کاریش کرد و متاسفانه هیچ راهی واسش پیدا نشد. حتی مثل یه بیماری نبود که بشه برای درمانش دلخوش به دارو شد. فقط مثل یه زخمه که تا میخواد کهنه بشه و یکمی توی گیر و دار زندگی گم؛ یه چیزی شبیه به یه چاقو میاد و داخلش میچرخه و تازش میکنه. مدتی هم هست توی جواب احوال پرسیای اونایی که از موضوع باخبر بودن هم میگفتم مشکل حل شده در حالی که... بگذریم. بخاطر این اتفاق و حالی که خیلی خوب نبود یاد اون کتاب افتادم که شاید آخرین راه برای حل این مشکل یا حتی کمرنگ کردنش باشه و بدون معطلی سفارشش دارم. وقتی خوندم اگه تاثیری داشت حتما معرفیش میکنم. خلاصه هدیه تولدی که به خودم دادم دوتا کتاب بود.
ولی با همه ی حال نه چندان خوبی که از صبح داشتم؛ بابت خریدن این کتاب که مدتهاااا بود قصد داشتم بخونمش و نشده بود؛ خوشحالم:))
فردا قراره قد یه دنیا غصه بخوریم؛
دل کندن خیلی سخته...
ازون روزی که خبر رفتنشونو شنیدم هر گوشه ی دنجی پیدا کردم یکم گریه کردم تا سبک بشم، تا یهویی موقع خداحافظی که حالا جلوترم افتاده منفجر نشم؛ تا تلخ ترش نکنم.
من فردا موقع خداحافظی میدونم بیشتر از هرکسی گریه میکنم؛  نمیخوام اینطوری باشه ولی همیشه همین بوده.
شب قبل از سال تحویل ساعت سه یه آهنگ واسم فرستاد و توی جوابش این آهنگو فرستادم و گفتم: خاله خیلی دوسش دارم نگهش دار هروقت شنیدیش یادِ من بیفتی.
حالا برعکس شده و هروقت خودم میشنومش یاد خاله میفتم.
دلم نمیخواد امشب بگذره و فردا بیاد.
باغ من سرده همه ی گلاش پژمرده دونه دونه...
چند سالی بود قصد مهاجرت داشتن ولی کاراشون هماهنگ نمیشد؛ دو سه سال پیش همه ی خرده ریزه های زندگیشونو فروختن و بجز یه سری وسیله ی اساسی هیچی نگه نداشتن. ولی بازم کاراشون جور نشد؛ این چند سال اخیر همش در حال رفت و آمد و تغییر مکان از خوزستان به تهران بودن، خوزستان مستقر بودن و تهران برای کارای مهاجرت و اقامت میرفتن. حالا بعد از چند سال رفت و آمد و پیگیری؛ بالاخره نتیجه گرفتن و هشتم برای همیشه از ایران میرن.
نمیخوام احساسی باشم و گریه کنم ولی اسمش که میاد میرم به بچگیام و که با ذوق راه مدرسه تا خونه ی مامانبزرگ رو میدویدم تا خاله رو ببینم و واسم قصه بگه و شخصیت های قصه هارو واسم نقاشی کنه. یادم نمیره وقتی میخواست عروس بشه و بره یه شهر دور زندگی کنه چقدر گریه میکردم آخه من با هیچکس اندازه ی اون صمیمی نبودم، آخه همیشه از مهربونترین هام بود، آخه خیلی دوسش داشتم و دوریش واسم سخت بود، آخه...
میدونم بازم میبینمش هر چقدر دور و دیر ولی خیلی ناراحت و شوکه شدم از خبر رفتنشون و ناراحت تر برای مامانبزرگ
دلم نمیخواد تقویم جلو بره و برسه به هشتم فروردین...
بیزارم از کسایی که وضع ایران رو به حدی غیرقابل تحمل کردن که همه تنها راه نجات رو مهاجرت میدونن.

این چه رازیست که هربار بهار با عزای دل ما می آید!
 
بی ربط...

چند وقت قبل توی یه وبلاگ خوندم یه جایی امکان این وجود داره که بخشی از حافظتو پاک کنی؛

دقیقا مثل فیلم "درخشش ابدی یک ذهن پاک" !
فعلا خیلی پیگیرش نشدم ولی اگر واقعی باشه من داوطلبم برای انجامش؛ با هر ریسکی که داشته باشه. معمولا محتاطم ولی این یکی ارزششو داره!
 
هر دوشونو دوس دارم؛ هم خونه ی ما و هم درخشش ابدی یک ذهن پاک
کاش موقع تصمیم گیری بجز خودمون به کسایی که تصمیم ما زندگیشونو تحت الشعاع قرار میده هم فکر می کردیم.
مواجه شدن با یه چیزایی شجاعت میخواد!
شجاعت میخواد دونستن و فهمیدن یه چیزایی که شاید فکر میکردی نیستن و وجود ندارن. یه چیزایی که همیشه ته ذهنت میدونستی امکان وجودش هست ولی دلت میخواست انکارش کنی. انکارش کنی و ازش فرار کنی. مثل تمام ویژگی های بد و منفی که داریم و راه آسون تر از اینکه درستش کنیم اینه که انکارش کنیم و خودمونو گول بزنیم که نه نیستن و وجود ندارن... ولی وجود دارن هرقدر هم ماهر باشیم توی انکارشون؛ شاید موفق باشیم و همه ی آدمای اطرافمونو گول بزنیم ولی تا کی به خودمون دروغ بگیم و انکار کنیم. باید بپذیریم فلان ویژگی منفی توی وجودمون هست ولی آخرِ کار، این پذیرش نیست. باید حداقل برای تغییر کردن و بهتر شدن دست به کار بشیم. حداقل به جایی برسیم که لازم نباشه حتی خودمونو جلوی خودمون سانسور کنیم چون شخصیتِ واقعی که داریم حتی مورد پسند خودمون نیست. شاید لازم باشه باور کنیم اون آدم خوبی که خیلیا میگن نیستیم. باورش سخته ولی لازمه. شاید بهتر اینه بجای تظاهر به خوب بودن یکمی روی شخصیت و رفتار و اخلاقمون کار کنیم تا به اون شخصیت ایده آلی که تظاهر میکنیم هستیم واقعا برسیم.
شاید لازم باشه یه بار دیگه تجدید نظر کنیم؛ درمورد آدمی که ساختیم!
* با خودمم؛ ولی میتونه درمورد هرکسی صدق کنه؛ قضاوت با خودتون...