مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
کاش میشد به اندازه ی یه سرنگ از روح آدما نمونه بگیرن و آزمایشش کنن!
کیه که ازش تعریف کنند بدش بیاد؟! من... مخصوصا اگر منو به گذشته متصل کنه.
استادم بود چندین سال. به کارش ایمان داشتم. منو به چیزی که دوسش نداشتم علاقه مند کرد. کلاساش جزو محدود کلاس هایی بود که با علاقه میرفتم. هیچ وقت از هیچ کدوم از بچه ها تک تک تعریف نمی کرد و همیشه می گفت من آینده ی همه ی شما رو خیلی روشن میبینم. حرفش اثبات شد. بعد از چند سال از یه آشنای خیلی نزدیکم سراغِ منو گرفته بود و حرفی زده بود که دلمو آتیش زد. حرفش نه تحقیر بود و نه توهین و هرکسی جز من، اون حرف به گوشش میرسید از خوشحالی روی پاهاش بند نمیشد ولی من فقط بغضم گرفت.
من از گذشته بیزارم چه خوب چه بد... من از آدمای گذشتم چه خوب چه بد؛ فراریم... دلم نمیخواد هیچی منو یادِ گذشته بندازه.
کاش میفهمیدن با این یادآوریای بی موقع دارن منو زنده به گور میکنن توی گذشته!

دوستانِ خوبم یکی از بلاگرهای خوش ذوق یه کانال زدند که پست های زیبا و جالب از بلاگرها رو قرار میدن. دوست داشتید همراهیشون کنید. Blog reader
کاش بودی.
یاد اون شب افتادم که خواب دیدمت...
برف می بارید. خوشحال بودم! خوشحال بودی! میخندیدیم!
بیدار شدم؛ تموم شد.

تولدت مبارک همیشه مهربان♡

نمیدونستم کجا باید پیدات کنم!

برای بار نمیدونم چندم دکمه ای که قرار گذاشته بودم فعلا انگشتم سمتش نره رو میزنم و دوباره، سه باره، چند باره قولم به خودم رو میشکنم! من هیچوقت انقدر بدقول نبودم ولی الان بدقول ترین شدم به خودم. خیلی از خودم عصبانیم. خیلی توی این موضوع دارم ضعف نشون میدم و دلیلش هم برام قابل هضم نیست. هم داره اثرات جسمی میگذاره و هم روحی... خوابم بهم ریخته، افکارم از کنترل خارج شدن، لرزش دستام قابل کنترل نیستن، کابوسام بیشتر از قبل شده و همون یه ذره آرامشم ازم گرفته شده. خودمو سرزنش میکنم که مگه قرار نبود اینطوری نشه؟! چطوری گذاشتی از دستت در بره و انقدر گنگ و گیج بشی و هیچی از حالت نفهمی!

همیشه بدم میومد بخوام دنبال چیزی بگردم و اینکه ندونم چیزی که متعلق به منه کجاست یا گمش کنم اعصابمو بهم میریخت و برای همین همیشه همه چیزم جاش مشخص بود ولی الان... نمیدونم حتی دنبال چی دارم میگردم! چی گم کردم که انقدر ناآرامم...

انگاری از بیرون جوری دیده میشم که خودم خبر ندارم و نمیتونم ببینم چطورم! یه جورِ نگران گونه ای احوالمو پرسید و توی چشمام نگاه کرد که بفهمه راست یا دروغِ جواب میدم. منم سرمو انداختم پایین که راحت با ممنونم در برم از زیر باقیه سوالاتی که احتمال داشت در ادامه احوال پرسی، پرسیده بشه.
از حالتِ احوال پرسیش بغضم گرفت یه لحظه؛ ولی نذاشتم اشکام بیاد.
بخوام راستشو بگم... قلبِ بی جنبم یه کمی که مهربانی میبینه انگاری تاب نمیاره و میخواد از جا کنده بشه!
... فراموش تر از من! {شهریار}

.

یه آهنگ قدیمی آشنا پلی شد. همینطوری که جلو میرفت اشک هایی که چشمانش رو پر و لبریز میکرد و میدیدم. پرسید: فائزه یعنی تموم میشه؟ قاطع گفتم: آره تموم میشه یه روزی! گفتم یه روزی ولی نمیدونستم اون روز دقیقا چه روزیه! اصلا اون روز وجود داره؟! ولی خب شاید باید دروغ میگفتم تا امیدوار بشه. آهنگ جلو میرفت و من عقب... خیلی خیلی عقب... این همه خواستنِ دستات بدونِ حتی نوازش! چند وقت پیش یکی گفت: دوست دارم برم به آینده، به چند سال بعد. با خودم فکر کرده بودم که منم دوست دارم به آینده برم؟! دیدم نه! من فقط دوست دارم برگردم به گذشته و این بار به جای دوست داشتنش با نفرت ازش برسم به حال تا انقدر فراری نباشم از گذشته ی سیاهی که توی ذهنم موندگار شده. نمیدونم اگر ازش متنفر بودم حتی بی دلیل، الان حالم چطور بود ولی مطمئنم حداقل انقدر گذشته واسم تیره و تار نبود و منم انقدر فراری و بیزار نبودم از گذشته و آدماش. گذشته ی من شده درد، شده زهر به جونم. بهش فکر نمیکنم. تجدید خاطرات نمیکنم ولی خوابمو آشوب کرده. خواب هایی که این بار از فکر و خیال زیاد نیستن و نمیدونم ازم چی میخوان! من گذشته و آدماش رو گذاشتم کنار و رهاش کردم ولی اون منو رها نمیکنه و دستشو گذاشته بیخ گلوم تا این بار نفسمو بگیره. اگر این خواب های آشفته ادامه دار بشن یا باید برم بیمارستانِ روانی خودمو بستری کنم یا دیگه باید برم بمیرم. توی این فکرا بودم که آهنگ به آخرش رسید و صورتش خیس اشک شده بود.

هرچی میگردم پیدا نمیشم!
کجا گم شدم من؟

اینم دوست داشتید بشنوید که نمکه روی زخمه، آتش زیرِ خاکستره! :|
اصلا بنظرم نشنوید!
دریافت
عنوان کاملا گویاست!

از اولین بار، از آن نیمه شبی که گذرت به اینجا افتاد، از آمدنت، آن نیمه شبِ خوشایند هرقدر هم بگویم و بنویسم انگار واژه ها نمیتوانند حقش را ادا کنند. نمیدانم اسمش را چه میشود گذاشت! اتفاق، تقدیر، سرنوشت یا هرچیزی اما برای من خوش بود و مبارک؛ آمدنت. آمدی تا با حرف های پر محبتت دلگرمم کنی، با لبخندِ شیرینت شادی به چشمانم هدیه کنی و با صدایت... راستی گفته بودم چقدر صدایت را دوست دارم؟ گفته بودم بارها و بارها پای گریه هایت از دور گریه کردم و با لبخندت خندیدم؟ راستی این را چطور؟ گفته بودم خیلی دوستت دارم؟! خیلی دوستت دارم ساجده ی من💙

زیباترین زاده ی بهمن؛ زادروزت هزاران بار مبارک

دلت آرام عزیزِدل

فائزه ی تو

۹۹/۱۱/۱۱