برای بار نمیدونم چندم دکمه ای که قرار گذاشته بودم فعلا انگشتم سمتش نره رو میزنم و دوباره، سه باره، چند باره قولم به خودم رو میشکنم! من هیچوقت انقدر بدقول نبودم ولی الان بدقول ترین شدم به خودم. خیلی از خودم عصبانیم. خیلی توی این موضوع دارم ضعف نشون میدم و دلیلش هم برام قابل هضم نیست. هم داره اثرات جسمی میگذاره و هم روحی... خوابم بهم ریخته، افکارم از کنترل خارج شدن، لرزش دستام قابل کنترل نیستن، کابوسام بیشتر از قبل شده و همون یه ذره آرامشم ازم گرفته شده. خودمو سرزنش میکنم که مگه قرار نبود اینطوری نشه؟! چطوری گذاشتی از دستت در بره و انقدر گنگ و گیج بشی و هیچی از حالت نفهمی!
همیشه بدم میومد بخوام دنبال چیزی بگردم و اینکه ندونم چیزی که متعلق به منه کجاست یا گمش کنم اعصابمو بهم میریخت و برای همین همیشه همه چیزم جاش مشخص بود ولی الان... نمیدونم حتی دنبال چی دارم میگردم! چی گم کردم که انقدر ناآرامم...
یه آهنگ قدیمی آشنا پلی شد. همینطوری که جلو میرفت اشک هایی که چشمانش رو پر و لبریز میکرد و میدیدم. پرسید: فائزه یعنی تموم میشه؟ قاطع گفتم: آره تموم میشه یه روزی! گفتم یه روزی ولی نمیدونستم اون روز دقیقا چه روزیه! اصلا اون روز وجود داره؟! ولی خب شاید باید دروغ میگفتم تا امیدوار بشه. آهنگ جلو میرفت و من عقب... خیلی خیلی عقب... این همه خواستنِ دستات بدونِ حتی نوازش! چند وقت پیش یکی گفت: دوست دارم برم به آینده، به چند سال بعد. با خودم فکر کرده بودم که منم دوست دارم به آینده برم؟! دیدم نه! من فقط دوست دارم برگردم به گذشته و این بار به جای دوست داشتنش با نفرت ازش برسم به حال تا انقدر فراری نباشم از گذشته ی سیاهی که توی ذهنم موندگار شده. نمیدونم اگر ازش متنفر بودم حتی بی دلیل، الان حالم چطور بود ولی مطمئنم حداقل انقدر گذشته واسم تیره و تار نبود و منم انقدر فراری و بیزار نبودم از گذشته و آدماش. گذشته ی من شده درد، شده زهر به جونم. بهش فکر نمیکنم. تجدید خاطرات نمیکنم ولی خوابمو آشوب کرده. خواب هایی که این بار از فکر و خیال زیاد نیستن و نمیدونم ازم چی میخوان! من گذشته و آدماش رو گذاشتم کنار و رهاش کردم ولی اون منو رها نمیکنه و دستشو گذاشته بیخ گلوم تا این بار نفسمو بگیره. اگر این خواب های آشفته ادامه دار بشن یا باید برم بیمارستانِ روانی خودمو بستری کنم یا دیگه باید برم بمیرم. توی این فکرا بودم که آهنگ به آخرش رسید و صورتش خیس اشک شده بود.
از اولین بار، از آن نیمه شبی که گذرت به اینجا افتاد، از آمدنت، آن نیمه شبِ خوشایند هرقدر هم بگویم و بنویسم انگار واژه ها نمیتوانند حقش را ادا کنند. نمیدانم اسمش را چه میشود گذاشت! اتفاق، تقدیر، سرنوشت یا هرچیزی اما برای من خوش بود و مبارک؛ آمدنت. آمدی تا با حرف های پر محبتت دلگرمم کنی، با لبخندِ شیرینت شادی به چشمانم هدیه کنی و با صدایت... راستی گفته بودم چقدر صدایت را دوست دارم؟ گفته بودم بارها و بارها پای گریه هایت از دور گریه کردم و با لبخندت خندیدم؟ راستی این را چطور؟ گفته بودم خیلی دوستت دارم؟! خیلی دوستت دارم ساجده ی من💙
زیباترین زاده ی بهمن؛ زادروزت هزاران بار مبارک
دلت آرام عزیزِدل
فائزه ی تو
۹۹/۱۱/۱۱