مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

اشک شوق بود و عمری دلتنگی. در آغوش هم، چنان از ته دل میگریستند که همه را به گریه وامیداشتند. من هم نظاره گر بودم و اشک شوق میریختم. نظاره گر بودم اما در عمقِ ماجرا! زیر لب هذیان میگفت؛ گریه میکرد؛ شاید او هم ناباور بود. اشک هایی که با سرانگشت محبوبش نوازش میشد و خنده هایی که غرق گریه بود! صورتش بوسه باران میشد و دیگر نه خجالتی بود نه گونه های گلگونی. تنها دنیا دنیا دلتنگی بود و عمری حسرت.

یادت هست؟!
کاشکی بد نشود آخرِ این قصه ی بد؟
شاید بد نشد:)

دریافت

آهای دوستی که هنوزم یادته من خیلی در چشم باد رو دوست داشتم؛ بهت میگم:

با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی
ای دوست همچنان دلِ من مهربان توست:)
 
آغا ما با خودمون عشق بازی شاعرانه میکنیم!
رکورد خودمونم میشکنیم!
کلا خودمون خوشیم با خودمون:]
اشکالی داره؟!
 
اینم دوس داشتید بشنوید.

فائز؛ میدونی سنگ شدی؟ مث زمستون سرد شدی؟ حس میکنم دیگه نمیشناسمت. داری نامهربون میشی. یه طوری شدی!

حرف میزدم و بغضم نمیگرفت حتی با اینکه حرفام تلخ بود و طعم زهر میداد. غش میکرد از خنده و میپرسیدم میخندی؟! آخه کجای حرفام خنده داره؟!!! میگه خنده ی تلخه! منم میخندم تلخ، خیلی خیلی تلخ. میگه ویس بگیر تا به حرفات باحوصله گوش بدم و فکر کنم. باشه فعلا. خیلی زود پشیمون میشم از حرف زدن و سرزنش و سرزنش و سرزنش. بازم کاش، کاش، کاش... احساسِ مرده، خنده ی پژمرده، اعتماد به نفست کجا رفته؟! چرا انقدر دوست نداری خودتو؟ چرا هیچکسو دوست نداری؟ گوشه ی اتاقِ من یه پرنده جون داد. اینجا نفس هات پر میشه از بوی مرگ. راستی انگیزت چیه؟ راستی اصلا انگیزه چیه؟! چرا هرچی حرف میزنی انگاری چیزی نیست که میخوای بگی. چرا خالی نمیشی از حرف؟ کی گفته انتظار تلخه؟ امید باشه انتظارم تلخ نیست. ولی اگه امیدی نباشه چی؟ یه شوقِ عجیبی واسه پر زدن؟! کدوم شوق؟ دلتنگی؟! نه، اصلا از کدوم دل حرف میزنی؟ خوبی؟ خیلیم بدم. بد شدم خیلی بد. گذشته چی؟ بیزارم از همش.

ناامیدی؟ نیستم!


کاش بازم بهار بشی.

پیشنهاد؛

این

نیمه شب نبود؛ کسی خواب نبود؛ اما چه فرقی دارد؟! زلزله آمد. هیچ لرزه سنجی ثبتش نکرد اما مخرب ترین زلزله ای بود که در آن زمان میتوانست رخ دهد. تمام دارایی هایی که روزی مایه آرامش بودند آوار شدند، ریختند و آسیب زدند. چند لحظه بیشتر طول نکشید اما حاصل عمری بر باد رفت. هیچکس آوارها را نمیدید. هیچکس کمکی نمیکرد. نیروی مردمی در کار نبود؛ همدلی نبود؛ همیاری نبود. تنها آوار بود و خرابه و کسی که ناباورانه با تنی رنجور مات و مبهوت به تماشا نشسته بود. چندی گذشت که با دستان خالی مشغول کنار زدن آوارها شد. گویی یادش آمده بود چیزِ با ارزشی زیرِ آوارها جا مانده. آوارها را کنار میزد اما هیچ نمیافت. کم کم آدم ها متوجه اش شدند. نهیب میزدند که کاری بیهوده انجام میدهد اما او... میشنید اما نمیخواست بشوند. نمیخواست باور کند تمام داشته اش را از دست داده. همه ی داشته اش را... با ته مانده ی جانش، تنهای تنها، با دستانِ خالی، زیر نگاه های سنگین و ترحّم بار آدم های همیشه تماشاگر پی چیزی میگشت که هیچکس نمی دانست چیست.
کاش میشد کر شد! کاش زبان عدّه ای از بیهوده گویی لال میشد. کاش...
شاید ادامه داشت.

ببخشید بابت کامنت های بی جوابتون
از اول پاییز یعنی در واقع شروع مهر ماه هروقت تاریخ را فراموش نمیکردم و یادم میماند که مهر ماه است یا وقتی فراموش میکردم و چشمم به تقویمی که مهر ماه را جار میزد میفتاد یاد تبریک تولدی که سال قبل برایش فرستادم، میفتم. تولدت مبارک خدانگهدار تا تولد سال بعدت! همین... آخرین صحبتمان سی مهر سال قبل بود و حالا دوباره سی مهر است. سی مهری که در تقویمِ من به نامش خورده و فراموشم نمی شود. قرار بود امسال دیگر حماقت سال پیش و سالهای پیشتر را تکرار نکنم ولی این بار برای آخرین بار حماقت میکنم و باز هم یادآور میشوم که من همیشه دوستش داشتم و یادش در دلم زنده میماند. کاش حداقل بد بود! کاش تقویمم سی مهر نداشت.
و باز باز باز در ذهنم تکرار میشود تو احمق نیستی فقط مهربانی!
چقدر بعضی ها دلنشین حرف زدن را خوب بلدند.
اما حرف ها فقط حرفند و بیشترشان بی اساس...
۳۰ مهر ۹۹ ، ۱۳:۰۰

قبول دارید شهر شبا خیلی قشنگ تر از روزهاست؟

تا حالا پیش نیومده یه شب تا صبح بیرون باشم ولی خب خیلی دلم میخواد.

دوست داشتید اینم بشنوید. البته به درد آخر شبا نمیخوره. دلتون خواست بفرستید برای کسی که دوسش دارید!

 

هیچی دیگه پست قبل البته پیش از ویرایش فراموش بشه!

*خب خودمم دوس دارم صدا و آهنگای سیاوش قمیشی رو:|

*خواستم بگم خیلی دلم گرفت وقتی اون حرف رو به یکی دیگه غیر از من زدی ولی نگفتم. میتونم امیدوار باشم حالا که اینجا نوشتم یه زمانی اینو بخونی ولی امیدوار نیستم بدونی دقیقا چی میگم و منظورم چیه!

* میدونم خیلی خیلی غیر منطقیم! چیزای عجیبی آزارم میده و فکرمو درگیر میکنه.

*یه مدته وقتی میخوام پست بنویسم سعی میکنم کوتاه باشه ولی نمیشه و میبینم یهویی کلی نوشتم.

*راستی یه مدت پیش یه رای گیری برای وبلاگ برتر برگزار شد، یادتونه؟! چند نفر به آرامم رای دادن. کدوماتون بودید؟ دوس داشتم بدونم اگه دوست داشتید بگید.

*خیلیامون از بدِ حادثه اینجا به پناه آمده ایم! لطفا این پناهگاه رو برامون ناامن نکنید.

مدت زیادیست زندگیِ من مثل یک کلاف سردرگم و درهم پیچیده شده . آدمایش شده اند گره های کور این کلاف... نمیدانم کدام گره باز شدنیست و کدام باید بریده شود. تمام زندگیم شده روابط نصفه نیمه ای که نمیدانم کدامشان باید تمام شود و کدام باید احیا و حتی کدام را نیمه کاره رها باید کرد. امان از نیمه کاره ها! هیچ چیزی مثل یک رابطه ی نامعلوم و نیمه کاره مرا اذیت نمی کند! نمیدانی فلانی را هنوز از نزدیکان یا دوستانت بدانی وقتی حتی از سیصد و شصت و پنج روزِ سال حتی یک روز هم برایت وقت خالی ندارد. وقتی با در مقابل تمام بی مهری هایش حالش را میپرسی و ناگهان از دلی میگوید که به دل راه دارد و فکرت که توی ذهنش آمده بود یا اینکه اخیرا خوابت را دیده بود. حتی به دروغ از دلتنگیش برایت قصه میبافد!  نمیدانم اگر توقع داشته باشم گاهی حالم را بپرسد پرتوقعی است یا نه. بیشتر وقت ها که نه؛ همه ی وقت ها خودم را با این دروغ راضی میکنم که مشکلات و درگیری های زندگی فرصت نمیدهد تا حتی حالم را بپرسند وگرنه آن ها همان آدم های گذشته اند! اما خوب میدانم هیچ چیزی مثل گذشته نیست حتی آن آدم ها.
مدتی هاست در ذهنم به فکر خلوت کردن اطرافم افتاده ام! آنقدر اطرافم پر شده بود از آدمهای نیمه کاره که میترسیدم آدمِ جدیدی وارد دنیایم شود و بشود گره کورِ دیگری. باید دنیایم را خالی میکردم از آدم هایی که مدتها پیش رفته بودند و فقط من مانده بودم و انتظار برای بازگشتشان. شروع کردم از یادگاری هایشان، هدیه هایشان، عکس هایشان، آهنگ ها، دست نوشته ها، شماره تماس هایی که سال تا سال استفاده ای نداشتند و و و... حذف شدنی ها را حذف کردم، دور ریختنی ها دور ریخته شد، هدیه ها از جلوی چشمم به انباری رفتند و خودشان... با گذشت زمان فراموش می شوند. روزی میرسد نه دیگر کسی را میشناسم که فامیل بدانمش نه دوستی خواهم داشت که مدتها قبل دوست میدانستمش نه کسی که برایم از دلتنگی های دروغینش داستان بسازد. روزی میرسد که فقط من هستم و کسانی که باید کنارم باشند. کسانی که دوستم دارند و دوستشان دارم، کسانی که وقتی که باید میبودند، بودند. کسانی که بودنشان تنها مرهم بود در بدترین شرایط . و چقدر شیرین خواهد بود گذراندن بهترین روزهای در راهم، کنارشان.
واقعا که چقدر حس خوبی دارد این رهایی از آدم های قبلی و خاطراتشان...

*شاید یکی از بهترین اتفاقات درحال وقوع، گذر زمان باشد!
با گذر زمان گرد کهنگی روی خاطرات تلخمان مینشیند و آنها را آنقدر در ذهنمان کمرنگ می کند که روزی به خودمان می آییم و میبینیم اتفاقی که روزی تمام زندگیمان را تحت شعاع قرار داده بودند حال بی اهمیت ترین مسئله در زندگیمان شده است.
گذر زمان حتی واقعیت آدم ها را فاش خواهد کرد.
تنها باید صبر کرد.
یک) چی شد که به دنیای وبلاگ ها اومدی؟
من توی بدترین برهه ی زمانی زندگیم به وبلاگ نویسی پناه آوردم و این شاید بهترین اتفاقی بود که اون زمان برای من افتاد. تنها بودم و این تنهایی به سمتِ وبلاگ نویسی سوقم داد. نه نویسنده بودم، نه شاعر و نه قلمِ پرقدرتی داشتم برای نوشتن؛ ولی انگار اینکه گفته میشد: هر سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند حقیقت داشت و دلنوشته های غمزده ی من به دل عده ای نشست. گذشت اون دوران و شاید گذر زمان یا نوشتن های اینجا یا بالا رفتن سنم یا آشنا شدن با کسانی که دردآشنای من بودند باعث شد حالم تا حدِ زیادی بهبود پیدا کنه. تمام نوشته های اون زمان رو توی همین وبلاگ که اولین وبلاگم بوده نگه داشتم البته رمزدار کردم که زیاد جلوی چشمم نباشند. خلاصه تنهایی و احوالات نامساعد من رو به بلاگستان آورد.

دو) هدفت از نوشتن وبلاگ چه بود و چه هست؟
اوایل تنها هدفم آرام و قرار گرفتنِ دلم بود اما حالا مهم ترین دلیلم اینه که دلم میخواد اگر کسی حالش مثل اون روزای من هست کمکش کنم؛ حتی شده در حد خواندن یا شنیدن دردِ دل هاش بدونِ سرزنش و اینکه با نوشتن از روزای خوبی که درراهِ زندگیم هست بهش امید بدم که این روزا و همه ی روزهای بد گذراست.

سه) به نظرت چرا باید وبلاگ نوشت؟
بایدی وجود نداره که! بنظرم وبلاگ نویسی یه فعالیت کاملا سلیقه ایه که هرکسی توی حیطه ی علایقش ممکنه به اون بپردازه. اما خب کارِ زیباییه که مطالب خوب رو در اختیارهم قرار بدیم مثلا مطالبی که گاهی وجدان خفته ی یکی از ما رو بیدار میکنه یا تلنگری میزنه که انسان بودن رو فراموش نکنیم یا اینکه ترویج و تبلیغ خوبی ها باشه.

چهار) به نظرت یه وبلاگ ایده آل چه مشخصاتی باید داشته باشه؟ اصلا مشخصاتی باید داشته باشه؟
زیاد شلوغ نباشه (از حیث ظاهر)، قالبش تیره نباشه، نوشته هاش ریز نباشه، بلاگرش عفت کلام داشته باشه و درمورد هرچیزی هرطوری که دلش میخواد حرف نزنه (بشخصه با بددهنی که تقریبا همه گیر شده خیلی مشکل دارم)، این شاخ بازی هایی که اینروزا همه جا پر شده رو نداشته باشه، همش درحال ناله کردن و بزرگ کردن بدبختیا و مصیبت ها نباشه، یهویی غیبش نزنه و...
 
پنج) بیشتر کدوم موضوع رو در وبلاگ ها دوست داری؟ یعنی بیشتر چه وبلاگ هایی رو دنبال میکنی؟
وبلاگ هایی که حس میکنم زندگی واقعی در بین پست ها و نوشته هاش جریان داره رو دوست دارم البته نه صرفا روزانه نویسی ها. معمولا وبلاگ هایی رو دنبال میکنم که یا بلاگرش قلمِ خوبی داشته باشه یا اینکه وجوه مشترکی بین خودم و صاحبش پیدا کنم. علاقه ی زیادی به وبلاگ های تک موضوعی ندارم مگر اینکه موضوعش جزو موضوعاتی باشه که بهشون علاقه مندم.
 
شش) نظرت راجع به سرویس های وبلاگ دهی چیه؟ و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری؟
بجز بیان هیچ جای دیگه وبلاگ نداشتم پس نمیتونم بجز بیان درمورد هیچ کدومشون نظر بدم. من که از بیان راضیم. از یه تعدادی بلاگر که جاهای دیگه هم وبلاگ داشتن و حالا کنارمون اینجا هستند شنیدم عملکرد و فضای بیان از بقیه بهتره انگاری.
پیشنهاد هم که زیاد هست اما یه پیشنهاد بود که از وبلاگ های نوپا و بلاگرهای تازه کاری که واقعا خوب مینویسند، حمایت بشه که نیومده رفتنی نشن.

هفت) نظرت راجع به محیط وبلاگ نویسی (افراد) چیه؟ و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری؟
خدارو شکر اکثر کسایی که من اینجا باهاشون آشنا شدم آدم های مهربان و خوش قلبی بودند و همه ی همشون رو دوست دارم و با خوشحالیاشون خوشحال میشم و با غم هاشون غصه میخورم. دوست دارم همیشه خودشون باشن بدونِ تظاهرهایی که توی دنیا پر شده؛ البته خودِ خوبشون.
 
هشت) ویژگی ای از بلاگری دیگه که دوست داشتین اون ویژگی رو داشته باشین.
اگر ویژگی مورد پسندم باشه که توی وجودم پیدا نشه؛ سعی میکنم کسبش کنم اما خب؛ اوایل که به اینجا اومدم وبلاگ یه دخترخانمی توجهم رو جلب کرد اون هم به سبب اینکه با افراد خیلی خیلی زیادی در ارتباط بود و با اکثرشونم کمابیش دوستی صمیمی داشت. خب منی که به دلایلی شاید ناخواسته تنها شده بودم گاهی وقت ها دلم میخواست کمی اطرافم مثل اون خانم شلوغ باشه و پر باشه از آدم هایی که میشه بهشون گفت دوست! زمانِ زیادی گذشت و رسیدم به حالا که اصلا دلم نمیخواد و میدونم آدمی هستم که از شلوغی و ازدحام بیزارم و ترجیح میدم به جای اینکه کلی آدم دور و اطرافم باشن یه عده ی محدودی باشند اما از نوعِ خوب و مهربون و و و...  یعنی از اون آدمهایی که به بودنشون که فکر میکنی و اینکه کنارت هستن وجودت پر از شوق میشه و لبت پر از لبخند.
 
نه) چند تا از لبخند هایی که در بلاگ بیان داشتید رو با ما درمیان بگذارید.
لبخند که زیاد بوده مگر میشه پست های خوب شما رو دید و لبخند نزد؟! اما اینها رو یادم اومد.

ده) بدون تعارف ترین حرفتون با وبلاگ نویس ها چیه؟ چیزی هست که بخواید بگید و ما بهش اشاره نکرده باشیم؟
بیاید فارغ از هر اعتقاد و دین و مذهبی انسان تر بودن رو تمرین کنیم، نسبت به احوالِ همدیگه بی تفاوت نباشیم، راحت دل نشکنیم و تا جایی که میتونیم به همدیگه کمک کنیم. صبور باشیم و امیدوار...

و اینکه حضور خیلی کمرنگ و بیشتر مواقع بدون واکنش گذشتنِ من از کنار پست هاتون رو به پای بی مهری من نگذارید مدتهاست زندگیِ من حالت تعلیق به خودش گرفته و انگاری تمام توانم داره گرفته میشه که از این حالت رها بشم و واقعا شرمنده ی محبت های خیلیاتون هستم.
حالِ دلتون آرام...

یه دنیا ممنونم از جناب اریحا بابت دعوتم به این چالش که اینم یکی دیگه از لبخندای این روزام بود:)
و همچنین ممنون از آقای امیر+ برای راه اندازی این چالش

همه دعوت از طرفِ من...