مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

پماد برای روح های حساس و آسیب دیده! پیدا میشه؟! قرصِ امیدواری چطور؟! کجا میشه یه آمپولِ تقویت روحیه پیدا کرد؟! وقتی شادی و خنده افت میکنه سرمشو از کجا باید گیر آورد؟! چرا هیچ فشارسنجی فشارِ مشکلات رو نمیسنجه؟! کاش یه کپسول پیدا میشد پر از حالِ خوب که حالِ خوب رو نفس بکشیم تا شاید به قلبمون برسه. چی میشد وقتی گوشی پزشکی روی قلبی گذاشته میشد به جای صدای قلب، حرفایی که توی دل مونده و به گلو نرسیده خورده شده، شنیده میشد.

هر چهار ساعت یک بار به آخرِ خط رسیدن! توی اوجِ تابش خورشید توی تاریکی و سیاهی مطلق بودن. وسطِ راهِ قله ی امیدواری، از پایین دستشو میاره بالا و پامو میگیره و محکم میکشه و میندازدم ته ته دره ی ناامیدی. همینطوری که ته دره سقوط میکنم دوتا چشم نگران میبینم. نگران نه برای من و بلایی که سرم میاد، نگرانِ حرفِ مردم! میدونی مردم چی میگن؟ لابد کج رفت که سقوط کرد! سقوط میکنم و باز نمیمیرم. لاجون ته دره افتادم و ناامیدتر از همیشه. گریه کن، حرف بزن! گریه چه دردی رو درمان میکنه؟! حرف زدن چی؟! صبر میکنم ببینم بالاخره تموم میشه یا نه؟! ته خط باید تموم بشه همه چیز، مگه نه؟ پس چرا تموم نمیشه. چرا من روزی چند بار میرسم ته خط و بازم هستم؟! چرا تموم نمیشم؟! یه عالم از من خسته اس و من خسته از عالم...

چشم بگردون و دنیا رو ببین مردم چه مشکلاتی دارن و چطوری سر میکنن! این شاید مضحک ترین دلداری بود که بهم دادن و به بقیه دادم. چه کسی وقتی سرش درد میکنه، دندانش درد میکنه حین درد به شخصِ دیگه ای فکر میکنه که توی اون لحظه از خودش بیشتر درد میکشه؟! توی اون لحظات فقط دنبال راهی برای تسکینِ درد خودشه. هرکسی دردِ خودشو داره و مشکلاتش برای خودش بزرگه حتی اگه نسبت به مشکلاتِ بقیه اصلا به چشم نیاد.

حدودا چند هزار دقیقه میشن آهنگایی که مدتها همدمِ من بودن و شریک تمام اشک هایی که ریختم. با تک تک کلماتشون جون دادم. فکرشم نمیکردم طاقت بیارم. زندگی نکردم ولی نمردم! برچسب سرخوشی و بیخیالی بهم خورد وقتایی که حتی شبهام از فکر و خیال خواب آرام نداشتم. الان زندم و بی تفاوت ترین. از دوستای گذشتم هیچ خبری ندارم. از تمام کسایی که یه روزی دوستشون داشتم و دوریشون آزارم میداد مدتهاست دورم ولی دیگه آزاری نداره دوریشون. دلتنگ که نیستم برای هیچکس! ذوق ندارم برای دیدنِ دوباره کسی. مهم نیست اگه هیچکسی دوستم نداره. تعداد زیادی از اطرافیانم بیمارن ولی من دل نگران هیچکدوم نیستم. انقدری آدمایی که دوستشون دارم کم شدن که انگشتای دستهام زیادی میاد واسه شمردنشون. گریه نمیکنم، نمیخندم، فقط نگاه میکنم. نسبت به خودم خیلی ساکت شدم. کل حرفام خلاصه میشه توی مکالمه های روزمره ای که اگه اجباری برای جواب دادن نبود اصلا حرفی نمیزدم. حوصله ندارم حتی با خودم حرف بزنم. حوصله ی شنیدنِ آهنگایی که دوستشون داشتم رو هم ندارم. حس میکنم از چند سالِ پیش دارم اضافه کاری، زندگی میکنم و هرچیزی که اسمشو میشد گذاشت زندگی چند سال پیش باید تمام میشد. خستم قدِ یه دنیا...

اینم بین آهنگای قدیمی و عتیقه ای که نه گوششون میدم نه حذفشون میکنم، پیدا کردم:|

منتظره کسیه که حتی نمیدونه کیه! کجاست! حتی نمیدونه میاد یا نه!

فقط منتظره، یه عمره...

هر روز که میگذره بیشتر از قبل حس غربت میاد سراغم، حس عدم تعلق به این زمان. بیشتر حس میکنم تنهام و نمیتونم مثل قبل با آدما درارتباط باشم. هرچی میگذره بیشتر تفاوت های خودم رو با هم نسل های خودم میبینم و کمتر میتونم کنار بیام. اصلا بحث برتری کسی بر کسی نیست. فقط من برای زندگی توی این شرایط زیادی غریبه ام. نمیتونم با عادی ترین مسائل کنار بیام و بپذیرم که عادی هستن. نمیتونم و اینو باور دارم که از ناتوانی من نیست.
کم کم دارم میشم ارمیا؛ همونقدر غریبِ وطن!
پیش از دق مرگی...
نمیدونم چه رازیه که وقتی کسی میمیره هرچی خاطره ی بد ازش داری یهویی از ذهنت میره و خوبی ها و مهربونیاش حتی اگه کم بوده باشن فقط میاد جلوی چشمت و دلتو درد میاره.
توی ذهنم نگهت میدارم سرِپا، زنده و با قلبی که هنوز میتپه. هنوزم گاهی توی خیالم تو رو مهمان خونمون میکنم و سرمو خم میکنم تا پیشانیمو ببوسی. انگشتای کشیده و قشنگتو، آروم و باز ناز غذا خوردنتو، صدای نازک و ظریفتو، پیراهنای گل گلی و چین دارتو، موهای همیشه بافته تو، همه رو توی قلبم زنده نگه میدارم حتی اگه منو اندازه ی بقیه ی نوه هات دوست نداشتی، حتی اگه اصلا دوسم نداشتی.
سعی میکنم آخرین تصویری که توی ذهنم ازت باقی میمونه عید امسال باشه که خونمون اومدی نه امروز که انقدری ازت دور بودم که حتی تنِ کفن پیچتو نمیدیدم.
امشب دیگه راحتِ راحت، بدون هیچ لورازپام و دیازپامی میخوابی.
دیگه نگران نیستی که قرصاتو همراهت نبردی.
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

میدونی چرا دوسش دارم؟!

دقیقا اون زمانی که تا دهن باز میکردم همتون میزدید توی دهنم و شروع میکردید به نصحیت و میگفتید هیس... هیچی نگو، فقط حرف گوش کن و چیزی جز اینی که هستی باش؛ دو تا گوش شد برای شنیدنم؛ شنیدنِ چرت و پرتا و دری وریام...

این برای من یه دنیا بود.

خودتم خوب میدونستی جزو محدود آدمای اطرافم بودی که میدونستم واقعیه واقعی دوستم داری. میدونستم همیشه دوستم داشتی و هیچوقت بهش شک نداشتم. چرا پس بهم دروغ گفتی؟ چرا باعث شدی ازت بدم بیاد؟ چرا باعث شدی دیگه نخوام ببینمت؟ چرا کاری کردی دیگه دلم واست تنگ نشه؟ چرا باعث شدی باهات کم حرف بشم و حتی وقتی تماس گرفتی جواب ندم؟ تو که میدونستی خیلی دوستت داشتم. میدونستی کم پیش میاد کسیو اینطوری دوست داشته باشم. میدونستی من سخت دلبسته میشم. میدونستی حساسم. میدونستی همیشه احساساتم به منطقم غلبه داره.
نمیدونی از اون روزی که فهمیدم چقدر توی دلم جنگیدم با خودم و چقدر دلم طرفتو گرفت و سرکوبش کردم ولی بازم یه گوشه ازش دوستت داشتم. داشتم میبخشیدمت. داشتم فراموش میکردم که برای توجیح کارای خودت اون حرفارو زدی و منو وارد اون مسخره بازی مضخرف کردی. بدم اومد ازت، ازت متنفر شدم.
یادته چطوری وقتی دلتنگت بودم بغلت میگرفتم؟! مگه من توی کل زندگیم چند نفرو اونجوری بغل میگیرم؟ یادته چقد برای حرف زدن باهات و شنیدنِ حرفات مشتاق بودم؟! مگه چند نفرن که من هنوزم دلم بخواد باهاشون حرف بزنم؟ یادته وقتی بعدِ اون همه وقت اومدی چطوری بال درآوردم از خوشحالی و از پله ها پریدم و کلِ حیاطو سمتت دویدم؟! یادته چطوری از خوشحالی و دلتنگی گریم گرفته بود؟!
فقط چطوری تونستی؟ چطوری دلت اومد؟! من حتی دلم نمیاد بیای اینارو بخونی.

غلط میکنه دلم که دوباره برات تنگ بشه.

این یک هشتمِ لعنتیِ ناخواسته وصله ی جانم... کاش هیچوقت نبود!

در نبودش؛ قطعا احوالاتم تعریفِ دیگری داشت.

ناراحت نیستم؛ فقط انگاری هیچ حسی ندارم. بی تفاوتم...
اینم دوست داشتید بشنوید عیشِ عصر جمعه کامل بشه:|
مثل این بود که یکیو واقعی بکشی و بعد تکونش بدی و بگی پاشو! اشتباه کردم، شوخی کردم!

توی دلم یه عالمه حرف جمع شده بود میخواستم بنویسم‌؛ دیدم فایده نداره ننوشتم.
دلم تنگ شده برای اونوقتا که غروبا توی حیاط کنار قفس اون پرنده ای که هنوزم نمیدونم قناری بود یا مرغ عشق، مینشستم و باهاش حرف میزدم.
فردای اون شب درِ قفسش باز شد ولی اون هیچوقت پرواز نکرد.

من سراپا همه زخمم
تو سراپا همه انگشتِ نوازش باش {حسین منزوی}