مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

۳۰ مطلب با موضوع «من» ثبت شده است

یه حالی دارم؛ عجیب...

نه خوشحالم نه غمگین حتی عادی و معمولی هم نیستم.
به هیچ چیزی حس خاصی ندارم. تقریبا هیچی نه میتونه ناراحتم کنه نه خوشحال یا هیجان زده. هر چیزی که قبلا حالمو خوب میکرد دیگه هیچ حسی نداره. غذا خوردنام اجباره و یک در میون غذا میخورم. دیدن آدما و شنیدن حرفاشون خیلی زود خستم میکنه. حوصله ی بچه ها و خصوصا نوزادا و گریه های روی اعصابشونو ندارم. حس و حال آهنگ ها مخصوصا عاشقانه رو اصلا ندارم و نشنیده رد میکنم. حوصله ی ندارم حتی یه کلیپ چند دقیقه ای رو تا آخر ببینم. حوصله ی هیچکس رو ندارم و دیگه مهمم نیست بقیه چی میگن و چی فکر میکنن. یه حالتیم که هیچوقت نبودم. ولی حال بدیم نیست! :))
 
همشم متن این توی ذهنم بالا پایین میشه. 


بعضی حرفا رو نمیشه زد و من...
دلم میسوزه از اینکه بین همه ی حرفایی که میزنم هیچکدومشون اون چیزی نیست که واقعا دلم میخواد بگم. دلم میسوزه بین تمام کسایی که اطرافمه هیچکسو پیدا نمیکنم که بتونم بهش حرفِ دلمو بزنم. هروقتی دل زدم به دریا و چیزی گفتم به لحظه نکشیده که پشیمون شدم! یه مانعِ درونی همیشه بوده. هرچی حجم ناگفته هام زیادتر میشه بیشتر احساس تنهایی میاد سراغم. هنوزم یه وقتایی از هرچی نور و روشنی بیخودی توی دنیاست بیزار میشم بازم میرم توی کمد دیواری و درو روی خودم میبندم. یه جای تنگ و تاریکه که فقط میشه توی خودت مچاله بشی و حتی نتونی تکون بخوری ولی خیلی ساکته و هیچکسم نیست. یکمی که میگذره چشمام به تاریکی عادت میکنه. توی این تنهایی و تاریکی و سکوت یه عالمه فکر نمیدونم از کجا سرازیر میشه توی ذهنم. فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم. نفسم تنگ میشه. حسِ خفگی میاد سراغم. نمیدونم بخاطر بسته بودنِ فضاست یا دردای ناگفته ی سنگینی که میشینن روی دلم! بازم با دستام محکم حرفایی که حالا از گلوم درحال سرازیر شدنن رو خفه میکنم و میذارم فقط از چشمام بیرون بریزن. نه چیزی حل میشه نه دلِ من که همیشه داره از حرف میترکه سبک میشه نه راه نفسم باز میشه. فقط هیچکس نمیفهمه، فقط ناامیدی القا نمیکنم، فقط ترحّم نمیبینم، فقط نصیحت نمیشنوم. نمیدونم چقدر میگذره یه ساعت دو ساعت و شایدم بیشتر ولی توی تمام تنم حس کوفتگی دارم. انگاری یه غلتک زیرم گرفته و له شدم. بیرون میام و به صورتم آب سرد میزنم و تا چند ساعت از زیر نگاه ها فرار میکنم. بعدش میشم همون آدم قبلی! پر از امیدواری و خنده و شادی. همونکه از دید بقیه حرّافه اما...
...از همین حرفا یه عمره که پُرم

ما آدمای احساسی، خیلی زودتر از بقیه تغییر رفتارِ اطرافیانمون رو احساس می کنیم اما فکر می کنیم در این مواقع بهترین واکنش سکوته! سکوت می کنیم، سکوت می کنیم و در عمق این سکوت حتی نمی دونیم چطور صداهایی که توی ذهنمون فریاد میشه رو ساکت کنیم و خیلیا این سکوت رو بی توجهی و مهم نبودنشون برامون انگار میکنن.

ما آدمای احساسی، گاهی می خوایم از این به بعد! منطقی بشیم ولی اینم یه جورایی فقط گول زدنِ خودمونه و هیچوقت نمی تونیم مثل یه آدم منطقی تصمیم بگیریم و زندگی کنیم و یه جایی این وسط همیشه گیریم.

ما آدمای احساسی، گاهی بدونِ اینکه حرفی بزنیم توقع داریم درک بشیم! توقع غیر منطقی ای هستش ولی خب دارم میگم که، آدمِ احساسی.

ما آدمای احساسی همیشه قلب و احساسمون حاکمه به عقلمون و ممکنه برای چیزی ساعت ها منطقی فکر کنیم اما آخرش برای تصمیمِ نهایی میریم سراغ دلمون.

ما آدمای احساسی، خیلی زود وابسته و دلبسته میشیم حتی به کوچک ترین اشیای اطرافمون! دیگه آدم ها که بماند. ما وقتی وابسته ی کسی میشیم انگاری اون شخص جزئی از وجودمون میشه و اگر از دستش بدیم انگاری یه تیکه از وجودمون از ما جدا شده و مطمئنا جدا شدنِ یه قسمتی از وجود خیلی دردناکه. پس وقتی به ما نزدیک میشید خیلی باید مراقب باشید و وقتی موندنی نیستید اصلا نیاید و تا می تونید فاصلتونو با ما حفظ کنید چون ما اصلا نمی تونیم راحت با نبودتون کنار بیایم. وقتی نزدیکمون میشید یکمی بیشتر مواظب حرفایی که به ما می زنید باشید. گاهی یه حرفایی بی منظور و بی دلیل و شاید به شوخی می زنید که ممکنه روزها و ماه ها فکر ما رو درگیر خودش کنه و گاهی شاید بی دلیل و از سرِ عادت رفتاری می کنید که ما شاید علاقه تعبیرش کنیم و ساعت ها توی ذهنمون بالا پایینش می کنیم و در نهایت ضعفِ اعتماد به نفس به این نتیجه می رسیم که مثلا چی داریم که دوست داشتنی باشه و آخرشم به علاقه ای که شاید واقعی باشه مهر دروغ بودن می زنیم چون یه روزی یه جایی حتی اعتماد به نفسِ دوست داشته شدن رو از دست دادیم.

ما آدمای احساسی، خیلی وقتا احمقانه رفتار می کنیم و حتی نمی تونیم توی دوست داشتنا و نفرتامون تعادل برقرار کنیم.

ما آدمای احساسی، با کوچکترین بی مهری و بی محبتی دلشکسته میشم و با کوچکترین محبتی انگاری دنیا برامون زیر و رو میشه.

ما آدمای احساسی، خیلی وقتا دلیل کارها و رفتارامونو نمی دونیم و فقط دلمون میگه:  درسته، انجامش بده و تمام.

ما آدمای احساسی، خیلی آزار داریم! ولی فقط خودمون رو آزار میدیم نه هیچکس دیگه ای رو.

ما آدمای احساسی...

دوست داشتید ادامش بدید:)

بشنویم؟

من بجز آبیه نگاهت آسمانی نمیشناسم...

*یه چیزی دیدم که باید خیلی خوشحالم میکرد؛ اما نکرد.
*امشب هرچی عکس داشتم ازشون رو پاک کردم.
*سرم انقدر درد میکنه که دلم میخواد از تنم جداش کنم و بذارمش یه گوشه!
*هیچ برکتی نداره عشقی که یه روزی تو رو از خودت بیزار و متنفر کنه.
*یه چیزی میخوام یکمی آرومم کنه ولی هرجایی و هرچیزی رو میگردم پیداش نمیکنم. اصن نمیدونم چی آرومم میکنه!
*حس میکنم هرچقدرم به علاقه ی بی منطقم پوزخند بزنم بازم کم کاری کردم!
*راستی گفته بودم خیلی حکم بازی کردنو دوس دارم! (ینی الان من کارِ حرام انجام میدم؟)
*ارام جانم خیلی دلم میخواست بیام یه عالمه اذیتت کنم ولی باشه برای یه وقتِ بهتر
*مه سو جان ببخش که انقدر جوابتو دیر میدم. چون دوست دارم با دل و جون جوابتو بدم نه سرسری.
*من اصلا آهنگ گوش دادن با صدای بلند رو دوس ندارم ولی امشب با صدای بلند گوش دادم ولی انگاری هیچی نمیشنیدم.
*دلم میخواست گریه کنم ولی نمیتونستم. فقط انقدر عصبانیم که خودمو از همه دور کردم کسیو ناراحت نکنم.
*حس میکنم از شدت سنگینی سرم، گردنم نمیتونه وزنشو تحمل کنه‌.
* کرونااااا بیا منو بگیر:/
*حس میکنم دارم هذیان میگم.
_چه کنم با این درد؟!

من نوشته های دکتر شریعتی رو خیلی دوس دارم خاصه این:
خداوندا به مذهبی ها بفهمان که مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد!
خدایا صدای افکارِ بعضی از آدم هایت را خاموش کن، تا صدای تو را هم بشنوند!
آنقدر غرق در قضاوت هستند که فراموش کرده اند قاضی تویی...

نوشته ای از سالِ ۱۴.۷ !

کتابی را که چند روزیست به خواندنش مشغول شده را ورق می زند و شروع می کند به خواندن. فقط کلمه ها را یک به یک از دیده می گذراند و چیزی از متن کتاب عایدش نمی شود. خواندن را رها می کند. جمله ای که سالها پیش در کتابی خوانده بود را به خاطر می آورد: بهترین دوستِ انسان، انسان است؛ نه کتاب... ‌. شاید واقعیت داشت! وقتی دنیایی حرف در دلت انباشته شده؛ کتاب ها می توانند به حرف هایت گوش دهند یا همیشه متکلم وحده باقی مانده اند؟ اشک که میریزی می توانند اشک هایت را پاک کنند و به جای آن لبخندی بر لبانت بنشانند؟ می توانند به آغوش بکشندت تا کمی از احساس تنهاییت کاسته شود؟ خیر...

نگاهش را به سمت خانه و وسایلش می گرداند. چقدر همه چیز ایده آل است درست همان گونه که می خواست. به شطرنج دست سازی که برای ساخته شدنش چقدر حساسیت نشان داده بود نگاه می کند. هاله ای از غبار بر آن نشسته و مدتهاست مهره هایش از جایشان تکان نخورده اند. جعبه ی تلسکوپی که مدتهاست آسمان را با آن به تماشا ننشسته در کنجی برایش دهان کجی می کند‌. من تمام ستارگانِ آسمان کویر را به تنهایی با همین چشمان کم سو به یادت به تماشا نشستم!

به سوی پنجره می رود و به تکاپوی بیهوده ی انسان ها خیره می شود. چهره ی هیچ کدامشان را با اینکه فاصله اندک است به وضوح نمی بیند. سراغ عینکی که هیچوقت استفاده نمی کرده می‌رود اما پشیمان می شود. یادی از عزیزی برایش زنده می شود که برایش نوشته بود: و خدا خواست که یعقوب نبیند عمری   شهرِ بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟ چه چیزی را می خواست به وضوح ببیند؟! هیچ چیز...

گوشه به گوشه ی خانه پر از یادگارهای کسانی است که بی نهایت از دیده اش دورند‌. چند جعبه ی خالی می آورد و شروع می کند به جمع کردنِ یادگاری ها. در فکرش می آید: کاش می شد یاد و خاطرات عزیزان را درون جعبه ای دور از چشم نگه داشت تا هروقت دلت میخواست به آنها سر میزدی نه اینکه بدون تعارف و دعوت بیایند و روحت را آزرده کنند.

به آدم هایی که صبح را در کنارشان به شب می رساند، فکر می کند. با کسانِ بسیاری گفت و گو دارد اما فقط گفتن از روزمرگی هاست و گاهی خاطره گویی. یادش نمی آید چه وقتی بین تمامِ حرّافی هایش حرفِ دلش را برای کسی گفته است. غریبه ها که محرم شنیدن نیستند و آشنایان هم فقط نصیحت می کردند یا دلسوزی! تمامِ درد های دلش را می گذاشت بماند برای خودش خاصه از زمانی که آبی ترین انسانی که در دنیایش داشت را دنیا دنیا از خودش دور می دید.

کسی در خاطرش می آید. شخصی که در زندگی تقریبا به هرچیزی که دلش می خواست رسیده بود و رضایت مند از زندگی! سال ها قبل از او پرسیده بود: اگر آرزویی داشته باشی بسیار دور، برای رسیدن به آن چه میکنی؟ و پاسخ گرفته بود: با تمام توان و تلاش و پشتکارم برای رسیدن به آن می جنگم. و سپس از او پرسیده بود: اگر آن آرزو، آرزوی داشتنِ کسی باشد که آن شخص آرزویش داشتنِ کسی جز توست! آن وقت چه؟! جوابی نگرفت یعنی جوابی برایش نبود!

هیچ گاه به ذهنش خطور نمی کرد که زمانی این سوال را روز و شب از خودش بپرسد!

بشنویم؟

همش فکر میکنم چرا دقیقا سه ماه پیش (۶ آبان) توی جریان اون تصادف باید زنده میموندم! چرا ماشین پرت نشد پایین؟ چرا اون لحظه ای که فقط توی ذهنم مرگ بود زنده موندم؟ چرا دوباره فرصت زندگی به من داده شد؟ شاید بخاطر ترس بود که دلم خواست برگردم عقب و اون اتفاق اصلا نیفته شاید از مرگ میترسم شاید...

هرچیزی که بود من خیلی ناشکری و ناسپاسی میکنم بابت این عمر دوباره! حقیقتا خسته ام‌. حس میکنم روحم زیر یه وزنه ی چند هزار تنی داره له میشه. دیگه از غصه خوردن و ناراحت بودن هم خسته شدم و این روزا یه جوری تظاهر میکنم حالم خیلی خوبه که همه فکر میکنن فارغم از غم دوعالم... ولی خودم میدونم انقدری دلخوشیهام برای زندگی برای ادامه برای حتی نفس کشیدن کم شده که کوچکترین اتفاقی که بیفته میتونه منو از زندگی بیزارتر کنه. کاش توی اون تصادف من مرده بودم. کاش دیگه نبودم که هیچ اتفاقِ تازه ای بخواد روحمو آزرده تر کنه. کاش... خاک عالم توی سرم که انقدر ناسپاس و ناشکرم! ولی من زندگی دوباره نمیخواستم. من دیگه هیچی نمیخوام من دیگه حتی خودم رو هم‌ نمیخوام. من با عالم و آدم قهرم. دیگه خسته ام حتی از گفتن! از حرف زدن های بی حاصل...
هم مرگ هم حتی دیگر مرهم نیست.
 
 
روزی بود که من،
هم مرگ را دوست داشت؛
ارغوان را بسیار گریست؛
ویولن و پن فلوت را ذوق داشت.
اما...
 
حرفی نیست دیگر.
بخوانید و عبور کنید!
 

حقیقتش من ترسیدم. خیلی خیلییییی ترسیدم. من حتی از فردایی که میدونم بدونِ هیچ اتفاقِ خاصی ممکنه شب بشه هم میترسم. من از دوست داشتن و دوست داشته شدن میترسم. من از آخرش میترسم. خیلی تنها شدم و اینم منو میترسونه. از آینده ای که نمیدونم چی میشه خیلی میترسم. من میترسم این چندتا دلخوشیه انگشت شماری که به زور برای خودم نگه داشتم از دستم بره. من حالمو پشت شوخیا و خنده ها چرت و پرت گفتنام پنهان میکنم تا کسی نفهمه توی دلم چه غوغاییه. شب که میشه هجوم فکر و خیال ساعتها بیخوابم میکنه، جویبار اشکه که از چشام راه میگیره و حتی گوشِ شنوایی برای شنیدن حرفام ندارم که بشنوه و نصیحت نکنه، سرزنش نکنه وقتی حتی نمیتونه حالمو درک کنه. وقتی حتی توی کابوسای شبانه هم جای من نبوده. من خیلی جون کندم تا خودِ خودم بشم و تا حدِ زیادی موفق بودم ولی نمیدونم بازم اگه اتفاقی رخ بده من میتونم خودمو جم کنم یا نه. نمیدونم تا کی میتونم با این اوضاع ادامه بدم تا کی میتونم بخندونم و امید بدم. دلم میخواد به یکی تکیه کنم تهش برنگردمو ببینم تکیه بر باد بوده. دلم میخواد خدا خودش بغلم کنه و بذاره انقدر توی آغوشش گریه کنم تا تموم بشم. دلم فقط یه اتفاق خوب میخواد. دلم فقط میخواد همین دلخوشیا واسم بمونه از تموم دنیا.

میشه برام دعا کنی؟ تو رو خدا دعا کن اگه قرار همین دلخوشیای کمی که مونده برام تموم بشه من قبلش بمیرم که نباشم ببینم از دست رفتنِ هرچی برام مونده.
 
محرم نیافتم که بگویم شرح حال خویش 
داستان غم و اندوه و زوال خویش...
بگذریم... من همون فائزای پستِ قبلم:)
یه ظرف شیرینی زبان دستش بود و اومد به من تعارف کرد و گفت:
شیرینی زبون بخور زبونت دراز بشه😀 گفتم: از این درازتر؟! گفت: چی بگم! و صحنه رو ترک کرد😁

مثلا نوزده دی چند سال پیش بدترین روز عمر من بودش! کلااااا امسال یادم رفت بیام یکمی فاز غم بگیرم! دیگه ازش گذشت حییییف... ایشالا سال بعد😂
به مناسبت اون نوزده دی که یادم رفت کلاااا یه بیت سرودم و برای مادرِجانم خواندم و مورد تحسین واقع شدم😊
بی خبر ناگاه آن غم آمدو
در دل مهجور من سکنی گزید

ولی خب حال نداشتم ادامش بدم😅
تصمیم گرفتم اگه یه روزی شاعر شدم تخلصمو بذارم: خسته😂
مامانم گفت بهتره بذاری : خر زمین زده😆 کلا خیلی به من ارادت دارن مادر:)
آخرین بیتای شعرامم به تبعیت از حافظِ جان خودمو مخاطب قرار میدم با عنوانِ فائزا😁

هیچی دیگه:)) همین...
یادم انداختن من چقدر حیفَم! چقدر حیفَم که حسرت خیلی چیزای بی ارزشو بخورم، چقدر حیفَم که محبتمو برای بعضیا هدر بدم، چقدر حیفَم که با بعضیا هم صحبت بشم، چقدر حیفَم که حتی توی دنیا و زندگی بعضیا حضور داشته باشم!
وقتی چند نفر توی یک زمان پیدا میشن که اینارو بهم یادآور میشن فقط میتونم بغض کنم واسه شرایطی که خودمو خواسته یا ناخواسته دَرِش قرار دادم. ولی فقط کمی بعد اون بغضی که خیلی وقته دیگه اشک نمیشه رو پس میزنم و لبخند رو مهمان صورتی میکنم که میگن دوست داشتنیه! میگن مهربونه! میگن دلنشینه!
میگن من مهربونم! دلسوزم! نمیدونم دقیقا چه معیاری هست که اینارو به من نسبت میدن ولی خب فقط میدونم اونا کسایی هستن که هیچ نیازی به من ندارن که بخوان با چرب زبانی کاراشونو پیش ببرن که این حرفارو به من میزنن.
من دوست دارم خودمو خیلی زیاد و حتی کسایی که شبیه به خودم هستن رو هم دوست دارم.
نمیدونم این حرفا میشه خودپسندی ولی همینه که هست:))
یک ساعت و نیم حمام که یک ساعت فقط شستن موهام طول کشید و یک ساعت هم شانه کردن و خشک کردنش نتیجش شد مچ درد و کوفتگی دستام:/
بعدِ مراسم سر شورونَم بهم گفت این جنگل انبوه روی سرِ تو دست مردانه میخواد! [ کشتیمون با این نتیجه گیری هات:| ]
منم دیدم اصلاااا درنگ جایز نیست و رفتم موهامو به قدری کوتاه کردم که ته تهش فقط دستِ زنونه بخواد😁
راحت شدم والااااا...
فقط تنها چیزی که خیلی بدم اومد نگاهای خیره ی توی آرایشگاه به موهام:/ آغااااا لطفا انقد به آدما زل نزنید شاید دوس نداشته باشن خب...مچکریم:)