یه حالی دارم؛ عجیب...
یه حالی دارم؛ عجیب...
بعضی حرفا رو نمیشه زد و من...
دلم میسوزه از اینکه بین همه ی حرفایی که میزنم هیچکدومشون اون چیزی نیست که واقعا دلم میخواد بگم. دلم میسوزه بین تمام کسایی که اطرافمه هیچکسو پیدا نمیکنم که بتونم بهش حرفِ دلمو بزنم. هروقتی دل زدم به دریا و چیزی گفتم به لحظه نکشیده که پشیمون شدم! یه مانعِ درونی همیشه بوده. هرچی حجم ناگفته هام زیادتر میشه بیشتر احساس تنهایی میاد سراغم. هنوزم یه وقتایی از هرچی نور و روشنی بیخودی توی دنیاست بیزار میشم بازم میرم توی کمد دیواری و درو روی خودم میبندم. یه جای تنگ و تاریکه که فقط میشه توی خودت مچاله بشی و حتی نتونی تکون بخوری ولی خیلی ساکته و هیچکسم نیست. یکمی که میگذره چشمام به تاریکی عادت میکنه. توی این تنهایی و تاریکی و سکوت یه عالمه فکر نمیدونم از کجا سرازیر میشه توی ذهنم. فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم. نفسم تنگ میشه. حسِ خفگی میاد سراغم. نمیدونم بخاطر بسته بودنِ فضاست یا دردای ناگفته ی سنگینی که میشینن روی دلم! بازم با دستام محکم حرفایی که حالا از گلوم درحال سرازیر شدنن رو خفه میکنم و میذارم فقط از چشمام بیرون بریزن. نه چیزی حل میشه نه دلِ من که همیشه داره از حرف میترکه سبک میشه نه راه نفسم باز میشه. فقط هیچکس نمیفهمه، فقط ناامیدی القا نمیکنم، فقط ترحّم نمیبینم، فقط نصیحت نمیشنوم. نمیدونم چقدر میگذره یه ساعت دو ساعت و شایدم بیشتر ولی توی تمام تنم حس کوفتگی دارم. انگاری یه غلتک زیرم گرفته و له شدم. بیرون میام و به صورتم آب سرد میزنم و تا چند ساعت از زیر نگاه ها فرار میکنم. بعدش میشم همون آدم قبلی! پر از امیدواری و خنده و شادی. همونکه از دید بقیه حرّافه اما...
...از همین حرفا یه عمره که پُرم
ما آدمای احساسی، خیلی زودتر از بقیه تغییر رفتارِ اطرافیانمون رو احساس می کنیم اما فکر می کنیم در این مواقع بهترین واکنش سکوته! سکوت می کنیم، سکوت می کنیم و در عمق این سکوت حتی نمی دونیم چطور صداهایی که توی ذهنمون فریاد میشه رو ساکت کنیم و خیلیا این سکوت رو بی توجهی و مهم نبودنشون برامون انگار میکنن.
ما آدمای احساسی، گاهی می خوایم از این به بعد! منطقی بشیم ولی اینم یه جورایی فقط گول زدنِ خودمونه و هیچوقت نمی تونیم مثل یه آدم منطقی تصمیم بگیریم و زندگی کنیم و یه جایی این وسط همیشه گیریم.
ما آدمای احساسی، گاهی بدونِ اینکه حرفی بزنیم توقع داریم درک بشیم! توقع غیر منطقی ای هستش ولی خب دارم میگم که، آدمِ احساسی.
ما آدمای احساسی همیشه قلب و احساسمون حاکمه به عقلمون و ممکنه برای چیزی ساعت ها منطقی فکر کنیم اما آخرش برای تصمیمِ نهایی میریم سراغ دلمون.
ما آدمای احساسی، خیلی زود وابسته و دلبسته میشیم حتی به کوچک ترین اشیای اطرافمون! دیگه آدم ها که بماند. ما وقتی وابسته ی کسی میشیم انگاری اون شخص جزئی از وجودمون میشه و اگر از دستش بدیم انگاری یه تیکه از وجودمون از ما جدا شده و مطمئنا جدا شدنِ یه قسمتی از وجود خیلی دردناکه. پس وقتی به ما نزدیک میشید خیلی باید مراقب باشید و وقتی موندنی نیستید اصلا نیاید و تا می تونید فاصلتونو با ما حفظ کنید چون ما اصلا نمی تونیم راحت با نبودتون کنار بیایم. وقتی نزدیکمون میشید یکمی بیشتر مواظب حرفایی که به ما می زنید باشید. گاهی یه حرفایی بی منظور و بی دلیل و شاید به شوخی می زنید که ممکنه روزها و ماه ها فکر ما رو درگیر خودش کنه و گاهی شاید بی دلیل و از سرِ عادت رفتاری می کنید که ما شاید علاقه تعبیرش کنیم و ساعت ها توی ذهنمون بالا پایینش می کنیم و در نهایت ضعفِ اعتماد به نفس به این نتیجه می رسیم که مثلا چی داریم که دوست داشتنی باشه و آخرشم به علاقه ای که شاید واقعی باشه مهر دروغ بودن می زنیم چون یه روزی یه جایی حتی اعتماد به نفسِ دوست داشته شدن رو از دست دادیم.
ما آدمای احساسی، خیلی وقتا احمقانه رفتار می کنیم و حتی نمی تونیم توی دوست داشتنا و نفرتامون تعادل برقرار کنیم.
ما آدمای احساسی، با کوچکترین بی مهری و بی محبتی دلشکسته میشم و با کوچکترین محبتی انگاری دنیا برامون زیر و رو میشه.
ما آدمای احساسی، خیلی وقتا دلیل کارها و رفتارامونو نمی دونیم و فقط دلمون میگه: درسته، انجامش بده و تمام.
ما آدمای احساسی، خیلی آزار داریم! ولی فقط خودمون رو آزار میدیم نه هیچکس دیگه ای رو.
ما آدمای احساسی...
دوست داشتید ادامش بدید:)
من بجز آبیه نگاهت آسمانی نمیشناسم...
نوشته ای از سالِ ۱۴.۷ !
کتابی را که چند روزیست به خواندنش مشغول شده را ورق می زند و شروع می کند به خواندن. فقط کلمه ها را یک به یک از دیده می گذراند و چیزی از متن کتاب عایدش نمی شود. خواندن را رها می کند. جمله ای که سالها پیش در کتابی خوانده بود را به خاطر می آورد: بهترین دوستِ انسان، انسان است؛ نه کتاب... . شاید واقعیت داشت! وقتی دنیایی حرف در دلت انباشته شده؛ کتاب ها می توانند به حرف هایت گوش دهند یا همیشه متکلم وحده باقی مانده اند؟ اشک که میریزی می توانند اشک هایت را پاک کنند و به جای آن لبخندی بر لبانت بنشانند؟ می توانند به آغوش بکشندت تا کمی از احساس تنهاییت کاسته شود؟ خیر...
نگاهش را به سمت خانه و وسایلش می گرداند. چقدر همه چیز ایده آل است درست همان گونه که می خواست. به شطرنج دست سازی که برای ساخته شدنش چقدر حساسیت نشان داده بود نگاه می کند. هاله ای از غبار بر آن نشسته و مدتهاست مهره هایش از جایشان تکان نخورده اند. جعبه ی تلسکوپی که مدتهاست آسمان را با آن به تماشا ننشسته در کنجی برایش دهان کجی می کند. من تمام ستارگانِ آسمان کویر را به تنهایی با همین چشمان کم سو به یادت به تماشا نشستم!
به سوی پنجره می رود و به تکاپوی بیهوده ی انسان ها خیره می شود. چهره ی هیچ کدامشان را با اینکه فاصله اندک است به وضوح نمی بیند. سراغ عینکی که هیچوقت استفاده نمی کرده میرود اما پشیمان می شود. یادی از عزیزی برایش زنده می شود که برایش نوشته بود: و خدا خواست که یعقوب نبیند عمری شهرِ بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟ چه چیزی را می خواست به وضوح ببیند؟! هیچ چیز...
گوشه به گوشه ی خانه پر از یادگارهای کسانی است که بی نهایت از دیده اش دورند. چند جعبه ی خالی می آورد و شروع می کند به جمع کردنِ یادگاری ها. در فکرش می آید: کاش می شد یاد و خاطرات عزیزان را درون جعبه ای دور از چشم نگه داشت تا هروقت دلت میخواست به آنها سر میزدی نه اینکه بدون تعارف و دعوت بیایند و روحت را آزرده کنند.
به آدم هایی که صبح را در کنارشان به شب می رساند، فکر می کند. با کسانِ بسیاری گفت و گو دارد اما فقط گفتن از روزمرگی هاست و گاهی خاطره گویی. یادش نمی آید چه وقتی بین تمامِ حرّافی هایش حرفِ دلش را برای کسی گفته است. غریبه ها که محرم شنیدن نیستند و آشنایان هم فقط نصیحت می کردند یا دلسوزی! تمامِ درد های دلش را می گذاشت بماند برای خودش خاصه از زمانی که آبی ترین انسانی که در دنیایش داشت را دنیا دنیا از خودش دور می دید.
کسی در خاطرش می آید. شخصی که در زندگی تقریبا به هرچیزی که دلش می خواست رسیده بود و رضایت مند از زندگی! سال ها قبل از او پرسیده بود: اگر آرزویی داشته باشی بسیار دور، برای رسیدن به آن چه میکنی؟ و پاسخ گرفته بود: با تمام توان و تلاش و پشتکارم برای رسیدن به آن می جنگم. و سپس از او پرسیده بود: اگر آن آرزو، آرزوی داشتنِ کسی باشد که آن شخص آرزویش داشتنِ کسی جز توست! آن وقت چه؟! جوابی نگرفت یعنی جوابی برایش نبود!
هیچ گاه به ذهنش خطور نمی کرد که زمانی این سوال را روز و شب از خودش بپرسد!
همش فکر میکنم چرا دقیقا سه ماه پیش (۶ آبان) توی جریان اون تصادف باید زنده میموندم! چرا ماشین پرت نشد پایین؟ چرا اون لحظه ای که فقط توی ذهنم مرگ بود زنده موندم؟ چرا دوباره فرصت زندگی به من داده شد؟ شاید بخاطر ترس بود که دلم خواست برگردم عقب و اون اتفاق اصلا نیفته شاید از مرگ میترسم شاید...
حقیقتش من ترسیدم. خیلی خیلییییی ترسیدم. من حتی از فردایی که میدونم بدونِ هیچ اتفاقِ خاصی ممکنه شب بشه هم میترسم. من از دوست داشتن و دوست داشته شدن میترسم. من از آخرش میترسم. خیلی تنها شدم و اینم منو میترسونه. از آینده ای که نمیدونم چی میشه خیلی میترسم. من میترسم این چندتا دلخوشیه انگشت شماری که به زور برای خودم نگه داشتم از دستم بره. من حالمو پشت شوخیا و خنده ها چرت و پرت گفتنام پنهان میکنم تا کسی نفهمه توی دلم چه غوغاییه. شب که میشه هجوم فکر و خیال ساعتها بیخوابم میکنه، جویبار اشکه که از چشام راه میگیره و حتی گوشِ شنوایی برای شنیدن حرفام ندارم که بشنوه و نصیحت نکنه، سرزنش نکنه وقتی حتی نمیتونه حالمو درک کنه. وقتی حتی توی کابوسای شبانه هم جای من نبوده. من خیلی جون کندم تا خودِ خودم بشم و تا حدِ زیادی موفق بودم ولی نمیدونم بازم اگه اتفاقی رخ بده من میتونم خودمو جم کنم یا نه. نمیدونم تا کی میتونم با این اوضاع ادامه بدم تا کی میتونم بخندونم و امید بدم. دلم میخواد به یکی تکیه کنم تهش برنگردمو ببینم تکیه بر باد بوده. دلم میخواد خدا خودش بغلم کنه و بذاره انقدر توی آغوشش گریه کنم تا تموم بشم. دلم فقط یه اتفاق خوب میخواد. دلم فقط میخواد همین دلخوشیا واسم بمونه از تموم دنیا.