مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

و بالاخره بعد چند ماه بحث با مامانم امروز راضی شد موهامو بزنه.

انقدرررر از دستشون خسته شده بودم که نگو. خیلی اذیتم میکردن:/

وسطای کارش بهش گفتم: الان بار دومه داری موهامو میزنی ولی تاحالا یه بارم موهامو نبافتی!

همیشه بهش گفتم مامان خوبی هستی ولی معلّم بهتری ای! کاش بیشتر از اینکه مامانم بودی باهام دوست میبودی.

یه آهنگی داشت آقای قمیشی میخوند:

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم بشینم یه گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم

همش این میومد توی ذهنم...

دقیق یادم نمی آید چند ساله بودم اما یادم هست با شنیدنِ یک آهنگ عمیقا توی فکر فرو رفتم. خواننده میخواند از جهانی که همه توی آن خوشبختند! مگر میشود؟ مگر ممکن است؟ در عالم کودکی با خودم فکر کردم چرا نشود؟ شاید چند سالِ بعد همین جهانی که از آن میخواند را من هم با چشمانم دیدم. شاید درحال حرکت به سمتِ همین جهانی که او میگوید باشیم و فقط چند قدم مانده تا رسیدنِ به آن. از آن روز منتظر شدم تا آن جهان را ببینم. جهانی که توی ذهنم ساخته شده بود را. یک روز جایی خواندم که تغییراتِ بزرگ را تغییرات کوچک شکل میدهند و اگر در فکر تغییر دنیا هستیم باید ابتدا خودمان و فکرمان را تغییر دهیم. چقدر کارِ سختی بود تمام افکار و اشخاصی که سالهای سال شکل گرفته بودند حالا بخواهند تغییر کنند. حتی خودِ من! ولی آنقدر رویای آن جهانِ در دلم ریشه دوانده بود که حاضر بودم برایش هر بهایی را بپردازم. روزها و شب ها توی ذهنم مرورش میکردم. جهانی بدون مرز، بدونِ سیاست، بدونِ تبعیض، بدونِ جنگ و... . نمیفهمیدم چرا کشوری به کشورِ دیگر حمله میکند؟! چرا اصلا باید مرزی باشد؟! چرا باید عده ای باشند که سرنوشت دیگران را دردست بگیرند و جایشان تصمیم بگیرند؟! چرا باید انقدر جدایی باشد میان انسان هایی که فارغ از هر نژاد و قومیّت و ملیّت و دین و مذهبی همه انسانند؟! چرا باید فقر و بی عدالتی در همه ی جهان بیداد کند؟! و خیلی چراهای دیگر... هیچ کس جوابی برای چراهایم نداشت یا جواب هایشان قانعم نمی کرد. آخر مگر من چقدر میتوانستم جهان را تغییر دهم یا فقط تغییرِ من چقدر میتوانست در تغییرِ جهانی با میلیارها انسان موثر باشد؟ اصلا مگر چند نفر مثل من آرزوی دیدنِ آن جهان را داشتند؟ شاید تعدادشان کم نبود ولی هیچ کدامشان حاضر نبودند هیچ قدمی برای تحققِ رویای مشترکمان بردارند. برای هرکسی از رویایم گفتم پوزخندی زد و گفت: چقدر تو آرمان گرایی! یا چقدر بلندپروازی! برای هرکسی زیبایی های رویایم را وصف کردم؛ گفت: چه حوصله ای داری! یکی گفت: فکر کردی دنیا جای کوچکی است که من و تو بتوانیم تغییرش بدهیم؟! نمیدانم، شاید من خیلی کودک بودم که دلخوش کرده بودم به چنین رویایی. شاید هم رویایم آنقدرها هم دور از دسترس نمیشد اگر هرکداممان تنها کمی برای بهتر کردنِ دنیایمان تلاش میکردیم اما هزار افسوس که سودای قدرت و ثروت و شهرت آنقدر در دلهای بیشترمان پرورانده شد که چنین رویایی در خفا و گوشه ی دلهای خیلی هامان جان داد. هرجایی بودیم در فکر سبقت گرفتن از هم شدیم به جای آنکه به هم کمک کنیم تا همه به آرزوهایمان برسیم. بیشتر از ساختن ها تخریب کردیم. در فکرمان چه حیله ها و نیرنگ هایی را نپروراندیم تا فقط خودمان باشیم که بهترین میشود، خوشبخت میشود. چقدر دورو بودیم، چقدر دروغ گفتیم، چقدر بی محبّت بودیم، چقدر بد بودیم و هستیم. امروز بعد از سالها دوباره آهنگی که در دورانِ کودکی با لبخند آن را گوش داده بودم را با چشمانِ خیس گوش دادم. چقدر این روزها برای رویایی که همیشه در دلم زنده نگهش میدارم، دلتنگ ترم.

شده آیا که نفهمی

که چه مرگت شده است؟!

من دقیقا به همین حال دچارم امروز...

علیرضا آذر

* البته نه فقط امروز!

خدا بخیر گرداند.

تو را به آدم ها چکار؟

بگذار اگر توانستند! سرشان گرمِ خودشان باشد و به کارِ خودشان مشغول.

بگذار صبح ها که بیدار میشوند قبل از هر کاری تاییدهایی که برای خوشی های ظاهریشان گرفته اند را شمار کنند و دلخوش باشند به هزاران نفری که اطرافشان را پر کرده اند.

بگذار دلشان برود برای عزیزم، جانم گفتن هایی که این روزها وردِ زبان همه است.

بگذر بیشتر و بیشتر هر که را می شناسند و نمی شناسند به حریم شخصیشان وارد کنند.

بگذار صبح تا شب لحظه لحظه ی زندگیِ خصوصیشان را مثل یک گزارشگرِ قهّار برای چند هزار نفری که همه شان عزیزند و وصله ی جان! گزارش کنند.

بگذار با سیاه و سفید ها بیشتر عجین شوند و حتی غمگین به نظر رسیدن را بهتر تمرین و تظاهر کنند.

بگذار به همه ی آدم ها و کارها و رفتارهاشان خُرده بگیرند و مثل یک قاضی، حکم خوب یا بد بودن برای آدم ها صادر کنند و خود را تافته ی جدا بافته ای بدانند که تنها به خودشان مشغولند و  به کارِ کسی سرکشی نمیکنند و باوفاترین و مهربانترین و راستگوترین آدمی هستند که اشتباهی روی زمین و میان آدم ها آمدند و همه قصد آزارشان را دارند!

بگذار تمام وقت، مثل یک سیاستمدار به تحلیل مسائل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی مشغول باشند و کمی از خبرها  و تحلیل هایی که از این سو آن سو به گوششان رسیده را چاشنی گفته های بی سر و تهِشان کنند و تشویق های دیگران به عرششان ببرد.

بگذار با اندکی چشم پوشی! از هزاران نفری که به دنیایشان راه داده اند هرآن سازِ تنها بودن بزنند و بنالند از نبودِ هم صحبت و هم زبان وَ وَ وَ...

تو را به آدم ها چکار؟

صبح ها بعد از بیدار شدن و قبل از هرکاری خدا را شکر کن برای داشته هایت. تمام کارهایی که باید آن روز انجام دهی را مرور کن تا بدانی زمانِ اضافی نداری برای سرکشی به زندگیِ دیگران و تاییدشان، حتی اگر خودشان بخواهند.

یادت باشد به کسانی که واقعا دوستشان داری گاهی دوست داشتنشان را یادآوری کنی.

یادت نرود این زندگیِ شخصیِ توست و دلیلی ندارد همه بدانند تو امروزت را چگونه، با چه کسی و کجا میگذرانی.

تلاشت را کن برای خندیدن و لبخند آوردن روی لب های دیگران. فراموش نکن غمگین گوشه ای کز کردن را همه بلدند اما تعداد کمی از آدم ها یارای مقابله و ایستادگی در مقابل هجمه ی غم های دنیا را دارند.

تمام تمرکز و حواست را معطوف به زندگیِ خودت کن و وقتت را صرفِ غربال کردنِ آدم های خوب و بد نکن. تو نه قاضی هستی و نه اجازه ی قضاوت داری. مطمئن باش تمامِ آدم ها پر از اشتباه های با دلیل و بی دلیلند. تنها فاصله ات را از آدم هایی که به هر علتی حضورشان آزارت میدهد بیشتر کن تا آرامشت را برهم نزنند. اما فقط فاصله بگیر نیازی به بدگویی از آنها برای بقیه نیست.

تنها درمورد مسائلی که آگاهی حرف بزن. لزومی ندارد هرچیزی که نمیدانی را تحلیل و بررسی کنی.

گاهی تنها بودن خیلی بهتر از بودن با کسانی است که روز به روز ناامیدترت میکنند و از زندگی بیزارتر. گاهی تنها یک نفر میتواند به اندازه ی هزار نفر تنهایی هایت را پر کند پس نیازی به این همه هیاهو و شلوغی اطرافت نیست.

بگذار کنار کارهای ارزان و بی ارزش را... 

مطمئن باش اگر بخواهی وقت بگذاری برای کارهایی که باید و دوست داری انجام دهی حتی فرصت نداری سربرگردانی ببینی دیگران به چه کاری مشغولند!

نمیدونم از کجا و چند شب پیش شروع شدن اما انگاری حالا حالاها تمامی ندارن. کابوسامو میگم. انقدر واضحن که حتی یه لحظه هم به ذهنم خطور نمیکنه شاید دارم خواب میبینم. بدیه ماجرا اینجاست که تا کسی هم بیدارم نکنه از خواب نمیپرم! هر آدمی که یه جایی توی زندگیم بد بوده، دلمو شکسته، زخم زبان زده و هر اتفاقِ بدی که برام افتاده و از هرچیزی میترسم رو خواب میبینم. خواب میبینم و خیلی اذیت میشم و هیچ کاری هم ازم بر نمیاد. هرشب یه اتفاق بد، یه خاطره تلخ و تکرار و تکرار و تکرار..‌. انگاری هیچ راه فراری نیست که دوباره توی اون موقعیت ها قرار نگیرم و تجربشون نکنم‌. وقتایی که از غم و غصه ی یه اتفاق ناراحت کننده رها میشدم با خودم میگفتم خداروشکر تموم شد و راحت شدم. ولی این کابوسا باعث شدن دیگه هیچ اتفاقِ بدی برام تمومی نداشته باشه. شبا که میخوام بخوابم میگم ینی میشه امشب دیگه هیچی خواب نبینم یا حداقل یه چیزی که رویا باشه با ترس به خواب میرم و باز...
میگم ینی اینم یه دردِ بی درمون دیگست؟!
به قول عزیزی:
زندگی درد قشنگیست، به جز شبهایش! که بدون تو فقط خوابِ پریشان دارد...

سرفه میکنی و در خوش بینانه ترین حالت میگویم احتمالا آلرژی است یا اینکه توی سرمایی باز موقع خواب، خوب رویت را نپوشانده ای. در واقع دلم میخواهد خوش بین باشم و به سادگی از سرفه کردنهات بگذرم و امیدوار باشم مثل همیشه با خوددرمانی یا داروهای گیاهیِ مادر، حالت خوب شود. دلم نمیخواهد این سرفه ها جز اینها دلیلِ دیگری داشته باشد. هرچه فکر میکنم کجا و چه موقع ممکن بوده علتشان چیزِ دیگری شود به نتیجه ای نمیرسم. آخر تو مدتهاست خودت را قرنطینه کرده ای و دیداری جز با اعضای خانواده ات نداشته ای آن هم به دلیل زندگی و همخانه بودن با آنها وگرنه تو اصلا دلی برای دیدن هیچکدام از نزدیکان و شنیدن حرف ها و کنجکاوی های همیشگی و تکراریشان را نداری. دلیلی جز همان آلرژی یا سرماخوردگی ساده به این سرفه هایت که دلم را بدجور ترسانده، نسبت نمیدهم.

یادت هست هر وقت رنجشی برایت پیش می آمد و دلیلش را میخواستی؛ میگفتم: هرکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهند؟ راستش دلم نمیخواد این بیماری جامِ بلای بعدیِ تو باشد. دلم نمیخواهد جایی میان و مرگ و زندگی دست و پا زدنت را ببینم. دلم نمیخواهد دلم بترسد از اینکه با تمام رویاهایت در خاک مدفون شوی. دلم نمیخواهد روزهای خوشِ زندگی را ، که گاهگاهی نویدش را به تو داده ام، ندیده، بارِ سفر ببندی.

نمیدانم اگر تو بیمار شوی کسی را داری چله ی توسّل و زیارت عاشورا برای بهبودیت بگیرد؟! کسی هست که یادت کند و اِلهی عَظُمَ البَلا بخواند؟! چه کسی در قنوت هایش خوب شدنت را طلب میکند؟! خوب شدنِ تویی که خیر دیدن را در خیرخواهی میبینی و استجابت را در دعا برای دیگران.

باز سرفه میکنی و فاصله ات را بیشتر میکنی. نزدیکت میشوم تا باورت شود هیچ خطری نه تو را تهدید میکند نه مرا. دمنوشی که مادر برایت آماده کرده را دستت میدهم. میگوید: احتمالا به ادویه ی جدیدی که در غذا استفاده کرده حساسیت داشته ای. تردیدِ در چشمانش را میخوانم! ادویه ی جدیدی در کار نبوده. او هم مثل من دلش نمیخواهد باور کند حتی اگر حقیقت باشد. در دلم میگویم: کاش به آن ادویه جدید حساسیت داشته باشی!

*

حضرتِ یارم گاهی دلم میخواهد انقدر برایت حرف بزنم که تا مدتها حرفِ تازه ای برای گفتن نداشته باشم اما وقتی حتی نمیشناسمت چه بگویم؟! وقتی حتی نمیدانم حوصله ی حرفایم را داری یا مثل دیگرانی! تو را نمیدانم اما من وقتی میتوانم با تمام وجود دوستت بدارم که تماما بلدت باشم؛ علایقت را، سلایقت را، اخلاقت را، رفتارت را. انقدر بشناسمت که بتوانم تمام واکنش هایت را حدس بزنم. دوست ندارم برایم غیر منتظره باشی چون غیرمنتظره ها همیشه خوشایند نیستند و من دیگر تابِ ذره ای ناگهانی را ندارم! ناگهان بی مهر شدن، ناگهان بی وفا شدن، ناگهان رفتن، ناگهان بد شدن. دوست دارم انقدر برایم روشن باشی که حتی اندکی تردید برای دوست داشتنت در دلم نماند. هیچ اما و اگر و شایدی نباشد برای خوشبختی و آرامش در کنارت.

هیچ نمیشناسمت و حتی تلاشی برای تصور کردنت هم نمیکنم! دلم نمیخواهد در دلم آدمی را بسازم که هیچ شباهتی به تو ندارد و بعدها در ذهنم تو و آدمِ خیالپردازی هایم را مقایسه کنم ولی تو هم از زیبایی های ذهنم دور نباش. مهربان باش، لبخند بزن، همیشه راستش را بگو، حوصله ی تمام حرّافی هایم را داشته باش چون من همیشه پر از حرفم، از تمام شادی ها و غم هایت از همه چیز برایم بگو من شنیدنت را دوست دارم، دوستم بدار، ببخش تمام کم بودن هایم را، هیچ وقت اخم نکن که دلِ نازکم میگیرد، مرهم باش و محرمِ دلم. حرف هایت را، انتقادت را، اعتراضت را به آرامی بگو. میدانی، من همیشه از بحث کردن میترسیدم، از صدای بلند، از عصبانیت، از دعوا، از خشونت. همیشه از آدم های حق به جانبی که حتی با آرامش حرف زدن را بلد نیستند و با خشونت حتی حقی را که ندارند؛ صاحب می شوند بیزار بوده ام. من از حرمت شکنی ها میترسم. میترسم از ارزش هایی که برای هیچ، بی ارزش شوند.

حضرت یار جایت نزدیکِ نزدیکم، جایی که هیچ وقت نبوده ای؛ خیلی خالیست! اما وقتِ آمدن نیست. تا وقتی حالِ من خوبِ خوب نشود، وقتش نیست. 

من باید پر از شوقِ زندگی برای آمدنت آغوش باز کنم.

تنها ماندم کسی؛ جز تو شاید نشاید که آید..‌

حس نمیکنی اینجایی که داری پافشاری میکنی، اشتباهه؟
اینجا دقیقا خرخره ی منه...
گفتم که شاید ندونی!

جان

می لرزد

که

ای

وای

اگر

دلم

دیگر

برنگردد...

دنیا دنیا فاصله افتاده بین من و جایی که دلم سفر کرده! یه عالمه دیوار بینمون کشیده شده! دلتنگم! دل تنگِ دلم... دل تنگِ دلِ خودم!

آدم بی دل چیه جز یه جسم بی روح؟!

چه میشه کرد؟ چه کنم؟!

*

وقتی دوستم داشتی مستثنا کن مرا از جمع بستن هایت!
حوصله ی هیچ کس را نداشتی؛ بجز من
از همه خسته شدی؛ بجز من
با هیچ کس حرفی نداشتی؛ بجز من
از همه دور شدی؛ بجز من
از همه بیزار شدی؛ بجز من
دنیا برایت تکراری شد؛ بجز من
با همه قهر شدی؛ بجز من
هیچکس را دوست نداشتی؛ بجز من
شاید انقدرها که باید دوست داشتی نباشم، اما چه کسی جز تو مرا دوست داشته باشد؟!