مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

خب این چالش با عنوان های دیگری پیشتر برگزار شده و منم یه بار به اسم من و آینده ام نوشتم؛ از بیست یا سی یا نمیدونم چند سال بعدم...

فقط تنها فرقی که ممکنه اون آینده با چیزی که قبلا نوشتم داشته باشه حضور یکیه که بیاد و بیفته وسط زندگیم!
به قولی:
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید    آمدی و همه ی فرضیه ها ریخت بهم
 

 

اینم چالشی که قبلا نوشته شده بود "من و آینده ام"  این بار به دعوت nobody (ممنون از دعوتت دوست جان)

میدونی چقدر درد داره ندونی برای خودت غصه بخوری یا برای عزیزانت؟

میدونی وقتی ناراحتیشون رو میبینی و هیچ کاری از دستت بر نمیاد، چقدر سخته؟
میدونی دلخوش کردن به هرچی که نیست؛ چطور حالیه؟
میدونی امید بستن به آینده ای که حتی نمیدونی از حال بهتره یا بدتر، یعنی چی؟
میدونی تنها دلیل لبخندهات بشه یه رویای نیمه شبانه چقدر دردآوره؟
میدونی؟!‌
بعید میدونم...

* این یکی از اون آهنگاست که همیشه ی همیشه ی همیشه دوسش دارم. مخصوصا اونجاش که میگه وقتی هیشکی نیست که حتی از نگاش آروم بشی...

گاهی تو را کنار خود احساس میکنم

اما چقدر دلخوشیه این خوابها کم است...

خوش اومدی به رویام!

* برف * درخت روی تپه *سربالایی

چرا یه چیزی اختراع نمیکنن آدم بتونه باهاش از رویاهاش فیلمبرداری کنه؟! شایدم اختراع شده من نمیدونم!

من مامانم نیستم. اون خودشه من خودم!
‏قابل توجه اونایی که میگن معلما همش دو سه ماه میرن سر کار و حقوق مفت میگیرن.
باید عرض کنم که اون دو سه ماه هم دیگه نمیریم و‌ از این به بعد صداوسیما زحمتشو میکشه😂
چند ماه پیش یکی از همکاران مامانم اینو فرستاده بود برای گروه مدرسشون. خیلی خوشم اومد ازش! چون وقتی یکی بهم میگفت مامان بابات تابستونا راحت میشینن زیر کولر توی خونه و کیف میکنن و حقوق میگیرن خیلی بهم بر میخورد. هیچکدوم از اونایی که اینو میگفتن درک نمیکردن سختی و حساسیت کار معلم ها رو.
مامانِ من یکی از همون معلم هاییه که وجدانشون حتی اجازه نمیده به اندازه ی یه کلمه با خودکار مدرسه چیزی بنویسند که به کارشون ربطی نداره. مامان من تا چند سالِ پیش حاضر نمیشد بیاد توی مدارس شهر درس بده و بیشتر از پانزده سال توی روستاها خدمت کرد و اونم درحالی که تمام مدیران مدارس نمونه و خاص شهر دنبالش بودن ولی همیشه میگفت دلم میخواد به دانش آموزانی درس بدم که امکانات کمتری نسبت به بقیه دارن. نصف بیشترِ دانش آموزان مامانم تا آخر سال یا ترک تحصیل کردن یا ازدواج! ولی مامانِ من هرروز با انگیزه تر از قبل سرکلاسهاش حاضر میشد و همیشه میگفت حتی اگه دانش آموزانم ادامه تحصیل ندن یه روزی مادر یه تعدادی بچه میشن و حتی اگه یکمی بیشتر بدونن مادرای بهتری میشن. مامان من کنار درس، انسان بودن رو به دانش آموزانش آموزش میده. مامان من برای همه ی دانش آموزان و همکارانش سنگ صبوره. مامان من از اون معلم هاست که بیست و چند سال سابقه کار داره ولی فقط ده سالش ثبت شده و باید پنجاه میلیون پول بده تا چهار سال دیگه بیاد روی سابقش! مامان من یه وقتایی که از مدرسه برمیگرده از شدت خستگی و سردرد بیهوش میشه. مامان من حتی وقتی تصادف کرد هم مدرسه رفت تا بچه ها از درسشون عقب نیفتن. مامان من یکی از بهترین معلم هاست.
مامان من بی نظیره:)
ضربه هایی که خورده بود بد بود هاااااا ولی درست میشد. مث روزِ اولش نمیشد هااااا ولی درست میشد. درستم نمیشد میشد جایگزینش کرد و بهترشو آورد بجاش...
هرطوری نگاه میکردی جایی برای گریه نمیموند ولی گریه کرد. گریه کرد برای یه جسم بی احساس و دل!
ولی دخترشو شکست و خم نیوورد به ابروش، دخترشو نابود کردن آخ نگفت، همه به دخترش طعنه زدن و انگار نه انگار، مسبب تموم حال خرابیای دخترش رفیق گرمابه گلستانشه و هیچ جوره کنارش نمیذاره و قید دنیا رو میزنه برای اون...
چقدر پدر بودن بهش نمیاد:|
جایگزینش رسید! اون دخترم جایگزین داره؟

*

میشه تو باشی اونی که منو با خودم آشتی میده؟!

من باور نمیکنم؛ توام باور نکن.

 

خیلی حرف میزنه خصوصا آخرِ شبا قبلِ خواب؛

تا متقاعدم کنه، تا حق رو بهش بدم، تا کمی درکش کنم، تا بهش بگم اشکالی نداره، تا بگم فدای سرت، تا ببخشمش...

ولی من نه متقاعد میشم، نه حقی رو بهش میدم، نه درکش میکنم، نه میگم اشکالی نداره و فدای سرت، نه میبخشمش. فقط میگم که تو مقصّری و بهانه هات اصلا قبول نیست.

میشم براش سنگدل ترین آدمِ دنیا...

باهاش دعوا میکنم، میدونم از صدای بلند میترسه ولی سرش داد میکشم، به گریه هاش اصلا اهمیّت نمیدم، و فقط محکومش میکنم.

خودمو میگم!

من این روزا با خودم قهر ترینم.

* تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم...

برای هزارمین بار میگم: دلم نمیخواد مثل من بشی. و فقط میشنوه و میگذره هربار؛ 
نمیدونه چه دردی داره این تکرار...

از اینکه یه حسی میگه سالهاست دوستم داره؛ حسِ خوبی ندارم... وقتی دوستش ندارم.

میشه سعی کرد برای دوست داشتنِ کسی؟!

 

نامه ای که برای چالش نامه ای به... اشتباهی به یه شخص واقعی نوشتم این بود. برای آتنا

خواستم اون جریان یادآوری بشه تا حواسمون یکم بیشتر به کودکان اطرافمون باشه و بدونیم دنیا همون دنیای قبلیه و حتی بدتر...

سلام آتنای کوچولوی عزیزم

حالت را نمی پرسم چون می دانم حالا دیگر در آغوشِ خدا خوبِ خوبی.

فرشته ی کوچکم نمیدانم می توانی نامه ام را بخوانی یا نه چون فقط هفت سالت بود که از میان ما سفر کردی اما قول می دهم نامه ام خالی از هر تشبیه و کنایه ای باشد چون می دانم فرصت یاد گرفتن این ها را مثل خیلی از ما در مدرسه نداشته ای. روزی که خبر پر کشیدنت را شنیدم ( شاید بپرسی مگر من پر و بال داشتم که پر بکشم؟! آری عزیزکم تو فرشته ای بودی که دنیای ما بی اندازه برایت نامهربان بود و تو مثل فرشته ها پیش خدا پر کشیدی.) نمی دانستم چگونه غم و غصه ی همراه با خشمم را کنترل کنم. حتی به خدا هم گله می کردم که چرا باید پایان زندگی تو انقدر غم انگیز باشد؟ آن زمان حتی از خدا می خواستم مرا زودتر از این دنیای کثیف ببرد چون طاقت شنیدنِ آزار کودکان را ندارم. همیشه فکر می کردم وقتی برای کسی اتفاق بدی می افتد شاید خدا او را به خاطر کار بدی که انجام داده تنبیه کرده اما تو...  تو کودکِ پاک و معصومی بودی که قربانیِ فردِ گرگ صفت شدی که هنوز هم در دنیا نسلشان ادامه دارد. راستی حتما مادرت قصه ی شنگول و منگول را برایت گفته بود که آقا گرگه می خواست بره ها را بخورد. اما گرگِ قصه ی تو هزاران بار بدتر از گرگِ قصه ی کودکی هایت بود. او حتی از شیطان هم بدتر بود که کودکی بی گناه را قربانیِ خواسته های شومش کرد. فقط ای کاش قیامتی باشد که سزای اینها خیلی بیشتر از یک بار مردن است.

آتنای قشنگم؛ دنیای ما جای قشنگی نیست.دنیایی که در آن کودک آزاری باشد هیچ وقت نمی تواند جای قشنگی باشد. دنیایی که آدم هایش حتی به مظلومیت کودکان هم رحم نمی کنند. کودکانی که بی گناه قربانیِ هوس ها و شهوت های کنترل ناپذیر و حیوانی بعضی انسان نماها می شوند. دنیایی که بعضی پدرها و مادرهای آن نسبت به کودکانشان بی تفاوتند و گاهی با اعتمادهای نابجا به نزدیکانشان تمام زندگی کودکانشان را تباه می کنند و کودکانی که در مقابل این آزار و اذیت ها تنها سکوت می کنند و تا سال ها اشک هایشان را در خلوتشان می ریزند و ذره ذره مرگ را تجربه می کنند. آخر به کدامین گناه...

آتنا جانم از گفته ام ناراحت نشو اما خیلی خوب شد که زودتر این دنیای نامهربان را ترک کردی اما ای کاش حالا که وقتِ رفتنت رسیده بود انقدر تلخ و دردناک ترکِ دنیا نمی کردی. دنیای ما آنقدر نامهربان است که حتی به بنیتای هشت ماهه هم رحم نکرد.

آتنای عزیزم بین خودمان بماند؛ مدتی پیش وقتی که دختر بچه ی یکی از آشنایان از آنچه که برایش اتفاق افتاده بود، برایم گفت  از شدت ناراحتی و عصبانیت با مادرِ بی مسئولیتش دعوا کردم که چرا وقتی نمی تواند از فرزندش مراقبت کند پای کودکی بی گناه را به این دنیا باز می کند و مادرش ناباورانه تنها نگاه می کرد و نمی دانست چه باید بگوید. واقعا چرا دنیا انقدر جای بدی شده است؟! چگونه می شود به زیبا زندگی کردن در این دنیا امیدوار بود وقتی همیشه ترس آن است که روزی گرگی دیگر کودکی که من مادرش می شوم را بدرد؟!  چگونه می توان به آینده ای امیدوار بود که پدر ها و مادر ها کمترین حسِ مسئولیت پذیری را نسبت به کودکانشان ندارند و وقتی به یکی از آن ها التماس کردم حواسش به دختر کوچولویش  و کسانی که اطرافش هستند، باشد به من پوزخند می زند؟!

حقیقتا که دیگر امیدی به این دنیا و آدم هایش نیست و چه خوب که تو مجبور نیستی در میانِ کسانی بزرگ شوی که همیشه با نگاه های هرزه شان و آزار و اذیت هاشان در عذاب باشی.

دوستت دارم، فرشته ی کوچک... فائزه

یه دوستی دارم یا بهتره بگم داشتم که توی دوستیا اینطوری بود که همیشه باید اول احوالشو میپرسیدی و هیچ وقت حتی واسه یه احوال پرسی ساده پیشقدم نمیشد. چند سالی اینطوری دوستیمو باهاش ادامه دادم. هیچوقت تولدمو یادش نمیموند ولی من همیشه یادم بود تولدشو هر سال با حماقتِ تمام تبریک میگفتم و دلم نمیومد وقتی یادمه بی تفاوت باشم و خوشحالش نکنم. خودمو قانع میکردم خب فراموشکاره و منم نباید پرتوقع باشم. یه سال خیلی منتظر شدم که بیاد تولدمو یه تبریک کوچولو بگه ولی... یکی بهم گفت: آدم وقتی به اندازه ی یه تاریخ توی ذهنِ دوستش نمونه چه فایده داره اون دوستی! گفتم: خب ممکنه یادش رفته باشه! ولی اون گفت : خودمو دارم گول میزنم. اگه براش مهم بودم حداقل یادشم میرفت یه جایی یادداشت میکرد! نمیدونم چقدر با حرفش موافقم و قبولش دارم ولی دیگه دلِ ادامه ی یه دوستیه یه طرفه نمونده واسم. چند ماه دیگه میرم مث احمقا دوباره تولدشو تبریک میگم فقط با این تفاوت که این آخرین صحبتم میشه باهاش. امسال تولدم اصلا منتظر نبودم بیاد تبریک بگه؛ خب اونم تبریک نگفت.
آخرِ حرفم اینه شاید یه تبریک کوچولو خیلی وقت و هزینه ای برای ما نداشته باشه ولی برای اون شخص ممکنه یه دنیا ارزش داشته باشه. دریغ نکنیم این محبت های کوچیکو از هم. منتظر نمونیم تا بیاد اینستا استوری بذاره، پست بذاره، پروفایل بذاره آی مردم؛ تولدمه! که اون تبریک اصلاااا ارزشی نداره. اگه یادمونه قبل از اینکه خودش یادآوری کنه یادش بندازیم برامون مهمه و دوسش داریم. و اینکه روابط یه طرفه هرچقدر ادامه پیدا کنه بی ارزش تر میشه.
نمیدونم اگه ماهی نبود من امروز شاید از غصه دق مرگ میشدم اما شکر که هست تا یادم بندازه هنوزم برای یکی مهمم:))
فقط باید به خدا بگم این حجم از دلگیری برای روزِ تولدِ یکی واقعا سنگینه! همه که مث من یکیو ندارن.
اصلا شروعِ قشنگی برای بیست و سه سالگیم نبود و در هر حال این تکرارِ هرساله بازم شروع شد!
از شما هم ممنونم بابت تبریکاتون:] واقعا خوشحال شدم. مرسی دوستای گلم💙