مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

حینِ نوشتن سونات مهتاب میشنیدم اگر دلتان خواست حینِ خواندن بشنوید.


مینویسم تا یادم بماند اما فقط خوبی را...
:میشود تمام آدم ها را دوست داشت تنها باید تفاوت ها را بپذیریم و من فارغ از تمام اخلاق هایی که شاید نپسندم سعی می کنم آدم ها را دوست داشته باشم اما فقط آدم ها را.
:حرف های هر کسی برایمان به قدری ارزش داشته باشد که گوینده شان برایمان باارزش است.
:هر لحظه ای که میگذرد زمانی است که میرود و هرگز بر نمی گردد. چه هدیه ای باارزش تر از اینکه کسی زمانش را برایت صرف کند.
:راحت تر از تغییر دادنِ دیگران تغییر دادن خودمان است.
: کاش بتوانیم زبان نگه داریم از غیبت، تهمت و دروغ.
:خودمان را دوست و دوست تر بداریم و کسانی را که دوستمان دارند.
:حیف از آن همه محبتی که برای آدم های اشتباهی زندگی هامان صرف کردیم.
:چه بسیار احساس های اشتباهی که عشق خواندیمشان.
:اگر عشق را از جریانِ عادی زندگی جدا کنیم عشق، همان تخیّلاتِ باطلِ گذرا خواهد بود؛ رویایی کوتاه که آغازی دارد و انجامی... و ناگهان از جای پریدنی، و بطالت را احساس کردنی، و از دست رفتنی تاسّف بار و یاد...«یاد، که انسان را بیمار می کند» و خادمِ درمانده ی گذشته ها.
:هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی کند.
- تماما نقلِ قول از خودمان و این!

* چند روز قبل، گفتن از مهربانی های بی حد و خوبی های بی اندازه ی کسی ناخودآگاه صورتم را غرق اشک شوق کرد.
* دلم میخواهد همین یکی با تمام حالِ خوبش راز بماند فقط برای خودم.

تمام اشتباهم این بود که گمان میکردم او هم مرا دوست دارد.
بسیاری را داشت دوست داشتنی تر از من؛
من هم!
اما‌‌‌...

راستش این روزها آرامشی که امیدوارم دائمی باشد؛ اطرافم را پر کرده! معجزه ای رخ نداده تنها این روزها زندگیِ ساده ی ساده ام را عاشقانه تر دوست دارم. عاشقانه کتاب میخوانم، عاشقانه فیلم تماشا میکنم، عاشقانه حتی دوچرخه سواری میکنم بعد از سالها! دلیل این حالم را نمیدانم اما هرچیزی باشد عاشقش هستم. شکرگزارم برای حالِ خوبی که بعد از مدتها سراغم آمده هرچند شاید کوتاه مدت باشد. ناخودآگاه دور شده ام از هرکسی و هرچیزی که جز القای احساسِ ناامیدی برایم ندارند. در واقع از آن ها دورتر شده ام نه برای اینکه بد بوده باشند اما خسته شده ام از نالیدن هاشان از زمین و زمان.
بعد از خواندنِ دنیای سوفی به سراغ خواندنِ ادامه ی ناطور دشت میروم. کتابِ کوتاهی است اما داستانش حسِ بیهودگی و افسردگی را به من میداد و مدتی قبل نیمه کاره رهایش کردم اما میخواهم ادامه اش را هم بخوانم و فکر میکنم بیشتر از یک بار ارزش خواندن ندارد. بعد از آن کتابی نوشته ی  گابریل گارسیا مارکز را خواهم خواند و بعد از آن کتابی که به یکی از دوستانم قول داده ام بخوانم و بعد از آن کتابی که به دوستِ دیگری قولِ خواندنش را داده ام. چقدر خوشبختم که دوستانی دارم که با کتاب بیگانه نیستند. یک عاشقانه ی آرام را هم به خودم هدیه کردم و من از خودم خیلی ممنونم بابت این هدیه ی دوست داشتنی اش!
باز هم از حرم امام رئوف برایم هدیه آمد. این بار برخلاف بارِ قبلی کتاب نبود. کارت پستالی بود برای تبریک عید و همین هدیه ی ساده مرا خیلی خوشحال کرد! دوازده سال است که سالی یک بار یا دوبار و گاهی سه بار از حرم برای من هدیه می آید و هنوز هم مثل اولین بار ذوق زده ام می کند. هنوز هم به آدرس دوازده سال قبل ارسال می شود اما پستچی مهربانمان برای آدرس جدید می آوردش.
راستی چرا این روزها عاشقانه ها انقدر غیرواقعی شده اند؟ چرا دیگر لبخند روی لب ها نمی آورد؟ چرا انگاری همه اش تظاهر است؟

دوستان گلم یه نرم افزار جالب یکی از دوستانمون طراحی کردن برای پشتیبان گیری از مطالب وبلاگتون...
خیلی نرم افزار کاربردی میتونه باشه برای شمایی که خیلی به نوشته های وبلاگتون وابسته اید و جزئی از زندگیتونه.
برای توضیحات کامل مراجعه بفرمابید به وبلاگشون

نیمه شب دیشب پرکشید. وقتی خواب بودم از توی قفس در بسته از بین دیوارا و درو پنجره ی بسته ی اتاقِ من! آخر شب دیدم داره میلرزه و کز کرده گوشه ی اون قفس آهنی. گفتم شاید سردشه. آوردمش توی اتاق و نشستم کنارش. توی سکوت میشنیدم نوکش محکم بهم میخوره و تق تق میکنه. نمیدونستم باید چیکار کنم. اونقدری نشستم تا آروم گرفت و سرشو گذاشت روی بالِ خودش. رفتم خوابیدم و خوابشو دیدم. آزاد بود، حالش خوب بود، چشماش میخندید. برای نماز صبح بیدار شدم و دیدم از همون گوشه ای که دیشب کز کرده بود پرکشیده بدون اینکه ذره ای تکون بخوره. نمیدونم بعد کجا برده شد و دلمم نمیخواد بدونم. هرجایی رفته باشه از گوشه ای اون قفس خیلی خیلی بهتره. روی تنش جای چنگای گربهه بود. من از گربه ها بیزارم.
اون پرنده منو یادِ یه کسی مینداخت. وقتی میدیدمش فقط بغض می کردم و هرچی تلاش می کردم بغضم فقط بغض بمونه نمیشد. الان قفسه خالیه و هنوزم زشت ترین چیزیه که توی این خونه میتونه باشه. دیروز غروب بازم کنارش نشستم بعدِ کلی وقت یکمی جیک جیک کرد ولی دوباره بعدش لال شد. دیروز غروب وقتی در قفس باز شد کاش فرار میکرد کاش میرفت ولی لاجون تر از این بود که بره. نفس افتاده تر از اون بود که پر بکشه. پر درد تر از هرموقعی بود و آخرم دق مرگ شد. گمونم اونم خیلی وقت بود که روحش درد میکرد.
آره! اون پرنده منو یادِ یه کسی مینداخت...


دیدنِ هیچی توی این خونه به اندازه اون پرنده سفیده که داخل قفس فقط زندست برای من آزاردهنده نیست و اشک منو در نمیاره. نمیدونم چیه، قناری یا مرغ عشق خیلی دلم میخواد درِ قفسو باز کنم، پرواز کنه و بره ولی حتی نمیدونم اگه آزاد باشه میتونه زنده بمونه. شاید توی قفس بودن به نفعش باشه ولی از بال و پر زدنش معلومه خیلی دلش میخواد بره. چقدر سخته چیزی به صلاح باشه ولی دوسش نداشته باشی. تو خیلی خوب میفهمی این حرفمو ولی نمیخونی. عروس یه خونه ای شدی ولی دلت جای دیگست. میدونی به صلاحته ولی دونستنش چه دردی رو دوا میکنه؟ حتی با دونستنش دلت آروم نمیگیره.
غروبا که میشه میرم کنار قفسش میشینم. اوایل یکم جیک جیک میکرد ولی از وقتی که گربه سیاهه اومد و ترسوندش لال شده و بعدش چقدر من بیزارتر شدم از گربه ها. فقط بال بال میزنه و واسه زنده موندن آب و دانه میخوره. میشینم کنارشو غصشو میخورم. بجای اون بجای خودم بجای خیلیا گریه میکنم ولی گریه چه دردی رو درمان میکنه؟ حتی حرف زدنم هیچی از غصه ها کم نمیکنه. میگفت حرف بزن حرف نزنی حرفا جمع میشن رو دلت و دق میکنی! حرفای نگفته میشن دردای پنهانی و یه روزی به خودت میای میبینی تمام جونت پر از درده. یعنی الان هنوز پر نشده؟! راستی دردی به اسمش روح درد داریم؟!
میخونه: این پرنده آسمون داره ولی شوق پریدن نداره...

میگفتم: بنظرم روحِ ما روح آدم های گذشتست و اتفاقات خوب یا بدی که برامون می افته نتیجه ی کاراییه که وقتی یکی دیگه بودیم انجام دادیم! و الان یادمون نمیاد و وقتیم ما بمیریم روحمون به یکی دیگه انتقال پیدا میکنه ولی اونم ما رو یادش نمیاد! یعنی یه جورایی این دنیا همون بهشت و جهنمه... وقتی به بهشت و جهنم فکر میکردم به این رسیدم! شاید خیلی فکر سطحی باشه ولی خب وقتی به تصویری که از بهشت توی قرآن ساخته شده فکر میکنم واسم عجیبه چطور میشه آدمی از بین این همه پیشرفت تکنولوژی بره به یه جایی که به یه پارک شبیهه؟!
مامانم میگفت: توی فلسفه به یه همچین چیزی افلاطون میگه عالم مُثُل! توی قرآنم ازش به عنوان عالم ذر یاد شده.
شما چطور فکر می کنید؟ چه تصوری دارید از بهشت و جهنم؟ البته اگه بهشون اعتقاد دارید.

بعد از مدتها دیدمش. آن هم در ایستگاه قطار. تعجبی نداشت چون او هم مثل من عاشق سفر با قطار بود. چشمانم را کمی جمع کردم تا بهتر ببینمش. گرد میانسالی بر چهره اش نشسته بود اما هنوز هم برای من دوست داشتنی بود حتی با آن عینک گردی که هیچوقت دوستش نداشتم. گذشته مان دوباره در خاطرم جان گرفت. پررنگ ترینِ خاطراتمان حرص خوردن های همیشگی من از فراموش کاریهایش بود‌ که همیشه به خندیدنِ او و نطق قرّایش ختم میشد! آدم که نباید همه چیز را در خاطرش نگه دارد. خاطرات تلخ و بی ارزش باید فراموش شوند تا ذهنمان بیخودی شلوغ نشود. انگار متوجه نگاه من شد. به سمتم آمد و کنارم نشست. برای پنهان کردنِ لرزش دستانم توی جیبم فرو کردمشان. نگاهش را خیره به صورتم نگه داشت و پرسید: ببخشید میتوانم اسم شما را بدانم؟ جواب دادم: چه دلیلی دارد که میخواهید اسم یک غریبه را بدانید؟ گفت: چون احساس میکنم چهره ی شما برای من آشناست! گفتم: شما اسم آشنایتان را بگویید شاید من همان آشنا باشم! گفت: راستش را بخواهید هرچه فکر میکنم نامش را بخاطر نمی آورم. جواب دادم: حتما آدم مهمی در زندگیتان نبوده که حتی نامش را فراموش کرده اید. گفت: متاسفانه من تنها حافظه تصویری قوی ای دارم. خودم را با نامی خیالی معرفی کردم و از اینکه مرا اشتباه گرفته ابراز تاسف و از آشنایی با این شخصِ تازه اظهار خرسندی کرد. به ساعتی که عقربه هایش انگار برای تمام شدنِ لحظه های کنار من بودنش از هم سبقت میگرفتند چشم دوختم. هرچه سعی میکردم آخرین دیدارمان را به یاد بیاورم موفق نمیشدم. از جایش بلند شد و گفت: وقت خداحافظی است و دستش را جلو آورد. دستم را که مثل یک تکه یخ سردِ سرد شده بود را جلو بردم. دستم را گرم فشرد و امید دیدار دوباره را به من داد. ناخودآگاه گفتم: تا کنار قطار همراهیتان میکنم! با کمال میل پذیرفت. سوار شد و روی صندلیش نشست و پنجره را باز کرد. با لبخندی مهربان به من نگاه کرد. جلو رفتم و سرم را بالا گرفتم تا برای آخرین بار چشمانش را خوب ببینم. قطار که عزم رفتن کرد چند قدمی را همراهش رفتم و در آخرین لحظات به او گفتم: نگفتی من برایت خاطره ی تلخی بودم که باید فراموش میشدم یا بی ارزش؟!


بعضی حرفا رو نمیشه زد و من...
دلم میسوزه از اینکه بین همه ی حرفایی که میزنم هیچکدومشون اون چیزی نیست که واقعا دلم میخواد بگم. دلم میسوزه بین تمام کسایی که اطرافمه هیچکسو پیدا نمیکنم که بتونم بهش حرفِ دلمو بزنم. هروقتی دل زدم به دریا و چیزی گفتم به لحظه نکشیده که پشیمون شدم! یه مانعِ درونی همیشه بوده. هرچی حجم ناگفته هام زیادتر میشه بیشتر احساس تنهایی میاد سراغم. هنوزم یه وقتایی از هرچی نور و روشنی بیخودی توی دنیاست بیزار میشم بازم میرم توی کمد دیواری و درو روی خودم میبندم. یه جای تنگ و تاریکه که فقط میشه توی خودت مچاله بشی و حتی نتونی تکون بخوری ولی خیلی ساکته و هیچکسم نیست. یکمی که میگذره چشمام به تاریکی عادت میکنه. توی این تنهایی و تاریکی و سکوت یه عالمه فکر نمیدونم از کجا سرازیر میشه توی ذهنم. فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم. نفسم تنگ میشه. حسِ خفگی میاد سراغم. نمیدونم بخاطر بسته بودنِ فضاست یا دردای ناگفته ی سنگینی که میشینن روی دلم! بازم با دستام محکم حرفایی که حالا از گلوم درحال سرازیر شدنن رو خفه میکنم و میذارم فقط از چشمام بیرون بریزن. نه چیزی حل میشه نه دلِ من که همیشه داره از حرف میترکه سبک میشه نه راه نفسم باز میشه. فقط هیچکس نمیفهمه، فقط ناامیدی القا نمیکنم، فقط ترحّم نمیبینم، فقط نصیحت نمیشنوم. نمیدونم چقدر میگذره یه ساعت دو ساعت و شایدم بیشتر ولی توی تمام تنم حس کوفتگی دارم. انگاری یه غلتک زیرم گرفته و له شدم. بیرون میام و به صورتم آب سرد میزنم و تا چند ساعت از زیر نگاه ها فرار میکنم. بعدش میشم همون آدم قبلی! پر از امیدواری و خنده و شادی. همونکه از دید بقیه حرّافه اما...
...از همین حرفا یه عمره که پُرم

روزای زندگی خیلی راحت تر از شب ها میگذره. انگار شب میفهمم چقدر درد دارم که توی شلوغی های روزمره ام پنهان میشن. دلم میخواد قبل از خواب همه ی افکارِ لعنتی ای که راحتم نمیذارن رو از ذهنم تخلیه کنم و صبح دوباره بریزمشون سرجاشون! دلم میخواد یک عالمه تخمه آفتابگردان بردارم و منِ ترسو، تنهایی به تماشای کابوسام که دقیقا مثل فیلم ترسناکن و هنوز هم راحتم نمیذارن، بشینم! من آدمِ ساکت و ساکن بودن و انزوا و افسرده بودن نیستم حتی اگر دنیایی غم داشته باشم باز هم میتوانم بخندم و خنده هدیه کنم. ساکن نمیمونم و برای تغییرِ اوضاع تلاش می کنم حتی اگه حاصلِ تلاش های کوچیکم اون تغییرِ بزرگی که میخوام نباشه. حقیقتا به این باور رسیده ام که غمگین بودن و گوشه گیری راحت ترین و دمِ دستی ترین کاریه که میتونم انجام بدهم ولی هیچوقت نخواستم غمگین باشم و غمگین بمونم. نمیدونم این چند سالِ اخیر چطور گذشت ولی میدونم از همش بیزارم چون پُر از سکون و غم و درد بود. شده بودم شبیه یه خرابه ی متروک. هرچی تلاش میکردم برای دوباره سرِپا شدن انگاری محال شده بود اونم تنهای تنها. هرکسی اومد و وضعیتم رو دید قطع امید کرد از دوباره ایستادنم. میگفتن افسرده ای! دل مرده ای! دوست نداشتم افسرده و دل مرده باشم. دوست نداشتم ترحّمِ بقیه رو نسبت به خودم احساس کنم و این باعث شد درمورد حالِ واقعیم با هیچ کس حرف نزنم و همه چیز رو درونم پنهان کنم. میگفتم و میخندیدم و روزامو میگذروندم اما شب ها تا هروقتی بیدار بودم چشمه ی چشمام جاری بود و سعی میکردم هرچی محکم تر صدای گریه هامو ته گلوم خفه کنم تا هیچکس هیچی نفهمه و وقتی خوابم میرفت تا بیدار شدنم تمام اتفاقات تلخی که افتاده بود و نیفتاده بود مهمون خواب هام میشد. این چند سال من هزاربار مرگِ خودمو خواب دیدم و کنارِ جنازه ی خودم گریه کردم. اوایل آشفته از خواب میپریدم ولی الان نه، فقط باید تحمل کنم. میدونم یه روزی که شاید دور باشه شایدم نزدیک همه ی این حس و حالِ آزاردهنده تموم میشه. من همیشه ی همیشه یه جایی گوشه ی دلم امید رو زنده نگه میدارم. پای همه ی اشتباهاتم ایستادم و تا تهش میجنگم برای اون یه ساعت آرامش و فکرِ آسوده که شده تمامِ حسرتم. به هیچ دلسوزی و ترحّمی نیاز ندارم و اگر قرار بر دلسوزی باشه خودم برای خودم دل میسوزونم. ایمان دارم روزی من پر از شوقِ زندگی خواهم شد.

هم مرگ باز هم بدونِ تو برای من تکرار میشود...