از صبح توی فکر بودم. امروز به تاریخ قمری تولدم بود! راستش نمیدانم چندمین روز از چه ماهی است؛ تنها از کودکی یادم است که میگفتند یک روز پیش از عید غدیر بدنیا آمدم. اهمیتی ندارد؛ دیگر اهمیتی ندارد. امروز تنها چیزی که تمامی نداشت افکار آزاردهنده بود. افکار عجیب و غریبی که منشا مشخصی نداشتند. ناامیدی تمام جانم را گرفته بود. دلم میخواست گریه کنم اما گریه درمان کدام درد است؟! دلم میخواست بخوابم اما افکارِ مزاحم حتی اجازه نمیدادند پلک هایم روی هم بیایند. حالا هم سردرد امانم را بریده. دندان درد هم بدتر از آن. با تمام آن افکار از شدت خستگی کمتر از ساعتی خوابم برد و با کابوس یکی از نزدیکانم از خواب پریدم. چند ساعتی از او بیزار شدم اما سعی کردم با یادآوری خاطرات خوبی که برایم جا گذاشته است مقابل این حس تنفرِ بی منطقم بایستم. دوباره فکر و فکر و فکر... هرقدری سعی کردم حواسم را پرت کنم نشد. انگار گوشه ی دیوار یا ته بن بستی با دست و پای بسته گیر افتاده بودم و از هر طرفی که راهی بود به منِ بی دفاع حمله میشد. ترسیدم؛ خیلی ترسیدم.
نگفته بودم اینو... من آدمهایی رو که بی بهانه و بی دلیل لبخند هدیه میدن رو خیلی دوست دارم.
رفتم موهامو کوتاه کنم خانم آرایشگر منو بعد از مدتها یادش بود! عجیب بود برام چون همیشه فکر میکردم از اون آدمهایی باشم که هیچوقت توی یاد کسی نمونه. فرفری صدام میزد و منو مینداخت وسط بچگیام و گریه هام برای اینکه دوست داشتم موهام لخت باشن. از فرفری گفتنش خوشم اومد! برعکس بچگیم...
دستیار خانم آرایشگره مشغول تمیز کردن بود؛ یه دختری بود شاید همسن یا شایدم از من کوچیکتر. سخت بود واسش جلوی ما که اونجا بودیم کاراشو انجام بده. شاید با خودش فکر میکرد با نگاه تحقیر بهش نگاه میکنیم! ماسکمو درآوردم و بهش لبخند زدم و یه خسته نباشی گفتم. خیلی خوشش اومد! وقتی میخواست موهامو سشوار بکشه با مهربونی و ملایمت و لبخند کارمو انجام داد و منم خوشحال بودم که اون حس بد نگاه از بالا رو بهش ندادم.
مجبور شدم از یه خانمه یه سوال بپرسم؛ خانمه با لبخند جوابمو داد و من فکر میکردم چقدر آدم ها با لبخند دوست داشتنی تر میشن.
منشی مطبی هم که رفتم با لبخند و صبر و حوصله جوابمو داد. خوشحال شدم که چندین باری که باید اونجا برم مجبور نیستم یه آدم بدخلق و اخمو رو تحمل کنم. فقط خدا خدا میکردم خانم پزشکی که هنوز ندیدمش هم خوش اخلاق باشه.
با اون کسی که اون بار گفتم بخشیدمش دوباره تماس گرفتم. آخ که چقدر حس خوبیه بخشیدن آدما. گذاشتم کلی حرف بزنه و کلی سربه سرش گذاشتم و حالشو خوب کردم و حتی دعوتش کردم بیاد خونمون. واقعا این تمرین بخشیدنِ آدما رو باید برای خودم داشته باشم. عجیب حال خوب کنه!
تیم والیبال هم که برد کلی خوشحالی کردم و تا آخر بازی چند کیلویی تخمه آفتابگردونو تموم کردم:| اما قسمت خوب ماجرا اونجاست که اوضاع وزنم همچنان نزولیه و ترس اینکه یه روزی صد کیلو بشم فعلا رفته.
آخرشم که پیرمرد دستفروشی که دلم میخواست بشینم همونجا کنار خیابونو باهاش حرف بزنم.
خانم شکیلا اصلنم فکر نکنی یادتم هاااا ولی گاهی یه خبری از خودت بده دیگه...
آرام؟! هستی نیستی؟ چرا نمیای واقعا؟
همین لحظه همین جا از ته ته قلبم میگم خوشحالم...
سعی میکنم با دلایل خیلی منطقی خودمو آرام کنم؛ ولی احساسم میاد و گند میزنه به همه چی... همیشه یه پای منطقم بدجور میلنگه.
تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود
دیروز بعد از کلی کلنجار با خودم باهاش تماس گرفتم. وقتی تماس برقرار شد یه لحظه خواستم قطع کنم و پیام بدم اشتباه شده ولی شروع کردم به صحبت. از اون فاصله هم شوقِ توی صداشو احساس کردم. شاید آخرین باری که تماس داشتیم فکرشو نمیکرد دوباره باهاش تماس بگیرم. حقیقتا تصمیمم هم همین بود اما دیروز یهویی دلم مهربون شد و خواستم ببخشم. ببخشم تمام جنگ اعصابی که اون باعثش شده بود. خودمو گذاشتم جای اونو گفتم شاید من هم همون اشتباه رو انجام میدادم. بخشیدم و بدون دلخوری باهاش حرف زدم؛ خندوندمش و یکمی از تنهاییِ دیروزشو پر کردم. حال اونکه میدونم خوب شد؛ ولی حالِ من بهتر، خیلی بهتر...
تصمیم گرفتم از الان تا هروقتی هرکسی کوچک ترین ناراحتی برام به وجود آورد و ناراحتی من واسش اهمیتی نداشت خیلی راحت کنارش بذارم. حالا هرکسی میخواد باشه. دیگه دلم نمیخواد بخاطر بقیه و حرفاشون دلم غصه دار بشه.
درهم نوشتم از هرچیزی!
* کارِ واقعا سختیه وقتی هزار و یک دلیل داری برای غصه خوردن و ناراحتی، شاد باشی و حالتو خوب نگه داری.
*یه دوستی داشتم خیلی واسم عزیز بود. کلا یه جورِ خاصی دوستش داشتم. یه مدتی چشماش ضعیف تر شده بود و مجبور شد عینکشو عوض کنه. روزی که با عینک جدید دیدمش بهش گفتم عینکِ قبلیت خیلی بیشتر بهت میومد و بیشتر دوسش داشتم. از فردا دوباره عینکِ قبلیشو میزد. مطالبی که روی تخته نوشته میشد رو نمیدید و از روی نوشته های من مینوشت. یکی از دوستای مشترکمون بهش گفت مگه عینکتو عوض نکردی چرا دوباره اینو میزنی وقتی باهاش خوب نمیبینی؟! جواب داد: بخاطر فائزه! فائزه اینو بیشتر دوست داره.
*اینکه یه عده ی کثیری بگن فلانی خوبه دلیل نمیشه که اون شخص واقعا خوبه... شاید اون شخص بازیگرِ خوبیه! همچین کسی رو دیدم و خوب میشناسم.
*بعضی روزا خیلی بی حال و کسل میشم و برای فراموشی موقت زمان و مکان به خواب پناه میبرم ولی اکثر اوقات وسطای کابوس دیدنا از خواب میپرم و حتی میترسم دوباره بخوابم.
*یکی از سختی های زندگی اینه که یه شخصِ منظم بین یه عده آدمِ بی نظم زندگی کنه.
*یکمی از باغچه مون بگم که خودش یه میوه فروشیه؛
امسال یه نهالِ توتِ مجنون توی باغچه کاشتیم. تا چند وقت پیش اصلا فکرشو نمیکردم زنده بشه ولی یکم گذشت دیدم شاخه هاش نرمه. کلی آب دادم بهش و حالا هم برگ درآورده و هم چندتایی توت داده. خیلی دوسش دارم. از همه ی درختای باغچه بیشتر...
درختِ سیب هم امسال غوغا کرده و کلی سیب داده. حدودا چهل پنجاه ساله اس. یک سال در میون میوه میده. همش صحبتِ قطع کردنش میشه؛ من دوس ندارم قطعش کنن ولی خب به حرفِ من گوش نمیدن آخرشم...
یه دونه گردو هم کاشتیم که شده یه نهالِ کوتاه قد چهلِ سانتی! و یه نهال گردو هم کاشتیم که هم قدِ منه و فقط برگ داره و انگاری بعد از شیش هفت سال گردو میدن.
اون طرفِ باغچه هم یه درخچه ی گلابی و یه درخچه ی زردآلو داریم از من بلند ترن و فعلا فقط برگ دارن ولی احتمالا سالِ بعدی میوه میدن.
درختِ آلبالو هم یکمی امسال آلبالو داد که کلاغا نصفشونو نوک زدن و خوردن. گنجشکا ولی سیب دوست دارن انگار...
درخت گیلاسم خیلی لطف کرده فقط برگ داده:| انگار نه انگار من چشم انتظارِ گیلاساشم...
شیش هفتا هم تاک داریم که بیشتر از انگور دادن برای دلمه استفاده میشن.
گل گاو زبونا گل میدن، هر روز سبزیا رشد میکنن، بوته های گوجه هم دونه دونه دارن گوجه میدن، آفتاب گردونا قد میکشن، رز ها و گل محمدیا هم تا چند وقت پیش گل میدادن هرروز...
فقط یه دونه حوض آبی رنگ و یه فواره خیلی جاش خالیه وسطِ باغچه.
* حاشیه ی امن ایجاد کنید برای کسی که دوستش دارید؛ حاشیه ی امن ایجاد کنید برای کسی که دوستتان دارد!
خیالِ عشق را تخت کنید که میروید دنبالش اگر برود، نازش را میکشید از اینجا تا هرکجا که دلش بخواهد، که منتِ یک نگاهش را میکشید به دوشِ تمامِ زندگیتان...
گهگداری اجازه بدهید همان معشوقه ی رویایی قصه باشد که نمیشود بیخیالش شد، که نمیشود از خیرِ حتی یک لبخندش گذشت، که نمیشود دل ازش کند، حتی اگر خانهاش سر قله ی کوهِ قاف باشد.
ثابت کنید فرق دارد قضیه اش، با عالم، با آدم، با همه... مطمئنش کنید که میجنگید به خاطرش، که پی اش را میگیرید، که زمین و آسمان را به هم میدوزید برایش...
فرقی نمیکند از سرِ ترس باشد یا غرور، این ها که نباشند، مفت نمیارزد عاشقی...
خلاصه کنم اگر ادعای عشق دارید، اگر عاشقید،
حاشیه ی امن ایجاد کنید برای کسی که دوستش دارید؛ حاشیه ی امن ایجاد کنید برای کسی که دوستتان دارد!
طاهره اباذری هریس
* در لباس آبی از من بیشتر دل می بری
آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم
مهدی فرجی
*و در انتها یه دونه آهنگِ قری:))