مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
میگم یه جایی باید تمومش کرد! یه جایی باید نگاه کرد و گفت: بسه هرچقدر بیراهه رفتم. هرقدر اشتباه کردم.
انتخاب های اشتباهی، آدم های اشتباهی، روابط اشتباهی، مکان های اشتباهی، افکار اشتباهی...
بالاخره باید یه جایی به خودمون بیایم و درست کنیم این همه اشتباه رو؛ باید بپذیریم بیشتر از هرکسی خودمون مقصریم. به جای دنبال دلیل گشتن بی چون و چرا قبول کنیم اشتباه کردیم.
اشتباه کردیم بدونِ دانش راهی رو انتخاب کردیم، اشتباه کردیم هر آدمی رو توی زندگی و بدتر از اون توی قلبمون راه دادیم، اشتباه کردیم بدون شناخت وارد رابطه با آدم ها شدیم، اشتباه کردیم فلان مکان پا گذاشتیم، اشتباه کردیم به بعضی افکار اجازه ی ورود به ذهنمون رو دادیم و بدتر از همه، با این کارها، اشتباه کردیم ظالم به خودمون بودیم.
چند ساله داری ظلم میکنی به خودت؟ یک سال، دو سال، ده سال، بیست سال، سی سال یا بیشتر؟ کافی نیست؟! وقتش نشده به خودت فرصت بدی اشتباهاتت رو جبران کنی؟ وقتش نیست درست انتخاب کنی؟ برای خودت ارزش قائل بشی و با هرکسی درارتباط نباشی؟ هرجایی حضور پیدا نکنی؟ کمی خوش فکر باشی؟
هر کدوم از ما لایق بهترین هاییم به شرطی که از تغییر و اصلاح شخصیت و زندگیمون نترسیم.

از ظلم به خود گفتم؛ خالی از لطف نیست این مطلب ( ریتم صفر) رو هم مطالعه کنیم که متوجه بشیم مظلوم بودن هم نوعی ظلم به خودمونه.
سونات مهتاب پِلِی میشه و توی گوشم میپیچه؛ 
یه گوشه از ذهنم همایون شجریان داره میخونه "بگو که از غم عشقت چگونه جان برهانم چگونه این همه غم را به هر طرف بکشانم" ؛
یه طرفش بانو هایده تنها آهنگی که ازش شنیدم رو میخونه "وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد" ؛
یه طرف دیگه از گذشته ی دور رضا صادقی میاد و میخونه "خدا رو چه دیدی تو شاید بمونی شاید غصه هامو تو چشمام بخونی" ؛
یه طرف دیگه نمیدونم کی داره میخونه "نموند و رفت تو روزای سخت منو تنهام گذاشت با خیال تخت" ؛
یه گوشه ای که اوضاع بارونی تره استاد شهریار شعر میخونه "با همه نسیان تو گویی کز پی آزارِ من خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند" ؛
یه بخشی هم سایه نشسته و میگه "قدرِ تو من میدانم و میگویمش باز تا کس نگوید گفتنی ها را نگفتی" ؛
یهویی معین از عهد قجر میخونه "شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم" ؛
توی همین حال و هوا محسن چاوشی پیداش میشه و میخونه "حرفاتو مو به مو تو گوش من بگو تا خندهاتو تو جغرافیای عشق فرمانروا کنی" ؛
اون وسطا هم علیرضا قربانی داره میخونه "خنده های تو مرا باز از این فاصله کشت" ؛
کنارشم محمد معتمدی مشغول خوندنِ " تویی که با تو بودنست ادامه ی حیات من" ؛
توی این شلوغی آرمان گرشاسبی یادم میاره "منم آن شهری که یادش رفته کسی را ندارد" ؛
احسان خواجه امیری اون وسطا میخونه "بیا سمت من باش تو جنگ با درونم کمک کن کنارت غریبه نمونم" ؛
علی زندوکیلی از ته دل فریاد میزنه "بی تو میدانم که من میمانم و یک کهکشان تنهایی من" ؛
یه لالایی شمالیم هست که خیلی نمیفهمم چی میخونه ؛
مهران آتش که سازِ " هرجا بری میام دلگرم و بی قرارِ "ش هنوز کوکه.

همه ی اینا به اضافه ی چند ده تا آهنگ دیگه به صورت هم زمان توی مغزِ من درحال پِلِی شدنه! یعنی یه عالمه موسیقی درهم و برهم... هیچکدومم عقب نمیکشن که یکمی از صداها کم بشه:| همشونم با آهنگ و ریتم میخونن!
همه ی اینا یه طرف؛ نمیدونم چرا این یه دونه ساکت نمیشه:/
ما ازوناشیم که شبامونم مث روز غرق نوره o_O

از صبح توی فکر بودم.‌ امروز به تاریخ قمری تولدم بود! راستش نمیدانم چندمین روز از چه ماهی است؛ تنها از کودکی یادم است که میگفتند یک روز پیش از عید غدیر بدنیا آمدم. اهمیتی ندارد؛ دیگر اهمیتی ندارد. امروز تنها چیزی که تمامی نداشت افکار آزاردهنده بود. افکار عجیب و غریبی که منشا مشخصی نداشتند. ناامیدی تمام جانم را گرفته بود. دلم میخواست گریه کنم اما گریه درمان کدام درد است؟! دلم میخواست بخوابم اما افکارِ مزاحم حتی اجازه نمیدادند پلک هایم روی هم بیایند. حالا هم سردرد امانم را بریده. دندان درد هم بدتر از آن. با تمام آن افکار از شدت خستگی کمتر از ساعتی خوابم برد و با کابوس یکی از نزدیکانم از خواب پریدم. چند ساعتی از او بیزار شدم اما سعی کردم با یادآوری خاطرات خوبی که برایم جا گذاشته است مقابل این حس تنفرِ بی منطقم بایستم. دوباره فکر و فکر و فکر... هرقدری سعی کردم حواسم را پرت کنم نشد. انگار گوشه ی دیوار یا ته بن بستی با دست و پای بسته گیر افتاده بودم و از هر طرفی که راهی بود به منِ بی دفاع حمله میشد. ترسیدم؛ خیلی ترسیدم.

نگفته بودم اینو... من آدمهایی رو که بی بهانه و بی دلیل لبخند هدیه میدن رو خیلی دوست دارم.

رفتم موهامو کوتاه کنم خانم آرایشگر منو بعد از مدتها یادش بود! عجیب بود برام چون همیشه فکر میکردم از اون آدمهایی باشم که هیچوقت توی یاد کسی نمونه. فرفری صدام میزد و منو مینداخت وسط بچگیام و گریه هام برای اینکه دوست داشتم موهام لخت باشن‌. از فرفری گفتنش خوشم اومد! برعکس بچگیم...

دستیار خانم آرایشگره مشغول تمیز کردن بود؛ یه دختری بود شاید همسن یا شایدم از من کوچیکتر. سخت بود واسش جلوی ما که اونجا بودیم کاراشو انجام بده. شاید با خودش فکر میکرد با نگاه تحقیر بهش نگاه میکنیم! ماسکمو درآوردم و بهش لبخند زدم و یه خسته نباشی گفتم. خیلی خوشش اومد! وقتی میخواست موهامو سشوار بکشه با مهربونی و ملایمت و لبخند کارمو انجام داد و منم خوشحال بودم که اون حس بد نگاه از بالا رو بهش ندادم.

مجبور شدم از یه خانمه یه سوال بپرسم؛ خانمه با لبخند جوابمو داد و من فکر میکردم چقدر آدم ها با لبخند دوست داشتنی تر میشن.

منشی مطبی هم که رفتم با لبخند و صبر و حوصله جوابمو داد. خوشحال شدم که چندین باری که باید اونجا برم مجبور نیستم یه آدم بدخلق و اخمو رو تحمل کنم. فقط خدا خدا میکردم خانم پزشکی که هنوز ندیدمش هم خوش اخلاق باشه.

با اون کسی که اون بار گفتم بخشیدمش دوباره تماس گرفتم. آخ که چقدر حس خوبیه بخشیدن آدما. گذاشتم کلی حرف بزنه و کلی سربه سرش گذاشتم و حالشو خوب کردم و حتی دعوتش کردم بیاد خونمون. واقعا این تمرین بخشیدنِ آدما رو باید برای خودم داشته باشم. عجیب حال خوب کنه!

تیم والیبال هم که برد کلی خوشحالی کردم و تا آخر بازی چند کیلویی تخمه آفتابگردونو تموم کردم:| اما قسمت خوب ماجرا اونجاست که اوضاع وزنم همچنان نزولیه و ترس اینکه یه روزی صد کیلو بشم فعلا رفته.

آخرشم که پیرمرد دستفروشی که دلم میخواست بشینم همونجا کنار خیابونو باهاش حرف بزنم.


لاله یه روز واسه نماز خواب موندم؛ صبح میگفتم کاش دیشبم تا اذان با لاله حرف میزدیم خواب نمیموندم😅 خلاصه دیگه دوست خوب ینی خودت😄

خانم شکیلا اصلنم فکر نکنی یادتم هاااا ولی گاهی یه خبری از خودت بده دیگه...

آرام؟! هستی نیستی؟ چرا نمیای واقعا؟

همین لحظه همین جا از ته ته قلبم میگم خوشحالم...

خوشحالم که من جای اون شخصی که شاید یه زمانی آرزو میکردم جای اون باشم؛ نیستم.
خوشحالم که جای اون نمیخوام فداکاری کنم و کنار بیام و بخاطر یه اشتباه تا آخر عمرم بسوزم و بسازم.
امروز درموردش حرف زدم و با اینکه وسط حرفام گریم گرفت ولی حالم خوب شد و تهش با خنده تمومش کردم.
میدونم تموم شدست ولی میخوام یه جوری باشه که انگاری هیچوقت نبوده.
حکمتتو شکر خدا جون:) شکرت که حالم خوبه و خوب تر میشه.
 
یکی از بچه ها بود خیلی از آهنگایی که میگذاشتم خوشش میومد. یه مدت به علت یه کاری اینجا سر نمیزنه. داشتم فکر میکردم اگه بعد از مدتها بیاد اینجا و اون آهنگای قری رو بشنوه یقین میبره سرم به جایی خورده :]
خیلی وقت بود رضا صادقی گوش نداده بودم...‌ اینم اتفاقی پیدا شد.

سعی میکنم با دلایل خیلی منطقی خودمو آرام کنم؛ ولی احساسم میاد و گند میزنه به همه چی... همیشه یه پای منطقم بدجور میلنگه.

 
امروزم میخواستم با خودم همراهت کنم ولی نشد؛ نمیشد. قدم به قدم تقریبا تمام خیابونا و کوچه هایی که اون روز بودی رو پیاده رفتم ولی حسِ اون روز زنده نشد. اون روز آسمون آبی تر بود، هوا صاف تر بود، حالِ منم بهتر بود. تمام حواسم معطوف به تو و حرفات بود و هیچکس و هیچ چیز به چشمم نمیومد‌ حتی اون کوچه ی بن بستی که همیشه حواسمو پرت میکرد. اون روز خنده هام واقعی تر بود و هیچ چیزی نمیتونست حالِ خوبِ اون روز رو خراب کنه؛ هیچ چیزی... اون روز هر یاسی سر راهم بود رو عمیق نفس کشیدم و مست عطر خوبشون شدم. ذوقِ همه ی بید مجنون های توی مسیر رو کردم. روی چمنا پشتِ یه بوته ی بزرگ نشستم و فقط از اون فضای دلخواه آرامش گرفتم. فضایی که با بودنت حال و هوای دیگه ای برام داشت. اون روز قدِ یه دنیا آرامش و حالِ خوب ذخیره کردم برای همچین روزی، امروزی که دلم میخواست؛ دلم میخواست... بیخیال چه اهمیتی داره من چی دلم میخواست؟!
 
* میشه امیدوار باشم حداقل تو منو بفهمی؟!
 
چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود

حسین منزوی

دیروز بعد از کلی کلنجار با خودم باهاش تماس گرفتم. وقتی تماس برقرار شد یه لحظه خواستم قطع کنم و پیام بدم اشتباه شده ولی شروع کردم به صحبت. از اون فاصله هم شوقِ توی صداشو احساس کردم. شاید آخرین باری که تماس داشتیم فکرشو نمیکرد دوباره باهاش تماس بگیرم. حقیقتا تصمیمم هم همین بود اما دیروز یهویی دلم مهربون شد و خواستم ببخشم. ببخشم تمام جنگ اعصابی که اون باعثش شده بود. خودمو گذاشتم جای اونو گفتم شاید من هم همون اشتباه رو انجام میدادم. بخشیدم و بدون دلخوری باهاش حرف زدم؛ خندوندمش و یکمی از تنهاییِ دیروزشو پر کردم. حال اونکه میدونم خوب شد؛ ولی حالِ من بهتر، خیلی بهتر...

کاش هممون بتونیم همدیگرو ببخشیم :)

تصمیم گرفتم از الان تا هروقتی هرکسی کوچک ترین ناراحتی برام به وجود آورد و ناراحتی من واسش اهمیتی نداشت خیلی راحت کنارش بذارم. حالا هرکسی میخواد باشه. دیگه دلم نمیخواد بخاطر بقیه و حرفاشون دلم غصه دار بشه.

نوشتم که یادم بمونه...
والا گناه دارم انقد الکی غصه بخورم.
 
یه دونه آهنگ یافتم زیرخاکی نیست ولی خیلیم نو نیست؛ قری نیست اما غصه دارم نمیکنه آدمو... یادمه خیلی دوسش داشتم.
 
* تو بودی، همیشه بودی فقط باید یه زلزله میومد تا پیدات کنم؛ دقیقا وقتی خرابه هارو کنار میزدم برای پیدا کردنِ چیزی که شاید هیچوقت نبود پیدا شدی. تو دفینه ی پنهان شده مابین گذشته ی منی. دفینه ای که حالا سهمِ منه. برای خودِ خودِ خودم.

درهم نوشتم از هرچیزی!

* کارِ واقعا سختیه وقتی هزار و یک دلیل داری برای غصه خوردن و ناراحتی، شاد باشی و حالتو خوب نگه داری.


*یه دوستی داشتم خیلی واسم عزیز بود. کلا یه جورِ خاصی دوستش داشتم. یه مدتی چشماش ضعیف تر شده بود و مجبور شد عینکشو عوض کنه. روزی که با عینک جدید دیدمش بهش گفتم عینکِ قبلیت خیلی بیشتر بهت میومد و بیشتر دوسش داشتم. از فردا دوباره عینکِ قبلیشو میزد. مطالبی که روی تخته نوشته میشد رو نمیدید و از روی نوشته های من مینوشت. یکی از دوستای مشترکمون بهش گفت مگه عینکتو عوض نکردی چرا دوباره اینو میزنی وقتی باهاش خوب نمیبینی؟! جواب داد: بخاطر فائزه! فائزه اینو بیشتر دوست داره.


*اینکه یه عده ی کثیری بگن فلانی خوبه دلیل نمیشه که اون شخص واقعا خوبه... شاید اون شخص بازیگرِ خوبیه! همچین کسی رو دیدم و خوب میشناسم.


*بعضی روزا خیلی بی حال و کسل میشم و برای فراموشی موقت زمان و مکان به خواب پناه میبرم ولی اکثر اوقات وسطای کابوس دیدنا از خواب میپرم و حتی میترسم دوباره بخوابم.


*یکی از سختی های زندگی اینه که یه شخصِ منظم بین یه عده آدمِ بی نظم زندگی کنه.


*یکمی از باغچه مون بگم که خودش یه میوه فروشیه؛

امسال یه نهالِ توتِ مجنون توی باغچه کاشتیم. تا چند وقت پیش اصلا فکرشو نمیکردم زنده بشه ولی یکم گذشت دیدم شاخه هاش نرمه. کلی آب دادم بهش و حالا هم برگ درآورده و هم چندتایی توت داده. خیلی دوسش دارم. از همه ی درختای باغچه بیشتر...

درختِ سیب هم امسال غوغا کرده و کلی سیب داده. حدودا چهل پنجاه ساله اس. یک سال در میون میوه میده. همش صحبتِ قطع کردنش میشه؛ من دوس ندارم قطعش کنن ولی خب به حرفِ من گوش نمیدن آخرشم...

یه دونه گردو هم کاشتیم که شده یه نهالِ کوتاه قد چهلِ سانتی! و یه نهال گردو هم کاشتیم که هم قدِ منه و فقط برگ داره و انگاری بعد از شیش هفت سال گردو میدن.

اون طرفِ باغچه هم یه درخچه ی گلابی و یه درخچه ی زردآلو داریم از من بلند ترن و فعلا فقط برگ دارن ولی احتمالا سالِ بعدی میوه میدن.

درختِ آلبالو هم یکمی امسال آلبالو داد که کلاغا نصفشونو نوک زدن و خوردن. گنجشکا ولی سیب دوست دارن انگار...

درخت گیلاسم خیلی لطف کرده فقط برگ داده:| انگار نه انگار من چشم انتظارِ گیلاساشم...

شیش هفتا هم تاک داریم که بیشتر از انگور دادن برای دلمه استفاده میشن.

گل گاو زبونا گل میدن، هر روز سبزیا رشد میکنن، بوته های گوجه هم دونه دونه دارن گوجه میدن، آفتاب گردونا قد میکشن، رز ها و گل محمدیا هم تا چند وقت پیش گل میدادن هرروز...

فقط یه دونه حوض آبی رنگ و یه فواره خیلی جاش خالیه وسطِ باغچه.


* حاشیه ی امن ایجاد کنید برای کسی که دوستش دارید؛ حاشیه ی امن ایجاد کنید برای کسی که دوستتان دارد!

خیالِ عشق را تخت کنید که می‌روید دنبالش اگر برود، نازش را می‌کشید از اینجا تا هرکجا که دلش بخواهد، که منتِ یک نگاهش را می‌کشید به دوشِ تمامِ زندگیتان...

گهگداری اجازه بدهید همان معشوقه ی رویایی قصه‌ باشد که نمی‌شود بی‌خیالش شد، که نمی‌شود از خیرِ حتی یک لبخندش گذشت، که نمی‌شود دل ازش کند، حتی اگر خانه‌اش سر قله ی کوهِ قاف باشد.

ثابت کنید فرق دارد قضیه اش، با عالم، با آدم، با همه... مطمئنش کنید که می‌جنگید به خاطرش، که پی اش را می‌گیرید، که زمین و آسمان را به هم می‌دوزید برایش...

فرقی نمی‌کند از سرِ ترس باشد یا غرور، این ها که نباشند، مفت نمی‌ارزد عاشقی...

خلاصه کنم اگر ادعای عشق دارید، اگر عاشقید،

حاشیه ی امن ایجاد کنید برای کسی که دوستش دارید؛ حاشیه ی امن ایجاد کنید برای کسی که دوستتان دارد!

طاهره اباذری هریس


* در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

   آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

مهدی فرجی


*و در انتها یه دونه آهنگِ قری:))

چند روز قبل هرچی دست نوشته مربوط به دو سالِ گذشته داشتم رو سوزوندم. همیشه فکر میکردم سوزوندن بهترین راه برای از بین بردنِ هرچیزیه که باید از بین بره. بیشتر نوشته ها برای وقتایی بودن که حالم بد بود. نمیخواستم بخونمشون ولی نتونستم مانع کنجکاویم بشم و برای آخرین بار خوندمشون. هم خاطراتِ خوبی که نوشته بودم و هم خاطراتِ بد رو. دقیقا اون خاطرات بد، بدترین اتفاقاتی بودن که این دوسال رخ داده بود. اون لحظه ها و حس و حالشونو با خوندن نوشته هام دقیق یادم اومد. اوجِ ناامیدی و نهایتِ ناراحتی بودن ولی گذشتن:) گذشتن و میگذرن. شاید یکی از بزرگ ترین اشتباهاتِ من گاهی برگشتن و مرور اون خاطرات بود نه فقط اون خاطرات بلکه همه ی گذشته. وقتی نوشته هام میسوختن حس میکردم دارم کمی سبک تر میشم! رها میشدم و این رهایی رو دوست داشتم.
 
راستش من اصلا برخلافِ چیزی که شاید بنظر بیاد آدمِ ساکت و گوشه گیری نبودم و الانم نیستم. یکی از علت های شلوغی مهمونیا و جشنا و حتی خونمون وجودِ من بوده! این چند سالِ اخیر خیلی عوض شدم ولی این خودمو زیاد دوست ندارم و اینروزا با تمامِ وجودم دارم تلاش میکنم اون فائزه ای که دوسش داشتم رو از زیرِ آوارِ گذشته بیرون بکشم و دوباره زندش کنم! اون فائزه خیلی بیشتر میخندید و میخندوند، شادتر بود، اعتماد به نفسش بالا بود، پرامیدتر بود، حتی مهربون تر بود. قول دادم به خودم هرچی پیش اومد اون فائزه رو زنده کنم. بخندونمش، شاد و امیدوارش کنم. من هنوز اولِ راهم ولی این بار سعی میکنم از لحظه لحظه ی مسیر لذت ببرم.
 
بهم توصیه شده کلا آهنگِ غمگین رو بذارم کنار و همش آهنگای قردار! گوش بدم. فعلا این آهنگه رفته توی مغزم و بیرونم نمیاد. شما هم گوش و قر بدید :] فقط قبل از پلی کردن صداشو کم کنید!
 
*لاله گفتم یا نه نمیدونم؛ ولی مهربونیات یه دنیا برام باارزشه:)
*فرانک نمیدونم این نوشته رو میخونی یا نه ولی ازت دلگیرم...
*مه سوی عزیزم پیام های مهربونتو کلمه به کلمه چندین بار خوندم و بازم میخونم و حالم خوب میشه با حرفات:))